رنگ تو ...

در این رنگریز برگها
رنگ تو
از همه
چشم گیر تر است

در این رنگریز برگها
رنگ تو
از همه
چشم گیر تر است


ادامه مطلب ...

آسمان!
مثل تو امشب دل من بارانی است ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز حال و هوای رشت عجیب بارانی بود. الان هم، آسمان، یک ریز، غم و غصه هایش را نازل کرده روی اهالی این حوالی.
این طور وقتها، آسمان، نازنین دوستِ هم دلی است.
ادامه مطلب ...


نظری بر دعای روز دوازدهم ماه مبارک رمضان
چشم گیر می شوم...
نظری بر دعای روز یازدهم ماه مبارک رمضان
حُب و بغض
نظری بر دعای روز دهم ماه مبارک رمضان
مزد توکل

نظری بر دعای روز نهم ماه مبارک رمضان
اگر شاهِ دلم باشی ...
نظری بر دعای روزهشتم ماه مبارک رمضان
پناهگاه

نظری بر دعای روز چهارم ماه مبارک رمضان
قوت و توشه
به پا داشتن امر الهی، قوتی می خواهد و توشه ای. توشه ای از جنس شیرینیِ ذکر و مهیاییِ شکر و کرامتِ پرده پوشی.
و اینها، همه را باید در درگاه اویی یافت که بیناترین ناظران است.
قوت مان ده به کرامتت و جانمان را به حلاوت ذکرت شیرین کن و به کرامت شکرت، مهیا!
نظری بر دعای روز سوم ماه مبارک رمضان
خودآگاهی
اگر آدمی بخواهد جانش مهبط همه خیرات نزولی حضرت رب العالمین باشد، باید به خودآگاهی برسد و این خودآگاهی است که آدمی را از سفاهت و گمراهی رهایی می بخشد.
برای رسیدن به این عطیه بی نظیر، خودآگاهی، باید سراغش را از بخشنده ترین بخشندگان گرفت تا هر آنکه را خواهد، عطا کند؛ اللهم ارزقنی فیه الذهن و التنبیه، بجودک یا اجود الاجودین.





این همه خط خطا را به که باید گفت؟
تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
من نیز در شمار شهیدان تهمتم

باور کنید حال و هوایم مساعد است
این شایعات شیوه ی برخی جراید است
یک صبح
تیتر می شوم: این شخص
[بگذریم]
یک عصر
خوانده اید... و تکرار زاید است
من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم
باور نمی کنید؟ همین شعر شاهد است
این بیت یک پیش زمینه حدودا یک ساله دارد که گذشتم از نوشتنش که در این دنیای .... باید همه چیز را گذاشت و گذشت.
(پیش ترها می گفتم که باید خیلی چیزها را گذاشت و گذشت و الان می گویم از همه چیز. خب این هم یک مدل، شدن است دیگر.)
دعوت نکردی به کربلا مرا، اما
تو را به خدا زیر لب دعایم کن ...
آدم فریب نام تو را خورد
سلام آقا مصطفای عزیز!
در این عصر انفجار تکنولوژی، وقتی تمام راه های ارتباطی مدرن بسته باشد، جز پیغام فرستادن، راه دیگری نمی ماند.
کبوترهای این حوالی هم، خیلی وقت هاست پرهاشان را چیده اند و رسم پرواز از یادشان رفته است.
پیغام تان را خواندم. متاسفانه به دلیل مشکلی که برای گوشی تلفن همراهم پیش آمد، شماره های چند ماه اخیر را از دست دادم. در دفتر تلفن هم تنها یک شماره از شما داشتم که همیشه خاموش است. ما هم مشتاق دیداریم و مشتاق تر به همسفری به مقصد هر کجا که باشد، چه سد سنگر و چه انزلی و چه هر کجای دیگر.
اگر لطف کنی و شماره های جدیدت را برایم میل کنی، یا کامنت بگذاری و یا آنکه پیامکی بفرستی، ممنون خواهم بود و البته ان شاء الله تماس خواهم گرفت.
این روزها، روز ناگریز قیصر، بیشتر از هر وقتی به دلم می نشیند. هر وقت می خوانمش، به نیمه نرسیده، اشک جاری می شود و در زلال تصویرسازی های بی مثال قیصر، جانی و طراوتی دوباره می یابد.
روز ناگزیر ـ این یکی از شاهکارهای بی بدیل قیصر ـ در وصف آرمان شهر واقعی آدم ها، آن چنان صادق و صمیمی است که هر شنونده و هر خواننده ای را از عمق جان، در گیر می کند و آرزوهای بی نظیرش را، چون یک حسرت همیشگی پیش روی چشمانش جان می دهد و غبطه ی رسیدن را در وجودش به جوشش می آورد.
روز ناگزیر، داستان توأمان از کجا آمدن و به کجا رفتن آدمی و مدینه فاضله ی ما بین این سیر ناگزیر است که در قفس چند روز ساخته ی عالم خاکی، نشانه های باغ ملکوت را روایت می کند.
روایتی که اشتیاق زیستن در این جغرافیای زمانی و مکانی بی مثال را در درون آدمی زنده و پویا می کند و البته، حسرت جانکاه نرسیدن را، دردآورتر از هر وقتی، پیش روی چشمانش جان می دهد. حسرتی که ترس وقوعش، دردی از دردهای واقعی ـ و نه مبتذل ـ زندگی است.
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست.
سهم من
از بهار:
نگاه تو.
* * *
و مگر
من از زندگی چه می خواهم.

امروز پیرامون بهار گفتگو می کردیم.
بعد که در مورد آن حرف ها فکر می کردم، به ذهنم آمد که:

بهار،
خنده های عاشقانه ی توست؛
که چون شبنم صبحگاهی،
مستم می کند.
* * *
من هنوز به دنیا نیامده ام.

.
.
.
.
.
آه!
چه اذکار زیبایی!
آرام در رثای خودم گریه میکنم
در مجلس عزای خودم گریه میکنم
زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج میکنم برای خودم، گریه میکنم
چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه میکنم
پیش چراغهای جهان سرخ میشوم
از شرم چشمهای خودم گریه میکنم
بسیار سادهام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه میکنم
ای دل عجیب خستهام از درد مردمان
امشب فقط به جای خودم گریه میکنم
علی محمد مودب
تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
من نیز در شمار شهیدان تهمتم
چند سوال:
ـ در خانه، یا در محل کار، یا در محل تحصیل و یا هر جای دیگری که بنا بر شرایط به شکل روزانه با آنها در ارتباطیم، چند جلد قرآن وجود دارد؟
ـ در خانه ی هر کدام از ما، حتی در اتاق شخصی هر کدام از ما و یا در کتابخانه ی شخصی مان چطور؟!
ـ گاها در خانه های ما به تعداد افراد خانواده و یا بیشتر از آن قرآن وجود دارد.
اما؛
چه قدر این قرآن ها مورد استفاده قرار می گیرند؟ به این که چقدر تلاش می کنیم تا در زندگی روزانه ی خود مفاهیم و معانی قرآنی را جاری و ساری کنیم، اصلا کاری ندارم. اما چقدر مشتاق مطالعه و خواندن آیات آن هستیم؟ در روز چند دقیقه وقت برای نگاه کردن ـ تنها نگاه کردن ـ به آیات آن وقت می گذاریم.
ـ در پی این سوالات قصدی نبوده و نیست!!! حالا لطفا پاراگراف بعدی را بخوانید.
***
یک مسلمان آفریقایی در نامه ای خطاب به «آیه الله سید مجتبی موسوی لاری» مسئول «مرکز نشر معارف اسلامی » این چنین می نویسد: « از شدت فقر تنها یک قرآن بین بستگان من وجود دارد که خواندن آن را به نوبت انجام می دهیم. لذا با شنیدن آوازه ی موسسه ی شما مبنی بر ارسال کتب اسلامی و قرآن، به صورت رایگان، به وجد آمده و با فروش کفش های خود پول تمبر نامه را تهیه کرده و برایتان نامه درخواست کتاب فرستادم ... »
***
حالا دوباره سوالات ابتدای متن را بخوانید، البته لطفا.
ای در حرم عفاف مستور
معصوم ترین فرشته نور
فرزند فروغ و آفتابی
از نسل بهار و ماهتابی
آئینه ابو تراب هستی
بانوی سپید آب هستی

