دکتر محمد مددپور در ذیل روایت آخرین دیدارش با سید مرتضی آوینی، جمله ای دارد که این روزها ذهنم را مشغول خود کرده است:
« آخرین بار، روز سه شنبه او را در دفتر مجله دیدم. چهره ای مشحون از باقرقه های نور و لبریز از بهجت مواجهه سکرآمیز با روح قدسی و انکشاف حقیقت.»
پلاک ۸ ـ شماره ۱۷، ص ۵۵٫

سید مرتضی آوینی
و همه، همین جاست.
آوینی چند روز بعدتر، به قتلگاه فکه می رود و فکه، قربان گاه او می شود.
سید مرتضی آوینی، اگر سید شهیدان اهل قلم شد، داستانش، همه و همه همین جاست: کشف و شکافتن حقیقت.
جملات مرحوم مددپور خیلی زیباست و به همان زیبایی اش، دوست داشتنی و دل نشین. آن قدر دل نشین که انگار، تصویری که از آوینی می سازد، همین حالا جلوی دیدگانم حقیقت می یابد و به نظاره ام می نشیند.
سوی رسیدن به وادی صدق و شهود، همین جاست و راه رسیدن نیز، همین جا.
بهجتی که مددپور توصیف می کند، برآیند سیر و سلوک مخلصانه ای است که در مسیر راستین رسیدن به حقیقت، نصیب آدمی می شود.
زندگی دنیا، فرصتی است برای رسیدن به این بهجت و آنان که در راه رسیدن، تلاش و کوششی ندارند، از معنای زندگی بی بهره اند. موضوعی که زندگی های مدرن و تکنولوژی زده این روزها، محلی برای دقت و توجه ندارند.
اگر زندگی این روزها در عین رفاه و آسایش، ملال آور و دل میراست، ثمره ی همین خلاء بزرگ است. خلائی که با نبودنش، زندگی را از معنا و مفهوم تهی می کند و دقایقش را به ابتذال و پوچی می نشاند.
آوینی و آوینی ها، در همین بستر زندگیِ به دنائت خو کرده ی این روزها، با سیر مردانه شان و با رسیدن به بهجت شیرین جاودانگی، به انگشت اشاره، راه رسیدن و سلوک رفتن را نشان مان دادند و ثابت کردند که در بستر همین مرداب دو، سه روزه، می توان به جاودانگی رسید. هرچند که غل و زنجیرهای خود ساخته، پای رفتن مان را لنگ خود کرده است.