باور کنید حال و هوایم مساعد است

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
من نیز در شمار شهیدان تهمتم

باور کنید حال و هوایم مساعد است

این شایعات شیوه ی برخی جراید است

یک صبح

تیتر می شوم: این شخص

[بگذریم]

یک عصر

خوانده اید... و تکرار زاید است

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

باور نمی کنید؟ همین شعر شاهد است


مقیاس عمر


مقیاس عمر
نه روز های سپری شده
بلکه روزهایی است
که با تو به سر شده است.

* * *

من هنوز به دنیا نیامده ام. 


راز و رمزهای عشق ...


ازتمام راز ورمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی..
راستی...
دلم

که میشود...

                                                      قیصر امین پور


قفس

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

                                                                                            سید حسن حسینی

نافله

نافله نمازهایم
دیدن ماه چهره ی توست

.
.
.
.
.
آه!
چه اذکار زیبایی!

 

وقتی تو، نیستی


وقتی تو نیستی،
زندگی تعطیل می شود.
کاش می شد زودتر بیایی،
روزهای تعطیل
واقعن غم انگیزند!



متهم؛ همچنان ایستاده است.


منشی،
حکم را
قرائت می کند:
اشدّ مجازات؛ اعدام.

* * *
وکیل تسخیری
نگاهی می کند
و بی تفاوت، می گوید:
متاسفم!
کیفش را بر می دارد
تا به دادگاه بعدی برسد. 
* * *
متهم؛
اما،
همچنان ایستاده است.

* * *
کسی می پرسد:
راستی، جرمش چه بود؟
و آن دیگری می گوید:
بی اجازه
سیبی به کودکِ یتیمِ گلفروش
هدیه کرده بود.
...
حکم، اجراء می شود.
اعدام؛
اما،
متهم،
همچنان ایستاده است.
* * *
آن روز
همه ی درختان سیب
به احترام
درخت سیب قطع شده
سیب هایشان را
به کودکانِ یتیمِ گلفروش
هدیه کردند
...
و از آن روز
همه ی کودکانِ یتیمِ گلفروش
سیب می فروشند.
و متهم؛
همچنان ایستاده است. 


تفاوت

 

   به سمت بالکن رفت و در حالی که حوله را روی طناب آویزان می كرد، سرش را تند تند به چپ و راست حرکت می داد. نسیم ملایمی می وزید و موهای بلند و خیسش را نوازش می داد .

با دست میله های جلوی بالکن را  محکم گرفت و پاهایش را کمی عقب داد و از همان جا خيره ي خیابان شد. چشم هایش را بست و سرش را رو به آسمان گرفت. اشتیاقی عجیب وجودش را فرا گرفته بود. در 17 سالگی احساس مردانگی می کرد و در روياهايش آینده را می دید. باد می وزید و موهای بلند و خیسش را به پرواز در می آورد .

   عقربه های ساعت 5 عصر را نشان می داد. تا 30 :6 یک ساعت ونیم باقی مانده بود. نیم ساعتی را باید صرف رسیدن به میدان می کرد و تنها یک ساعت فرصت برای مهیا شدن داشت.

   در حالی که سعی می کرد با 2 دست، خیسي موهایش را کم کند وارد اتاقش شد و در را از پشت بست. رو به آینه ایستاد و خود را برانداز کرد .

   " یه آدم همیشه باید متفاوت باشه. این تفاوت رو هم باید تو همه چیز زندگی اش رعایت کنه. از نوع حرف زدن تا لباس پوشیدن و مدل مو."

   دوباره این جمله را زیر لب زمزمه کرد و بلند گفت: تفاوت، تفاوت خدایا ! این متقاوت بودنش کشته منو! و بلند آه کشید.

   به سمت کمد لباس رفت. درش را گشود. شلوار بگ آبی رنگی را كه دیروز خریده بود، بیرون آورد و بی آن که در کمد را ببند، دوباره خودش را برانداز کرد. با اینکه شلوارهای زیادی داشت، اما برای رعایت همان تفاوت هم که شده این مدل را خریده بود. زیر لب زمزمه کرد: تفاوت، اون هم تفاوت 28000 تومانی.

   عادتش بود و البته لذت هم می برد. هر وقت که می خواست برای رفتن به مهمانی یا مراسمی خودش را آماده کند، اول شلوارش را به پا می کرد و بعد رو به آینه می ایستاد. دلیلش هم عکس های هنر پیشه مورد علاقه اش در یک مجله مُد بود که یک نوع ژل مو را تبلیغ می کرد. همیشه خودش را جای آن هنرپیشه می گذاشت و آرزو داشت روزی مثل او باشد ، حتی تا قبل از آشنایی با فلسفۀ تفاوت (!) تکیه کلام های این هنرپیشه را تکرار می کرد. در عکس ها هنرپیشه در حالی که زیر پوش رکابی و شلوار، از همین مدلی که او دیروز خریده بود به تن داشت، مشغول ژل زدن موهایش بود .

   شلوار را به پا کرد و رو به آینه ایستاد. جعبۀ استوانه ای ژل را برداشت . خیل سریع پمپی رویش را فشار داد و مقداری ژل در کف دست دیگرش ریخت. بی آنکه درپوش جعبه را بگذارد خیلی سریع دو دستش را به سرش مالید و تند شروع به چنگ زدن موهایش کرد .

   برس را برداشت و موهایش را که خیس تر شده بودند، شانه کرد. مدل موهایش نیز مدل موی همان هنر پیشه بود. با دقت و البته مهارت به تار موهای جلوی سرش پیچ و تاب داد. خود را در آینه دید و ناگهان با خود گفت: تفاوت !