عکس بالا را در شام شهادت حضرت معصومه حول و حوش ساعت ۲ بامداد گرفته ام. عصر روز شهادت توفیق شد زیارت بی بی و امروز، روز ولادت خانم است و چه می شود که دوباره قسمت شود زیارت بانوی سپید آب، کریمه اهل بیت، حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)
دوران نوجوانی و اوایل دوران جوانی، خلوت های گاه و بی گاهم پر بود از تک بیتی های کوتاه و بلندی که مدام زمزمه ی شان می کردم.
این روزها که صبح به صبح، محسن را می بینم که بیت روزش را هدیه مان می کند، ناخودآگاه یاد آن روزهای خودم می افتم.
راستش یک جورهایی به محسن حسودی ام می شود که حال و هوای آن روزهایم را دارد و . . .
این بیت های پائین ته مانده خاطرات همان روزها و همان خلوت های گاه و بی گاهِ به یاد ماندنی است.
ابیاتی که این روزها خیلی بیشتر از همیشه مفهومش را می فهمم، آن هم با تمامت جان و اندیشه ام.
« دردی اگر داری و هم دردی نداری
با چاه آن را در میان بگذار، با چاه
غم روی غم اندوختن دردی است جانکاه»
گفتند این را پیش از این، اما نگفتند
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فریاد کن، آه !
ماه میهمانی، ماه لحظه های شیدایی، با همه خوبی هایش به انتها رسد.
می خواستم چیزی بنویسم در مایه های درد دلی با خدا اما دیدم جلیل صفر بیگی خیلی زیباتر همه حرف های دلم را نوشته:
خدایا ما را بیامرز!
خدایا ما را بیامرز!
خدایا ما را بیامرز!
بغلت نکردیم
نبوسیدیمت
و نگفتیم
دوستت داریم
خدایا
ما را
بیامرز
شوكرانم ... اي به ظاهر دوستان! نوشم كنيد
مي روم آن جا كه غم باشد... فراموشم كنيد
آتشم از باد اما شعله مي گيرد تنم
بي جهت اصرار مي ورزيد خاموشم كنيد
آيه اي مقبول طبع مردم صاحب دلم
بر زبان ها مي روم... گيرم كه مخدوشم كنيد
چشم تان روشن كه جدم حضرت انگور بود
با مي بي مايه ممكن نيست مدهوشم كنيد
زير بار غير رفتن كار اين ديوانه نيست
ماه را حتا اگر چون حلقه در گوشم كنيد.
زيارت آقا هميشه با صفاست، اما در ماه رجب جور ديگر به دل مي نشيند.
خدا اگر بخواهد و مدد ارباب ياري كند، امروز عازم مشهد الرضايم.
تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.
از مشكلاتي كه بر سر راه رواج متعه هست، وجود تقاضاي زياد و عرضه كم است؛ يعني زنان بيوه كمتر به متعه راضي مي شوند. بنابراين، لازم است زنان بيوه از طرق محتلف ... به ازدواج موقت ترغيب شوند.
ـ پيشنهاد اجراي صيغه موقت بين كساني كه مجردند و نقش زن و شوهر را در فيلم ها بازي مي كنند.
ـ تلاش در جهت راضي كردن افراد ذي نفوذ جامعه براي معامله كردن آبروي خود با خدا در جهت ترويج متعه.
ـ ايجاد محضرهاي مستقل جهت ثبت ازدواج هاي موقت.
ـ ايجاد بنيادهاي ازدواج دائم و موقت.
ـ ايجاد مركز متعه و صيغه زنان يائسه.
ـ ايجاد اماكني براي سكونت چند روزه كساني كه برگه ي ازدواج موقت دارند.
ـ جرات دادن به مردان متاهل نسبت به طرح تعدد زوجات در خانواده. (راه كارهاي ترويج تعدد زوجات)
ـ ايجاد جمعيت هاي دفاع از ازدواج زنان بيوه. (راه كارهاي ترويج تعدد زوجات)
ـ ترويج تعدد زوجات از راه نشان دادن زندگي هاي چند همسري. (راه كارهاي ترويج تعدد زوجات)
* * *
جملات فوق، همگي برگرفته از مجموعه ي سراسر نورباران «طرح جامع ساماندهي ازدواج» حاصل تلاش هاي شبانه روزي و بطري بطري عرق هاي ريخته شده ي «معاونت تبليغ حوزه علميه قم» پس از انجام تحقيقات و مطالعات خيلي خيلي زياد مي باشد كه توسط «واحد احياء سنت هاي حسنه» معاونت فوق عرضه شده است.
طرح مشعشع فوق را چند روز پيش دست يكي از دوستان ديدم. گفت: بيا بخونش! جراتشو هم اگه داشتي به خانومت نشونش بده!
ديشب خواندمش و البته به همسرم هم دادم كه بخواند. نظر همسرم هم درباره طرح جالب بود: فقط يك جمله: اين فاجعه است، فاجعه!!
تا نظر شما چه باشد.

آويني
يا
همان آدم چند منظوره!
نه!
شهيد چند منظوره!!
هم خوشكل و خوش قيافه
كه بشود پوسترش كرد و
زد سينه ديوار
و هم
سوابق قبل از انقلابش را
پرونده كرد
و رو نمود
تا مهملي بشود
براي بعضي ها
كه هوتوتو!!
و هم
... (1)
اما آويني؛
اينها كه
اين جماعتِ آويني نما
مي گويند،
و البته زور مي زنند
كه نمايان كنند،
نبود و
نيست و
نخواهد بود.
***
(۱) از آن جا كه خيلي وقت است كه اهل تامل(!!!)، تفكر(!!!)، مصلحت(!!!) حساب و كتاب(!!!) و ... شده ام، به كلي اين قسمت از متن را حذف كردم كه خداي نكرده، گوش شيطان كر و چشمش كور به كسي بر نخورد، كه گربه اگه شاخ بزنه، بد مي زنه!!
اين جمله ايضا اين معنا را هم در بطن !!! خود مستتر دارد كه تا قبل از اين، بنده نه اهل تامل، نه اهل تفكر و نه اهل ما بقي مخلفات بودم...
* * *
يكي از دعواهايي كه هميشه با صنف جماعت بسيجي و حزب اللهي داشته و دارم، اين توهم و مرض "ديگري شدن" است. يك مدت جو، جو شهداست، همه مي خواهند مثل شهيد فلاني و بهماني بشوند، درست مثل همين مرض آويني شدن. يك مدت جو علما و عرفا همه را مي گيرد و همه مي خواهند شيخ فلان و مرشد بهمان شوند. كمتر پيش مي آيد، كسي پيدا بشود كه خودش باشد و اين ستارگان را الگو كند، براي خود شدن، نه ديگر شدن.
* * *
اواسط اسفند بود كه به يكي از دوستان كه سر دبير يكي از نشريات استاني است، زنگ زدم براي توليد و چاپ يك ويژه نامه براي آويني. گفت تا دو روز ديگه خبرت مي كنم. و البته سالي آمد و سالي رفت، اما هنوز، آن دو روز نشده است.
* * *
و هرگز جز براي خدا كاري مكن!!
مدتي نشد كه اينجا چيزي بنويسم.
چيزهايي نوشتم، اما باز هم نشد كه اين جا بگذارم.
مدتي روي ويرايش و ويراستاري يك مجموعه كه قرار است به زودي كتاب شود، مشغول بودم و البته سعي مي كنم از اين پس كمي براي اينجا هم وقت بگذارم.
* * *
اين دو بيت زيباي استاد محمدرضا تركي يك جورهايي حرف اين روزهاي من است:
جنون گل کرده و بی خوابی من
دوباره در شب مهتابی من
کجا، کی، در کدامین وادی شب
به پایان می رسد بی تابی من؟!
***
حالا كه اين متن را تايپ مي كنم، باران خيلي زيبايي مي بارد. باران كه مي بارد، دلم ناجور ياد رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مي افتد.

اين هم هديه اين باران زيبا:
چندي پيش موسسه نشيد، آلبوم زيبايي با عنوان باران رحمت1 ويژه رسول خدا (ص) منتشر كرد كه توصيه مي كنم دانلودش كنيد.
از اينجا
الان كه اين پست رو ارسال كردم، متوجه شدم كه اين جناب بلاگفا هنوز به وقت قديم! كار مي كنه و هنوز زمان رو جلو نكشيده. عين اين پدر بزرگها و مادر بزرگها !!!![]()
![]()

مريز آبروي سرازير ما را
به ما بازده نان و انجير ما را
خدايا اگر دستبند تجمّل
نمي بست دست كمانگير ما را
كسي تا قيامت نمي كرد پيدا
از آن گوشه كهكشان تير ما را
ولي خسته بوديم و ياران همدل
به ناني گرفتند شمشير ما را
ولي خسته بوديم و مي برد توفان
تمام شكوه اساطير ما را
طلا را كه مس كرد، ديگر بدان
چه خاصيتي بود اكسير ما را
شعر از: محمدکاظم کاظمی
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی، چاپ 16، زمستان 1384، انتشارات روزبهان، صفحه 99
سلام
تصمیم دارم یه دست کلی به سر و روی " باران عدل" بکشم. هم در موضوعات و مطالب وبلاگ، هم تو نحوه ی نوشتن و ارائه مطالب و هم تو قالب وبلاگ.
دنبال طراحی یک قالب تخصصی برای این وبلاگ هستم که البته خودم دانش فنی اش رو آن قدرها ندارم. در سایت ها و بلاگهایی که قالب وبلاگ ارائه می دهند هم گشتم، اما چیزی که دلم رو بگیره پیدا نکردم.
خواستم اگر تو بین رفقا و دوستان و همچنین خواننده های وبلاگ، کسی هست که در این زمینه بتونه کمکم کنه، ممنون میشم که یه تماس با من بگیره، یا نظر بذاره که حتما باهاش تماس می گیرم.
ممنونم از همه اونهایی که تو این زمینه کمکم کنند.
این روزها که می گذرد
در کشاکشی عجیب
دست و پا می زنم
دست که نه،
پا هم که نه،
اما وجودم
وجودم،هم که نه،
دلم می سوزد ...
می گفت:
این چند سال را کجا بودی؟
اصلا می خواهی بیایی؟
می گفت:
چه شد ...
و این ها و نه این ها
که هزاران نقطه چین دیگر
این روزها
دست به دست هم داده اند،
که در کشاکشی سخت
دلم را بسوزانند.
اما
دلا
بسوز
که سوز
تو کارها
بکند.
* * *
در این کشاکش سخت، سخت به دعایتان محتاجم.
محرومم نکنید.


