بوسه رگبار
به ناسزا
بهایی نمی دهد!
* * *
گوینده ی جمله فوق، شهید محمدعلی رجایی است. شهیدی که به میمنت آمدن و رفتن روزهای تقویمی، این روزها یادی از او می شود و گلی تقدیم مزار و فاتحه ای نثار روحش! ـ البته از بنرهای فراوانی که به هدفی دیگر!! مزین به تمثال زیبای سراسر دردِ لبریز از آرامشش می شود، نیز نباید گذشت!! ـ
رجایی، روزها و شب های کمی را ـ چه به عنوان نخست وزیر و چه به عنوان رئیس جمهور ـ کنار مردم این دیار زیست، اما همین فرصت اندک، برای جاودانه شدنش کافی بود. انگار او نبض لحظه ها را می دانست و عالم به اسرار آنها بود.
رجایی که رئیس جمهور بود، رئیس جمهور نبود، برادرِ جمهور بود. سیاسی بود، اما سیاسی کار نبود. نه سنگ انداز که کارانداز بود. مصلحتی جز حقیقت نمی شناخت و تکلیف را وظیفه اش می دانست. مخلص بود و خداشناس و صدالبته مقلد امام؛ و اینها، همه، برای جاودانگی رجایی کافی بود. همان رجایی که در نبودنش، حضرت روح الله فرمود: «رجایی و باهنر اگر نیستند، خدا هست». خدا؛ این یگانه دلیل ماندگاری و جاودانگی همه ی ماندگاران عالم.
چندی پیش متن منظومی از شهید رجایی خواندم که در سال 1356 و در حالی که در زندان قصر زندانی بود، خطاب به همسرش نگاشته است.
در این روزهای تداعی گر شهادتش، برگه باران عدل را مزین به این نوشته می کنم. امید که یادش، و از آن بیشتر و پیشتر، راه و رسم و سلوک و سیره اش مانا و ماندگار باشد.
بوسه رگبار ...
تا بشیر تابناک روز
دامن گستراند
از فراز کوهساری دور
در دامان صحرا
بوسه رگبار دشمن
دور از چشم عزیزان
می نوازد پیکر خونین ما را
*
همسر من!
زندگی هرچند شیرین است
اما
ـبا تمام آرزوهاـ
دوست می دارم
به دشت سرخ خون
گلگون برویم
یا که بر امواج هستی
قطره ای شفاف باشم
تا که از دریا بگویم
*
همسر من!
لاله ای خونین به روی سینه بنشان
چون شب اندیشان هراسانند از گلواژه خون
*
همسر من!
سرفرازا چهره بگشا
خوشه های اشک را ازدیده برچین
تا مبادا یاغیان شب بپندارند
تواز شوی دربندت به زندان ننگ داری
*
همسر من!
بعد من
با کودکانت مهربانتر باش عین نور چشمانت
تا که ننشیند غبار غم به روی چهره معصومشان
هرگز!
*
همسر من!
کودکانت روزگاری گر نشانی از پدر جویند
یا که از نام پدر گویند
گو که شد در راه ایمان کشته
با لبهای خندان(1)
1ـ بی مرگ، مثل صنوبر، صفحه 33
باران عدل