* * *
خورشید،
هر روز قبل از طلوع
به خاک بوسی
آستان تو می آید
تا از کبوتران حرمت
اذن تابش بگیرد.
همان کبوترانی که
نظم گردش جهان
با صدای بق بقوشان
تنظیم می شود.
* * *
من مانده ام که کدام عظیم ترند:
موج دریاهای خروشان
یا
موج دستانی که سو به ضریحت در حرکتند
و راستی که چه حقیرند دریاها
پیش کاسه های طلایی
سقاخانه ات
همان سقاخانه ای
که سرچشمه ی زلال همه ی
رودهای عالم است.
* * *
هرجا خوبی هست
تو هستی
که نه،
هر جا تو هستی
خوبی همان جاست.
...
این کشف تازه ای نیست:
بهشت همین جاست
گوشه ای از کهکشان حرم تو
۳-۷-۱۳۸۷
* * * *
پی توشت:
محمد عزیز هم پای همین پست برایم نوشت که:
دانشمندان ناسا حقیر تر از آن هستند
که کهکشان تو را کشف کنند.
تو را تنها قلب های عاشق رصد می کنند
این کار ناشدنی
معجزه باران است!
- عکس فوق نیم ساعت قبل از بازگشایی غرفه ها گرفته شده است. سوال اینجاست : ما که این همه کتاب خوان داریم پس چرا اوضاع جامعه این چنین است.
- نمایی از شبستان، محل برپایی نمایشگاه و عرضه کتب انتشاراتی های عمومی.
قیمت های سوره مهر آن قدر بالا بود که آدمی فکر می کرد آقایان جای کتاب چیز دیگری به فروش گذاشته اند.
- شلوغی و حجم خرید از صدرا، جالب و امیدوار کننده بود.
- غرفه آستان قدس هرچند خلوت، اما زیبا و دل نشین بود
- موعود هم به جای آنکه تخفیف بدهد به روی قیمت هایش کشیده بود. یک هفته قبل از نمایشگاه تلفنی یکی از محصولات موعود را خواستم بخرم گفتند ۵۰۰۰ تومان. همان محصول را در نمایشگاه خریدم ۵۵۰۰. قربان نام امام زمان برم من با این منتظران عاشق و دلداده!

شرح ۱- چند دقیقه قبل از آغاز نمایشگاه. آقای پرویز معاون وزیر گوشه قاب دوربینم جا خوش کرد. سلامی کردم و گفتم نمی شد زودتر نمایشگاه را باز می کردید. از ۸ صبح این ور وآن ور سرگردانیم. سریع جواب داد که غرفع دارها تا ۹ شب اینجا هستند و انصاف نیست زودتر از ۱۰ باز کنیم. البته آخر سر هم گفت که خود غرفه دارها زودتر از ۱۰ باز نمی کنند!!!
چیزی نگفتم جز اینکه خسته نباشیدو خدا قوت
شرح۲- تمثال مبارک بنده است در حیاط نمایشگاه بین اللمللی مد و بدن نمایی!! ای بابا باز هم که اشتباه شد در نمایشگاه بین اللمللی کتاب تهران در عصر روز جمعه ۱۸ اردیبهشت.
به نام حضرت دوست.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
مهربان من!
عرض تقصير به درگاهت آورده ام. اينك با دستاني خالي و صورتي سياه برخواسته از گرد جهالت و شرمسار از آنچه كه بايد باشم و نيستم، و از آنچه كه نبايد باشم و هستم، در پيشگاه با عظمت تو ايستاده ام.
در پيشگاه با عظمت تو سروركائنات، تو پيشواي خوبي و خوبي ها، تو امام مهرباني ها و تو رسول مهر و محبت، و چه بي مقدارم در برابر عظمت تو، كه در اين بي مقداري محض، نيز بي ارزش تر از هر ذره اي ام، اما اينك دل خوشم به اوج مهرباني و لطف تو و مگر نه آنكه در پيشگاه عظمت اقيانوس كرامت، شايسته آن است كه بي تكلف تر از هر وقتي خويشتن خويش را در دامان مهر و كرامتش، غوطه ور سازيم.
مي دانم، همه را مي دانم. مي دانم كه تو رسول اخلاق بودي و من فاصله ام با بهشت اخلاق فرسنگ هاست. مي دانم تو پيامبر خوبي ها بودي و من كجا و خوبي كجا!
مي دانم، آمده بودي تا من و امثال من اينگونه كه هستيم، نباشيم. مي دانم آمدي تا از ميان مزبله هاي عفن و لجن زارهاي بدبوي جهالت و تغافل، دري به سوي آبي بيكران آرزوها بگشايي و ما را از اين مرداب دنائت نجات بخشي، اما امروزه من، به سان سبزه لجن زار، غوطه ور اين مرداب پستي و دنائتم.
مي دانم، آمدي با پيامي سرشار از مهر و محبت، پيام دوست داشتن و لطف كردن، آئين دوست داشتن و مهر ورزيدن، اصلا تو رسول عشق بودي و هستي و واي بر امروز من كه هوس را به جاي عشق راهنماي خود كرده ام و واي از اين كوره راه كه در آن ره مي سپارم و واي بر من از تيرگي اين مسير جهالت!
ببخش! مرا ببخش! اي مهربان دل من! اي عطوفت محض! اي كرامت تمام و اي لطف سرشار! اي نازنين دل من! اي خوب، اي ماه، اي خورشيد، اي اقيانوس، اي كهكشان و اي آرزوي سپيده دمان من!
مرا ببخش! كه بر جبين تو عرق شرم مي نشانم، و ننگي ام بر تو در ميان امتت! مرا ببخش اي رسول مهرباني كه جام مهر تو را چشيده و پيمانه به ضرب جهالت شكسته ام! بگذر از من كه تو خورشيدي و من كمتر از ذره ام و راستي كه خورشيد را بود و نبود ذره اي چه بيفزايد و يا چه بكاهد؟! و اين ذره است كه در اوج بي مقداري خود، محتاج گوشه اي از اشعه زندگي بخش خورشيد است و اينك اين منم، ذره اي بي مقدار تر از مقدار، از ميان پيروان تو، از جمع امت تو، نيازمند تر از هر وقتي به اشعه گوشه نگاهت، به مهر و محبتت، به لطف و كرامتت و مگر نه اينكه هميشه و همه وقت شناور درياي لطف توايم!
مرا ببخش، تو را به عطوفتت، تو را به بازي مهربانانه ات با كودكان مدينه، تو را به لبخندي كه هميشه بر گوشه لبانت، خورشيد چهره ات را ديدني تر از هر وقتي مي كرد، تو را به گوشه جگر و پاره دلت، ببخش!
مي دانم، تو مي خواستي من، اينجا نباشم، اما نشد. تو مي خواستي كه من اينگونه نباشم، اما نشد. شرمسارم. دل شكسته ام. و خود از حال زارم شكايت دارم و كدامين شانه است كه شكوه ام را به محبتي پذيرا باشد و لطافت كدامين دستان است، كه اشك ديدگانم را فرو بنشاند.
نگار من! نازنين مكتب نرفته ام! ساقي من! تشنه ام امشب، تشنه تر از هر وقتي! به جرعه اي ميهمانم كن كه تشنه و تشنه ام. آخر من ...
اين دردهاي ناگفته را بگذارم براي دلم كه تو همه را ناگفته و نا ننوشته مي داني!
محتاجم! محتاج گوشه نگاه عفو و بخششت!! یا رسول الله !
خانم ها و آقایان!
ارتوپدی لازم نیست!
فقط قلبم شکسته است...
می دانید
دیروز از ارتفاع۶ هزار پایی
از چشم کسی افتادم
و قلبم شکست..
خانم ها و آقایان!
ارتوپدی لازم نیست...!
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
وز صحبت خلق ، بی وفایی مانده است
از باده دوشین ، قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

این مرگ است که همیشگی است
و زندگی اتفاق …

چاره اي نمونده جز رفتن و رفتن
انگاري اينو رو پيشوني مون نوشتن
شب پيش، افطار، منزل يكي از بستگان بودم. ساعتي بعد از افطار، در اتاق پذيرايي خانه اش نشسته بودم كه بشقابِ كيك به دست، آمد سراغم و خنده كنان گفت: تولدت مبارك! راستش آن قدر برايم غير منتظره بود كه هاج و واج ماندم. خيلي جالب و دوست داشتني بود و البته لذت بخش.اما نكته جالب اين جشنِ تولد كوچك و البته غير منتظره، شمع هايي بود كه نشان گر سنم بود. شمع ها در كنار هم عدد 62 را نشان مي دادند. 62 سال! جاي 6 و 2 را اشتباهي گذاشته بود و 26 شده بود 62. كلي خنديديم. به هر حال، من، شايد اولين انساني باشم كه در پايان 26 سالگي، شمع 62 سالگي اش را فوت كرد!!
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباسهاي خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن خطر نيندازيم
اگر بدنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم
بياييد امروز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم دچار مرگ تدريجي بشويم
شاد بودن را فراموش نكنيم
*پابلو نرودا
چه خوش بو شده اند
دست هایم
در باغ گیسوانت!!
از قرار معلوم، سازمان معظم و خلد اشیان صدا و سیما پس از پخش هر سریال و برنامه ای لطف می فرمایند و اگر شده به زبان خوش و گرنه به ضرب دگنک هم که باشد، نظر خلق الله را در مورد آن برنامه و سریال می پرسند. و نکته جالب آن که همیشه و همه وقت هم میزان رضایت مندی!!! این خلق الله بالای 80،85 درصد است. ( اینجاست که میتوانید به نقش و اثرگذاری این چیز مفید، یعنی دگنک پی ببرید.)
امسال هم که در این ماه رمضانی، صدا و سیمای مملکت اسلامی و تنها حکومت شیعی جهان به شکل فجیعی ترکانده است، بنده از آن جایی که خداوند رب العالمین توفیق ملاحظه و دیدن هیچ یک از این سریال های انسان ساز!!! را به اینجانب عطا نفرموده ( سلب توفیق را حال می کنید، همه از اثرات گناه است ها ) بنده تصمیم گرفته ام که اگر خدای ناکرده این حضرات نظرسنج، راه را بر من بسته و بخواهند نظری بپرسند، مثل بچه آدم در جواب همه سوالات گزینه عالی را انتخاب کنم.
و البته نامردم اگر این چنین نکنم. ...
* * *
مشغول خواندن " هنر عشق ورزیدن" اریک فروم هستم.
می خوانم و البته لذت می برم.
" اگر آدم واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست می دارد. اگر من بتوانم به کسی بگویم تو را دوست دارم، باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم. "
هنر عشق ورزیدن، اریک فروم، ص 63
نمی دانم " سنگی بر گوری " جلال را خوانده اید یا نه، اگر نخواندید حتما یک نگاهی بیندازید. همه زیبایی های جلال یک طرف، این صداقتش کشته مرا!
اگر دسترسی به کتاب نداشتید، پیغام بدهید که متن تایپ شده اش را برایتان ایمیل کنم.
* * *
عصر دیروز 2 ساعته یکی از کتاب های " مارکز" را خواندم. صد و اندی صفحه می شد. چسبید!
* * *
بی شک مسجد صفی معروف ترین مسجد رشت است. کمتر رشتی هست که اسم این مسجد را نشنیده باشد و کمتر اهل نماز جماعتی در این شهر پیدا می شود که در طول ماه، ظهر یا غروب برای ادای نماز سری به این مسجد نزند.
کار خوب بچه های گیلان نیوز را پیرامون این مسجد ببینید که جالب و خواندنی است. اینجا
* * *
عقده ای شدم از بس هیچ کس زیر پست های وبلاگ نظر نمی دهد!!!!!!
* * *
امشب ای ناز چه دل تنگ نگاهت شده ام
باز ای مونس من چشم به راهت شده ام
صبر چشمان تو امشب به سکوتم خندید
دیوانه آن چهره نازت شده ام
1099
این اعداد شما را به یاد چه چیزی می اندازند؟
حواسمان باشد که همش تقصیر ماست. آری تقصیر من و تو!!!
* * *
الحمدلله و به حول قوه الهی و با مدد و توجهات خاصه (!!!!!!) مراسمات اعیاد نیمه شعبان هم برگزار شد. کیک چند تنی پختیم و با ساز و آواز و گروه نمایش و تئاتر از صدا و سیما و دیمبل دیمبو و بزن و برقص و... معارف مهدوی را در کله این جماعت خلق الله فرو کردیم و همه مان هم کلی خوشحال که دیدی عجب جمعیتی آمده بود مراسم هیات ما!!! غافل از اینکه آنکه باید بیاید اصلا نیامد! حالا شما هرچقدر که دل امام زمانی تان!!!! می خواهد بزنید و برقصید.
* * *
از المپیک آتن چه خبر؟!!
چتر رسانه ای و بی خبری و تجاهل ما را می بینید.
. . .
و همچنین از جناب جهانشاهی!!
* * *
محسن هم رفت قاطی مرغها! قدقد قدا!! بی انصافِ نامرد، قول داده بود که در مراسم عقدش دعوتم کند، اما اصلا انگار نه انگار که سجادی هم هست. یکی طلب من آقا محسن!!
* * *
این دوست عزیز ما، مهندس سابق، جناب قدح نوش بعد از آنکه مدتها بود کرکره قدح خانه شان را پائین کشیده بودند، دوباره قدح خوردن را از سر گرفته اند. وبلاگ جناب قدح نوش را ببینید که خواندنی است.
یکشنبه " رضا امیرخانی" به دعوت خانه سوال گیلان مهمان ما بود.
دم ظهر یک کارگاه کوتاه نویسندگی با او داشتیم و عصر هم 2 ساعتی پیرامون نقد ادبیات انقلاب و نیز در مورد " بی وتن " در جمع تعدادی از دوستان صحبت کرد.
شخصیتش درست عین کتاب ها و رمان هایش صمیمی و دوست داشتنی است و البته کمترین شباهت ممکن را حداقل به " ارمیای بی وتن " داشت.
با محمد بردیمش سر مزار میرزا! از سنگ قبر قدیمی مزار میرزا پرسید و البته که جواب من هم معلوم!
. . .
* * *
امشب جایی مهمان بودم. آخر شب که بر می گشتم خانه، هوس فالوده بستنی کردم.
پیرمرد بستنی فروش آشنا بود و پدر یکی از دوستان خیلی خیلی قدیمی! دوستی از دوران ابتدایی!
یاد آن دوران افتادم. یادی که همیشه برایم با حسرتی تلخ همراه است. حسرتی که البته تلخ است و آزار دهنده!
* * *
از یکی از معصومین روایت است که می فرمودند: نشانه مومن به زیادی نماز و روزه و چه می دانم جای مهر روی پیشانی و پینه ی دست و پا نیست. مومن امانت دار است و البته وفا کننده به عهد!
حالا شده داستان این حوالی!
شاگردهای یکی از حضرات آقایان ( البته به ادعای خود شاگردان این حضرت آقا) خشتک جماعت را بادبان کرده اند و صلوات بر خواهر و مادر ملت فرستاده اند، آن وقت ...
دیشب یکی می گفت فلانی آمده، می خواهند برایش کلاس بگذارند. دلم افتاد. خدا نگه دارما و نگه دار خلق الله باد!!!
ای لعنت خدا بر شیطان رانده شده!! بگذریم آقا...
* * *
مدتی بود که هواسم به خودم نبود و در آینه دقت نکرده بودم.
کچل شده ایم فطیر آقا!! این را همین امشب فهمیدم.
* * *
... و خدا را شکر!
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ
* * *
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش در هر شرى ايمنى جويم، اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك، اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد، اى كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد، و نه تو را بشناسد، از روى نعمت بخشى و مهرورزى، عطا كن به من به خاطر درخواستى كه از تو كردم، همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را، و بگردان از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم، همه شر دنيا و شر آخرت را، زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار!
اى صاحب جلالت و بزرگوارى! ى صاحب نعمت و جود! اى صاحب بخشش و عطا حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ
* * *
کلی گزارش برایمان نوشته و رد کرده اند که اینها، اینجا یک چیزی شبیه گروه صوفیان و خانقاهیان و این جور چیزها راه انداخته و یک عده ای را هم دور خودشان جمع کرده اند و بر علیه دین و انقلاب و نظام فعالیت می کنند.
بعد از آن همه زیر آب زنی شخصی و اخلاقی و فردی و پس از اینکه از این همه تلاش، هیچ نتیجه ای نگرفتند و ما نه تنها پا پس نکشیدیم که هیچ، بر فعالیت های خود افزودیم، حال کار را این طوری عقیدتی اش کردند. جلسه هم گذاشتند و تمامی اعضای ......... را از هر گونه همکاری با ما ممنوع کرده اند و تهدید هم کردند که هرکس به هر نحوی با اینها همکاری کند، از ....... اخراجش می کنیم.
خنده ام گرفت! دلم هم شکست و البته تو مطمئن باش که دل شکسته خیلی کارها می کند...
در مجاهده فرهنگی، نه تنها باید با دشمن دین خدا بجنگی، بلکه باید بیش از هر وقتی خودت را مهیای آماج حملات بی شمار دوستان و مذهبی ها و هم جبهه ای هایت بکنی و در این چند سال، تن و روح و جان و آبرو حیثیت ما آن قدر که آماج تیر بلای دوستان قرار گرفت و زخم برداشت، از دشمن آسیبی ندید.
و ما را که آموخته ایم در راه وصل، از جان بگذریم، چه باک از طعنه این و آن و چه ترس از دشنه دوستان که جانمان دشنه کاری شده اینان است...
در این گیرو دار تنها امیدمان عنایت حضرت باریتعالی است و مدد ارباب و البته خوب می دانیم که گوشه نگاه محبت آمیز حضرت بدرقه راهمان است...
وقتی به توس، جا به کنار تو می کنم
احساس وصل حق به جوار تو می کنم
در بین خلق از همه با آبرو ترم
چون کسب آبرو زغبار تو می کنم
یک حج به نامه عملم ثبت می شود
با هر قدم که رو به دیار تو می کنم
* * *

این عکس را چند سال پیش " مهدی نورسته" از طلوع گوی آتشین آسمان از دل نیلگون دریا گرفت.
چند سال پیش و درست در همین روزها در یک پروژه فرهنگی حضور داشتم. محل اسکانمان در کنار دریا بود و در همان روزها بود که یکی از بی نظیر ترین صحنه های خلقت را با چشم خود دیدم و البته عاشق شدم!! آن قدر که هر روز با وجود خستگی زیاد و فراوان، از خواب شیرین بامداد رحیل می گذشتم، و پس از خواندن نماز صبح به کنار ساحل می آمدم و منتظر طلوع خورشید می شدم، تا این لحظه بی نظیر آفرینش که بسیار هم کوتاه بود را به چشم ببینم و البته لذت ببرم.
طلوع خورشید از دل دریا بی شک بی نظیر و اغوا کننده است، آنچنان که سالهاست لذت دیدن آن طلوع های رویایی همچنان با من است.
* * *
این دو بیتی جلیل صفر بیگی را محمد عزیز و دوست داشتنی برایم نوشت که:
خورشید نشسته بر در چشمانت
زانو زده در برابر چشمانت
با بار ستاره ماه لنگر زده است
در ساحل سبز بندر چشمانت
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز
با محسن و یاسر پیتزا آفتاب نشسته بودیم، که محسن این تک بیت را خواند. صدایش را ضبط کردم. و حال چند وقتی هست که این تک بیت ، زمزمه مدام من و مهدی شده است.
* * *
7 تیر، متنی شبیه آن چیزی که برای شهید چمران گذاشته بودم, نوشتم که هر چه تلاش کردم، این کنترل پنل بلاگفا یاری نکرد و نشد که بفرستمش. خلاصه مثل اینکه شهید بهشتی دلش نمی خواست که آن متن در وب بماند.
اما حالا دیدم که متن محمد چیز بسیار خوبی است. هم کوتاه است و هم قابل استفاده.
* * *
یاسر چند روزی است که زائر شده است و مجاور!
ای زائر رضا به امامم بگو که من
مشتاق دیدن توام، اما نمی شود
صبور لحظه های دل تنگیم!
بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند...
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
* * *
عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
نمایشگاه کتاب که بودیم، حرف از "نادر ابراهیمی" شد و " یک عاشقانه آرامش"! نخوانده بودمش! محسن از کتاب تعریف می کرد و گفت که کتاب را دارد. خواستم که برایم بیاورد و او فردای آن روز که برگشتیم رشت، کتاب را به من داد.
خواندمش، که نه، خواندم و لذت بردم و با تک تک صفحه هایش زندگی کردم. گاهی گیله مرد می شدم، گاهی پدر عسل و گاهی خود عسل!! زیبا بود و دوست داشتنی!
یادم هست که آن قدر درگیر کتاب شده بودم که مدت ها برایش وقت می گذاشتم!و این هم یادم هست که صفحات آخر کتاب را در صف نانوایی خواندم و آن را در همان صف تمام کردم.
چند روز پیش خبر مرگ نویسنده ی " یک عاشقانه آرام " را شنیدم. کسی که از او و آثارش متاسفانه فقط یک عاشقانه آرام را خوانده ام. نویسنده ای که این اواخر کاری ویژه حضرت امام خمینی (ره) به بازار عرضه کرده بود.
خدا رحمتش کند.
مهمانتان می کنم به چند جمله از یک عاشقانه آرام:
* عادت اراده را نابود می کند. ص 94
* خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. ص 100
* هرگز از منزل سیاست آن چنان دور نشویم که بازگشت به آن نا ممکن شود. ص 107
* انسان سیاسی یعنی انسانی که تسلیم فساد نمی شود. ص 127
* مرگ مسئله ای نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی. ص 205
* خانه نشین شدن خوبان حمله قلبی حکومت است. ص 207
* * *
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
* * *
عصر امروز داخل ساختمان "خانه سوال" جلسه داشتیم. با همه شوخی ها و گاها پرت و پلا گویی ها، جلسه ی خوبی بود.
ناخودآگاه یاد سالهای پیش افتادم. یاد حرکت ها و جلسات آن روزها! سینه ام درد گرفت. به بهانه خوردن آب بلند شدم و رفتم داخل آشپزخانه ...
خیلی امید بسته ام به حرکتی که مدتی است رفقا شروع کرده اند. حرکتی که اگر مراقب باشیم، تا به بلاهای دیگر حرکت های بچه های هم فکر و هم تیپ ما دچار نشود، قطعا می تواند با برکت باشد و اثر گذار. رفقایی هم که بالای کار هستند، همگی کاربلدند و اهل دل و صد البته دوست داشتنی!
تا ببینیم خدا چه می خواهد...
خواب دیدم من را فرستاده اند تایلند
تا آن جا غسل جنابت تبلیغ کنم !!!!
* * *
آن قدرت حقیقی، قدرتی که ما باید شب و روز در تلاش آن باشیم، قدرت تسلط بر اشیاء مادی نیست، بلکه قدرت مهار کردن انسان هاست.
جرج اورول، 1984، انتشارات اطلاق چاپ، خرداد 1359، ص 276
* * *
بالاخره پای حضرت تمدن به شهر کوچک ما هم باز شد. و از این به بعد دختران شهر من هم می توانند سرشان را جلوی جماعت متمدن بالا بگیرند.
مدتی است این پرده در خیابان اصلی شهر من خودنمایی می کند.
راستی، دقت کرده اید که "امریکن لایف استایل" در هر سوراخ موشی که فکرش را بکنید، خودنمایی می کند .
و من خوشحالم که بالاخره بوی تمدن هم به مشام مان رسید!!!
* * *
لعنت بر هر چه کم خونی است!!!
و تو چه می دانی
رب الارباب
چه مصلحت می داند؟
* * *
شاید از این پس بیشتر نوشتم، هر روز
و شاید اصلا ...
بگذریم، کم خونی را دریاب عزیز!!!
غروب چهارشنبه، مادرم چنان دَک و پُزِ عدالت خواهی مان را پائین آورد که گفتنی نیست. با این همه ادعای عدالت خواهی، وقتی اعتراض کردم که آخه این چیه؟ آن چنان بی تفاوت برگشت و گفت اصلا به تو ربطی نداره که آب شدم و رفتم زمین و هنوز که هنوزِ در نیامده ام.
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که گفتم: من که نمیارم !! سَرِ حرفم هم ماندم.
* * *
می گفت: شماها که الان دم از عدالت و آرمان می زنید و از این جور شعارها می دهید، بگذارید به وقتش، وقتی خودتان هم در این موقعیت ها گیر افتادید، آن وقت ببینید که چه قدر عدالت خواه و آرمان خواهید.
وقتی این حرف ها را می زد نا خود آگاه یاد بعضی از دوستان که البته مدت هاست مسئول شده اند و دولت مرد، افتادم!!!
الحمدلله هر چقدر که این شیطان نفس قوی است، این نفس تذکر دهنده ی درون هم بی کار نمی نشیند. یاد آن نصیحت حکیمانه افتادم که: آه! چطور یک ذره چوبِ کوچک را در دیگران می بینید اما، درخت به این بزرگی را در چشم خود نه!!
* * *
از دست چشم های تو، بین دوراهی ام
* * *
این موضوع واقعیِ واقعی است. مال همین چند روز پیش، اما برای باورش باید ایمانی داشت شبیه ایمانی که در آیات اولیه سوره بقره آمده است:
می گفت: مادرش به او گفته برو بالا! تو که مَحرَم حضرت نیستی!
دلش شکست! آن قدر که از دل شکستگی خوابش برد. بعدِ ساعتی که برای شستن صورتش به حیات خانه آمد، خانمی را دیده بود با چادر مشکی خاکی که ....
دلِ پاک این بچه ها تنها فایده ای که برای منِ بیچاره دارد، حسرتی است که بر دلم می گذارد. حسرت ماندن و عقب ماندن و راه نیافتن! بعضی وقتها جلوی این بچه ها آن چنان کم می آورم که گفتنی نیست.
خدایا! تو که نا نوشته می خوانی، پس چرا بنویسم وقتی که می دانی !!
...
" چرا بايد حديث نفس نويسي حديث شيطان نويسي شود،انگاري همه دنيا مقصرند و ما منتقد منصف دنيا!! با تيپ روشنفكري!! از نوع مدرنش!! با نگاه تيز بين خود همه را از بالا نگاه كنيم!!!،قربانشان بروم تيغ تهمتشان هم مثل تيغ زبانشان پر زهر و تلخ است. "
اینها را که خواندید بخشی از متنی است، با عنوان وقتي همه حديث نفس مي نويسند ، چرا من ننويسم!!؟؟ که توسط برادر بزرگوارم جناب آقا جواد شفیعی در وبلاگ شخصی شان پیرامون مطالب مربوط به آسیب شناسی نیروهای مذهبی که توسط بنده در 2 پست قبلی آمده, نوشته شده است.
متن کامل را می توانید در وبلاگ ایشان بخوانید. آدرس وبلاگشان هم همین بغل دستتان در ستون پیوندها با عنوان اصولگرای اصلاح طلب درج شده است.
* * *
من نه قصد دل سوزاندن داشتم و نه قصد خراب کردن. این دوستان هم مد نظرم نبودند. هر چند این مطالب را به خود آقا موسی هم گفتم. اما مثل همیشه ... بگذریم .
برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند. این وسط حداقل برای خودِ من چیزهایی روشن شد .
به هر حال اینجانب سجاد ستوده با تمام ارادتی که به دوستان دارم با صدای بلند فریاد می زنم : غلط کردم
و حتی حاضرم این موضوع را بدهم بنر بزنند و در نقاط مختلف رشت نصب کنند.
* * *
چشم انتظاری مان که از روز ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) شروع شده، همچنان ادامه دارد.
اوضاع زیاد خوب نیست. اگر می شود دعایم کنید
...
* * *
محسن در وبلاگش نوشته بود:
بلاست زلف تو کس در بلا مباد آنجا به غیر من دگری مبتلا مباد آن جا
* * *
وسایلش پیشم بود. از دستم افتاد. از میان کاغذ پاره هایی که از داخل کتابی به زمین ریخت چند برگه، بدجوری توجهم را جلب کرد.
او هم حدیث نفس نگاری می کرد...
از اینکه او را دارم و او از آنِ من است به خود بالیدم. اما دلم گرفت به خاطر خودم ...
* * *
این روزها چه قدر مشتاق بودنش هستم. همه اتفاقات از همین روزها شروع شد. همه دل خستگی ها و دل شکستگی ها و بودن ها و قرار ماندن ها و ای وای یک ماه نشده، دست روزگار با خود بردش ...
و من ماندم و یک دنیا دل دادگی و یک دنیا دل شکستگی و یک دنیا آرزو که با هر ذره خاک، آنها نیز با او دفن می شدند.
این روزها یک آن چهره اش، لبخندش، دست تکان دادن هایش، ناراحت شدن هایش، عصبانی شدن هایش، استدلال ها و فلسفه هایش و همه و همه چیزش رهایم نمی کنند. با یادش روزگار می گذرانم. با یادش می خوابم، با یادش خواب می بینم، با یادش بر می خیزم و با یادش زندگی می کنم. هر چند که بی او زنده گی که هیچ مرده گی هم نمی دانم.
تاریخ آن رفتن بزرگ نزدیکِ نزدیک است. هر چند که یادش همیشه با من است.
من از روزي كه شعار " ايران براي همه ي ايرانيان " را شنيدم، فهميدم كه اين مملكت ديگر جاي زنده گي نيست. فهميدم كه بايد كند. هر وقت از اين شعارهاي دهن پر كن و ابستركت تو دهن سياست مدارها مي افتد، بايد بفهميم كه قرار است يك اتفاق بدي بيافتد.
ارمياي نبي كه نه، ارميا معمر يا همان جناب رضا خان اميرخاني ، بي وتن، ص 206
اين " بي وتن " جناب اميرخاني را كه امسال از دست مسئول فوق العاده بداخلاق و البته بي ادب غرفه علم ( اين جملات همه و همه تنها به خاطر رفتار فوق العاده متمدنانه!!!!! اين جناب با بنده نگاشته شده است) در نمايشگاه كتاب به قيمت 5500 تومان ( با احتساب تخفيف نمايشگاه كه پشت كتاب بزرگ نوشته اند: 6500 تومان!!) خريدم از ديروز به دست گرفته ام و مشغول خواندنم. يك 390 صفحه اي را خوانده ام. اميرخاني و كارهايش را مي پسندم. هر چند كه اين بي وتن جناب اميرخاني تا حالا كه چنگي به دل نزده است.
محسن كه كتاب را خوانده هم همين نظر را دارد. هرچند، نظر ديگري هم دارد: " منِ او، از دستش در رفته بود كه اين قدر ناز شده وگرنه ... "
خلاصه ما آدم ها هر وقت چيزي از دستمان در برود، يك چيزي در مي آيد و گرنه ...
( راستي يك سوال از جناب اميرخاني: اين باباي فروشنده غرفه علم، نكند يَك ارتباطكي با دكتر خشي داستان داشته باشد!!! ها ؟؟؟)
* * *
ما كه از دارِ دنيا يك عدد داداش عَقدي كه بيشتر نداريم. آن هم داداشي كه بيشتر از خودم و بيشتر از همه، خاطرش را مي خواهم. همين يكشنبه اي چنان دعوايي با هم راه انداختيم كه نگو نپرس!!!!
يك ساعت بعدِ دعوا، كله به كله ي هم شديم. من داشتم مي رفتم سراغ او و او مي آمد سراغ من!! چنان همديگر را تنگ بغل كرديم كه هر كس مي ديديد، انگاري ده سالي هست از هم بي خبريم. راستش هم همين طور بود. يك ساعت كه براي من 10 سال طول كشيده بود.
داداش! بي برو برگشت حق با شما بود. اما تو را به خدا كمي هم به فكر دل زليخايي من باش!!!
* * *
از يكشنبه ي روز ميلاد حضرت زينب سلام الله عليها تا خودِ امروز مي شود چند روز؟ خودتان حساب كنيد! هر چند روز كه مي شود، به تعداد همين عدد روز، چشم به راهم! ذهنم هم كه اصلا و ابدا ياري نمي كند. تا خدا خود چه بخواهد...
متن پست قبلي در مورد بعضي از بچه مذهبي هاي رشت!!!! به بعضي ها برخورده بود. يك چند نفري پيغام گذاشته بودند و يكي هم زنگ زده بود كه آقا ما با شما اصلا مشكلي نداريم.
من كه از كسي اسم نبرده بودم. ولي خب اين مغز معيوب بعضي ها كه در نهادهاي ....ي رشد كرده، جز توهم توطئه و مشكل داشتن چيز ديگر داخلش نيست.
به اين رفيقمان كه زنگ زده بود گفتم: كمي به فكر بچه هاي موسسه ات باش تا اينطوري از مغزشان نظريه بي خودي دَر نكنند و الكي اين و آن را متهم...
واقعا كه از دست اين ....
من كوتاه بيا نيستم. متن هاي بعدي با عنوان آسيب شناسي بچه مذهبي هاي رشت در راه است كه منتظر باشيد كه مي خواهم مثل توووووووپ صدا در كنم.
* * *
فردا چهلم مادر بزرگ است. خيلي وقت هاست كه به نبودنش عادت كرده ايم. در ضمن، سال ِ حاجي درگاهي هم هست. راستي كه چه زود مي گذرد اين روزهاي ما! اي واي انگاري همين چند روز پيش بود كه سر تخت بيمارستان ...
خدا همه ي ما را بيامرزد كه البته اگر نيامُرزد كارمان بدجوري بيخ پيدا مي كند...
نوشتن اين روزها، برايم خيلي سخت شده است. ...
* * *
با محمد و محسن و سلمان رفته بوديم نمايشگاه كتاب! سفر جالبي بود. علي الخصوص كه محسن مامان خرج بود و بي انصاف يك بلايي بر سرمان آورد كه خدا سر دشمن هيچ كس نياورد...
4 تا آدم گنده و شكمو كل هزينه هاي رفت و برگشت و خورد و خوراك و مرگ ميرمان، همه و همه شد 70 هزار تومان!
با خودم گفتم، حالا كه احمدي نژاد هيچ جوري نتواسته تورم راكنترل كند، بد نيست يك بار هم اين داداش محسن ما را هم امتحان كند، يا مشكل تورم را حل مي كند يا همه را از گرسنگي الفاتحه ...
* * *
شرمنده ام. اما اين بچه مذهبي هاي رشت چرا بعضي هاشان اين جوري اند. هر جور حساب مي كنم، نمي فهمم. يعني هر كس كه دو تا كتاب غرب شناسي كه نه يونان شناسي(!!!!) بخواند، يا خير سرش برود طرح ولايت، بايد اين طوري با اين و آن برخورد كند.
اللهم اجعل عواقب اموري خيرا! اگه به غرب شناسي با شد كه من نه فقط يونان شناسي كه مدت ها سر مباحث غرب شناسي فكر كرده ام و طرح ولايت هم متاسفانه رفته ام، هر چند كه معتقدم جز وقت گذراني و ابطال وقت ثمره اي برايم نداشت. اما نكند مثل اين حضرات مذهبي و ريش دار و مدعي بشم.
گفت: ادب از كه آموختي؟ گفتم از آقايانِ ...
* * *
يك ساعت و ده دقيقه صورت در صورت نگاهش كردم و با او حرف زدم، اما چند روزي است كه هر چه تلاش مي كنم، قيافه اش به ذهنم نمي آيد.
در چرايي اش مانده ام بدجور، علي الخصوص كه ...
نمي دانم تصنيف زيباي محمد نوري را شنيده ايد يا نه، اما اين روزها زود به زود مي خوابم تا شايد در عالم رويا خبري شود، اما خب . . .
* * *
بعد از يك سال، آمد و با من حرف زد. چه دل تنگ اين گونه درد دل با او بودم. گريه ام گرفته بود، اما ...
خلاصه خدا جون ....
* * *
گفت يادتون هست كه گفته بوديد، اگه پيداش كنيم، بهمون شيريني مي ديدي؟ گفتم: خب آره! مگه پيدا شده؟! زير لب خنديد و گفت: آره!!
آن قدر ذوق زده شدم كه همه هفت نفري كه اونجا بودند را مهمان كردم.
بعد از 5 سال گشتن بالاخره وصيت نامه شهيد غلامرضا دانا را پيدا كرديم.
* * *
اي كشته گان عشق برايم دعا كنيد . . .
كلك انتخابات و امروز مي كنيم. خسته شديم از بس از سردار و دكتر و مهندس و جهادگر و كوفت و زهرمار شنيديم...
و اين جملات يعني اينكه انتخابات اين دوره خيلي خيلي فرسايشي بود...
.
.
.
***
من: دهکدهها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:
باران که بیاید همه عاشق هستند
و من
امروز سال روز رحلت كريمه اهل بيت، اخت الرضا، حضرت فاطمه معصومه (سلام الله عليها) است.
***
هفته جالبي بود.
سه شنبه بعد از مدتها محمد زنگ زد. دلم عجيب هواشو كرده بود . شماره اي هم ازش نداشتم. خيلي خوشحال شدم.
انگار ما رفيق هاي دوست داشتني قديمي اين روزها فقط منتظريم خداي نكرده واسه كسي مصيبتي پيش بياد تا يه خبري از هم بگيريم. يادم مياد اون روزهاي خوبي كه تقريبا اكثر روزها با هم بوديم. الحق كه چه روزهاي خوبي بود. والحق كه اون بچه ها يكي از بهترين دوستانم بودند، براي من كه اينطوريه، اونها رو نمي دونم، شايد من حتي جزئي از دوستانشون هم نباشم. ...
نمي دونم كه چرا اينجور شد. نمي دونم كه نه،... خلاصه اميدوارم اون روزهاي خوب دوباره تكرار بشه!
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخره غربت دنیاست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو، آسمون خونه نشین بود
دلِ تو شکسته بودند، همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم، مثل سایه، مثل رویا
اما بیدارم و مثل تو، تنهای تنها
***
هفته پيش قبل از فوت مادربزرگ با 3 تا ديگه از دوستان يه بعداز ظهري زديم بيرون. رفتيم تا ييلاقات صومعه سرا و تو مسير برگشت مسيرمون خورد به يه روستاي فوق العاده زيبا تو نزديكي سراوان. بي نظير بود و رويايي . حتما عكس هاشو تو ادامه مطلب ببينيد:
تا همين چند ماه پيش، موقع دروي محصول، تو شاليزار بود و مشغول كمك به بچه ها!
***
83 سال را پشت سر گذاشته بود...
***
هر وقت صورت چروكيده اش را مي ديدم، ناخودآگاه به ياد طراوت و سبزي و زيبايي شالي مي افتادم. لطافتي كه عجيب روح نواز است و دوست داشتني!
***
نماز كه مي خواند، با آن مدلي كه چادر نمازش را بر سر مي كرد، آن قدر معصوم و دوست داشتني مي شد كه نگو و نپرس...
***
از اول بهار امسال، سبزي طبيعت يك رنگ ديگري برايم داشت. طبيعت خيلي خيلي برايم لطيف شده بود. دل كه به سبزي اطراف مي دادم، نمي دانيد كه تا كجاها كه نمي رفتم و البته اين لطافت برايم جاي سوال داشت...
***
و ديشب دليل اين لطافت را فهميدم. ...
***
مادر بزرگ از پيش ما رفت
و افسوس، و صد افسوس كه حالا شرمنده يك كوه كم كاري ام.
***
راستي، امسال نشاهاي برنج چه بدشانس اند كه تو را نمي بينند.
***
مادر بزرگ من كه نه، مادر بزرگ همه شالي ها!!
خداحافظ
(1)
ميان اين همه بلبل
ميان اين همه گل
ميان اين همه سبز و سفيد و قرمز و زرد
تنها،
تبر است
كه مي تواند درخت را بخنداند.
(2)
...
...
حالا
تو بگو
گناه تبر چيست؟
اگر بخواهد كسي را ببوسد!
شعر از: عبدالصابر كاكايي
بهار هم آمد، اما،
بهار بي گل رويش كجا كنم باور؟ خدا كند كه بيايد بهار اصلي ما
***
سال 86، سال خيلي بدي بود. سالي كه فهميدم، چه قدر از اصل بودنم، فاصله گرفته ام! خلاصه فهميدن اين موضوع هم خيلي مهم است اما حيف كه هنوز راه حلي برايش نيافته ام!!
***
دلم براي بعضي از دوستانم خيلي تنگ شده، آن قدر كه جز ديدنشان آرامم نمي كند. براي محمد خوش سعادت، براي محمد فرحي، براي مهدي نورسته، براي جواد شفيعي، براي عباس بايرامي و براي يه تعداد ديگر از دوستان.
86 كه به كلي از اين دوستان دور افتاديم، اما خب هركجا باشند و هرجا، ياد و خاطرشان برايم عزيز است و صدالبته همراه!
***
آقا مجيد زنگ زد و گفت جايي بودم و به يادت آه كشيدم!! گفتم يادي هم از تو كنم!
راستش اين آه كشيدن يه قراريه بين من و آقا مجيد كه اين طوري هر وقت چشممون مي افته به گنبد طلاي امام رضا (عليه السلام) از همديگر ياد مي كنيم.
باز هزار مرتبه به وفا و رفاقت تو داداش كه اين روزها مثل تو اصلا پيدا نمي شه!!
***
اين چند روز اول سال رو گيلان نبودم. امام رضا (عليه السلام) طلبيده بود و مثل هميشه سرِ سفره مهر و كرامتش ريزه خوار بودم. در كل به غير از اوقاتي كه با دوست به سر رفت، ما بقي دقايقش اصلا خوب نبود. خوب كه چه عرض كنم، ... بگذريم!!
***
5 روز اول سال رو كه از دست تلويزيون راحت بودم، اما تو همين چند ساعتي كه رسيدم، 2 تا برنامه مختلف ديدم، يكي از نزار القطري و يكي هم از سامي يوسف!
خدا نكنه ما ايراني جماعت رو جو بگيره كه اونوقت به همين راحتي ها ول كن معامله نيستيم!!
***
"سفرت به خير، اما..." كتاب تازه محمدرضا بايرامي است كه پيرامون سفر 3 روزه ي رهبري به استان زنجان نوشته و قدياني هم چاپش كرده است.
تنوع و زيبايي هاي داستان سيستان را ندارد، اما زيباست و صد البته ارزش خواندن هم دارد. به ويژه آنكه با نثر ساده و سليس بايرامي مي توانيد چند ساعته بخوانيدش!!
***
امشب شب ميلاد رسول مهرباني هاست. همو كه بر نجاتمان حريص است، آن ميزان كه خود را رنجه مي كرد.
امشب شب ميلاد خورشيدي است كه در عرصه او جز شرمندگي هيچ نداريم.
اي آنكه خلق عظيم تنها و تنها از آن توست، بر نداشته هامان بر ما ببخش!!!
با آنکه بیش از یک ماه تا روز رای گیری باقی نمانده، اما تنور بازار انتخابات گرمِ گرم است. فعلا کاری به دسته بندی های گروه های سیاسی ندارم، اما بیان چند نکته را که به ذهنم رسید، خالی از لطف نمی دانم.
1- در اکثر شهرها، نتیجه بررسی صلاحیت نامزدها نشان از آن دارد که رقابت بیشتر در بین افرادی است که یا متصل به جبهه اصول گرایی اند و یا آنکه خود را به این جبهه وصله ( وصل نه! وصله!!) کرده اند.
2- در همین رشت خودمان 13 نفر از جبهه اصولگرایان( چه وصل و چه وصله) داعیه دار حل مشکلات و مدعی داشتن ویژگی های نمایندگی اند.
3- خواندن داستان تلخ جنگ احد برای این دوستان خالی از وجه نیست. هر چند که این روزها آقایان وقت خواندن ندارند، پس لا اقل کسی برخیزد و این داستان را برایشان بخواند.
4- گروه 6+5 حداقل در گیلان این کاره نیست. این چیزی است که در این مدت دیدیم. لابد خبرهای درگیری برخی از همین آقایان عضو 6+5 رشت را در همایش جبهه متحد در تهران شنیده اید! بنده ی خدا بادامچیان ( سخنران آن لحظه همایش) شاخ(!) درآورده بود!!
5- انتخاب این دور را یک انتخاب اصلح نمی دانم. انتخابی می دانم ما بین خوب و خوب تر و یا بد و بدتر و یا... بگذریم. اگر حواسمان به قضایای جنگ احد باشد، این نقطه چین ها زیاد طولانی نمی شوند.
6- از سه کرسی رشت در مجلس، یک کرسی را از آنِ اصلاح طلبان و دوم خردادی ها می دانم. البته احتمال افزایش آن از یک کرسی به بیشتر خیلی کم است، مگر آنکه عزیزان کاندیدای اصولگرا، بدجوری پر و پاچه گیر همدیگر شوند که آن وقت وقوع هر اتفاقی دور از ذهن نیست!
7- و یک توصیه به عزیزان کاندیدای اصولگرا! بپرهیزید از لیست و لیست بازی که در این دور، لیست نه تنها رای آور نیست که رای خراب کن است! باور ندارید؟! این گوی و این میدان !
8- چند نکته باقی مانده که بعدتر خواهم نوشت!!
باز کن دکّان که وقت عاشقی است.
.
.
.
و این آغازی دوباره است!
دل
خوش مدار!
ما
ادم شو نیستیم !!
1- سلام!
زیاد حس نوشتن تو این صفحه رو ندارم. راستش نمی دونم چرا؟
2- چند روز پیش خیلی اتفاقی مصطفی رو دیدم. خیلی وقت بود که ازش بی خبر بودم. ناخودآگاه دیدم که داره میاد سمتم. نرسیده به من، بهش گفتم، برو، برو، اصلا جلو نیا که حوصله تو ندارم و البته اون که اون زمون ها هم خوب بلد بود که با چشماش سِحرم کنه، دوباره جادوگری کرد...
تنگ بغلش کردم. دلم خیلی خیلی براش تنگ شده بود. نگاش کردم، به چشماش، به همون چشم های سبز مایل به قهوه ایش! به همون طبیعت پر روح تر از طبیعت اطرافمون!
...
مدتی با هم بودیم و البته که چه خوش گذشت با اون!
گفت امروز می خوام برم مشهد! دوباره خیره چشماش شدم، دستاشو بوسیدم، عَوَضِ ضریح آقا!
چشمای جفتمون دریایی شد، البته هیچ کدوم به روی هم دیگه نیاوردیم. خداحافظی نکرده جدا شدیم.
والبته دیشب بهم زنگ زد، از جنوب غربی بهشت، از صحن گوهرشاد، از ...
3- شام ولادت امام زمان (عج) بود. بهم زنگ زد که چه خبر! گفتم هیچی، فقط تو نیمه شعبان امسال، یه چند ده سالی ظهور رو عقب انداختیم!
آه کشید، اون هم از اون آه هایی که فقط مختص خودشه و گفت: خدا عاقبتمونو به خیر کنه!!
4- می گفت: من آئینه شما هستم.
وقتی این جمله را شنیدم، دیگر نفهمیدم که چه می گوید. راستش سالها بود که به دنبال این آئینه نقره فامِ طلایی وجه می گشتم.
سالها بود که هرگاه خواستم بگویم : عزیز! بیا و لطفی کن، بیا و دستمان برگیر از این زمین خاکی، اما هربار شرم نگاهش، حجب کلامش، دریایی ام می کرد و شرمسار! او هم ، سنگ دل، چون همه خوب رویان! اصلا به روی خود نمی آورد، هرچند که خوب می دانستم و می دانم که همه را نشنیده می دانست، همه را !
و حال عزیز من! خوب دل من! دوست من! آئینه من! همو که از سالها پیش، از دوران نوجوانی همیشه عکس کوچکت در حال قرائت قرآن داخل کیف جیبی ام بوده، آئینه ام باش و البته خواهشا آئینه ام کن!
چه می شود کرد، تو خود گفتی که من آئینه شمایم.
و مباد که غباری بر صفحه زلال آئینه ام بنشیند...
خدایا! تو و آئینه ام...
5- حالا خوبه که من اصلا حسّ نوشتن رو نداشتم(!)
6- ندیده عاشقت شدم، نمی دونم چی میشه!
7- راستی، قرار بود از اقیانوس چشمانش برایتان بگویم! اما مثل اینکه کسی مشتاق شنیدن آن رویای نیمه شبان نیست. بماند؟ باشد، تا اگر کسی خواست، برایش بگویم از اقیانوس چشمانش!!
8- ...پاکم می کنی عزیز! قبل انکه خاکم کنند؟
-----------------------------------
تذکره ای پیرامون پست بالا
· فقط مطالب بند 2 مربوط به مصطفی است.
· مطلب بند 3 مربوط به عزیز بزرگواریه که مقام استادی برمن دارند.
· و مطلب بند 4 هم ماله عزیز دوست داشتنیه دیگری.
· حالا این 3 تا تذکر رو برای چی نوشتم:
دوست عزیزی فرمودند که مطالب رو که این طوری ردیف کردی، این تحلیل پیش میاد که
همه ماله مصطفی است.
ما هم حرف گوش کن! گفتیم بچشم و این تذکره رو نوشتیم.
1-
شعبان به نیمه رسید...
و روزی هم به پایان خواهد رسید...
درست عین عمر ما
...
2-
جشن میلاد امام زمان، با اجرای گروه موسیقی سنتی دلشدگان ، مکان: مسجد ...
هیات عاشقان صاحب الزمان(عج) برگزار می کند: مراسم میلاد امام زمان(عج) با حضور رضا نظری (!!)
جشن بزرگ ظهور، با هنرنمایی سلطان تقلید صدا و اجرای زنده خواننده نسل جوان ...
جشن نیمه شعبان، با حضور بازیگران طنز صدا و سیما( منوچ و روخان کناری و ...)
در ایام ولادت امام زمان (عج)، برنامه های بزرگداشت این ایام، بسیار زیاد و پر شور در گوشه و کنار شهرهامان برگزار می شود. در این چند روز گذشته، خیابان های رشت پر از پرده ها و بنرهای تبلیغاتی برگزاری این مراسمات بود، اما نکته تاسف برانگیز مسیر خطرناکی است که در اجرای این مراسمات به راحتی دیده می شود.
به نظر می رسد که اگر مسئولین فرهنگی جامعه هر چه زودتر فکری نکنند همان بلایی که بر سر مراسم عزاداری آمد، بلایی بدتر از آن هم بر سر برنامه های اعیاد و ولادت های اهل بیت(علیهم السلام) خواهد آمد.
نمی دانم که برگزار کنندگان این برنامه ها آیا ذره ای اندیشیده اند که چه رابطه ای بین اجرای موسیقی سنتی و حضور فلان بازیگر طنز با جشنی که محل حضور و محل آمد و شد فرشتگان است، وجود دارد؟
مسئولین فرهنگی! آقایان علما! آقایان مراجع ! مسئولین هیئات مذهبی! آقای اداره ارشاد! مشاورین فرهنگی و ...
شما را به خدای امام زمان(عج) نگذاریدکه همان مصیبتی را که بر سر امام حسین (علیه السلام) آوردیم، این بار بر سر امام زمان (عج) بیاوریم...
3-
یادم باشد بعد تر داستان اقیانوس چشمهایش را برایتان بگویم...
یادم باشد...