   بی آنکه بیاندیشد انگشتانش را در بین موهایش فرو برد و شروع به بهم زدن مدل موهایش کرد . باید مدلی دیگر به موهایش مي داد و این بار بلند و البته با آهنگی خاص گفت: تفاوووت ، تفاوووت.

   45 دقیقه ای می شد که مقابل آینه ایستاده بود. چربی ژل و کرم صورت، دستانش را کاملاٌ چرب کرده بود. دستانش را که شست، دوباره به اتاقش برگشت. تی شرت اش را از روی تخت برداشت و خیلی سریع به تن کرد. باید زودتر راه می افتاد.

   ساعت 45 :6 بود. یک ربع از موعد قرار گذشته بود و او 5 دقیقه زودتر هم  به میدان رسیده بود اما هنوز خبری نبود. چند باری اطراف میدان را خوب دید زد.

   جمعیت به طور مداوم و باسرعت درحال حرکت و جابجایی از سمتی به سمتی دیگر بودند. برای اولین بار بود که دیر می کرد. نگران شده بود، اما با خودش گفت: این هم شاید یک نوع تفاوت باشه. تفاوت! تفاوت!

   .... یک ساعت گذشته بود ، اما خبری نشد. با چشمانش دور میدان را به دنبال تلفن کارتی گشتی زد و خیلی سریع به سمت گوشه ای از میدان قدم برداشت. کارت را داخل تلفن قرار داد و سریع شماره گرفت .

ـ بله بفرمائید.

ـ ببخشید مریم خانم هستند؟!

ـ بله ؟

ـ می شه صداشون کنید؟

...

ـ چرا نیومدی؟ !

   ـ ببین! نمی دونم چطور برات توضیح بدم. امیدوارم بتونی بفهمی.  برای من تو زندگی تفاوت یک اصله! احساس می کنم که با تو نتونم اون تفاوت رو حس کنم. واسه همین رفتم سراغ یکی دیگه. امیدوارم که بتونی درکم کنی ....

......

   خورشید رفته رفته غروب می کرد و سرعت وزش باد هم زیاد شده بود. خداحافظی نکرده گوشی را گذاشت و بی هدف به راه افتاد. حتی صدای بوق تلفن که هشدار می داد کارت تلفن را برنداشته، او را به خود نیاورد .

باد همچنان می وزید اما ژل هایی که دیگر روي سرش خشک شده بودند، مانع از پرواز تار موهایش می شدند.

 

 

قرار

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

کافی نت تقریبا شلوغ است. ترانه ای پخش می شود که صدای گرفته خواننده اش خود بر شلوغی فضا می افزاید: نرو، توهم مثل من نمی تونی دووم بیاری، نرو...

نگاهی به محیط کافی نت می اندازد. پشت بیشتر رایانه ها چند نفر با هم نشسته اند و مشغول چت کردنند، آن هم چت دسته جمعی! خنده اش می گیرد. همیشه برایش جای سوال بوده که چگونه چند نفر با یک آی دی با طرف مقابل حرف می زنند، و خنده اش بیشتر می شود وقتی به ذهنش می رسد که لابد طرف مقابل هم نه یک نفر که شاید چند نفر باشند!

کوله اش را کنار مونیتور می گذارد و کنار صندلی می نشیند.مسنجر را باز می کند و آی دی و رمز عبورش را سریع تایپ می کند. آن قدر این کار را انجام داده که انگشتانش مهارت یک تایپیست با تجربه را دارند!

وارد روم می شود و تایپ می کند:

ـ من، پشت کنکوری، تهران. دنبال یک دوست باحال و پا می گردم. نبود؟!

یک نفر در حالی که فینگیلیش می نویسد سریع جوابش را می دهد:

- donbal dost migardi ya donbal pa. mage khodet pa nadari?

و به دنبالش شکلک های خندان مسنجر را پشت سر هم برایش ردیف می کند.

دیگری می نویسد :

ـ اگه پا می خوای من یکی اضافه دارم. کی و کجا تحویلت بدم؟!

و به دنبالش شکلک های خندان ردیف می شوند.

دیگری می نویسد:

- man gashtam nabod . nagard nist!

شخصی برایش پیغام خصوصی می فرستد :

- salam

- asl plz?

با خود می گوید این asl plz? یعنی من دنبال جنس مخالف می گردم. اگه نیستی برم جای دیگه. در جوابش می نویسد :

- salam

- m/ 19/ the

- u?

مسنجر زنگی می خورد و به دنبالش این پیغام ظاهر می شود:

- f / 17 / the

در جوابش تایپ می کند :

ـ دانش آموزی ؟

- are. Sevome tajrobi.

- u ?

ـ پشت کنکوری ام .

ـ در مورد چی حرف بزنیم!

- to room neveshte bodi ke donbale dost pa migardi. Manzor ?

ـ یعنی دوستی که آدم بتونه روش حساب کنه. علی الخصوص برای آینده! می فهمی که !

- dokhtar ya pesar ?

ـ خب معلومه دختر! از بین پسرها دوست به انداره کافی دارم!

- mage" gf"  nadari?

ـ الان نه! با یکی تو نت آشنا شدم ولی بعد از چند روز از هم جدا شدیم.

- chera?

ـ همدیگه رو دیدیم ولی از هم خوشمون نیومد.بعدش هم اینکه اون تو دوستی بیشتر دنبال چیزهای غیر اخلاقی بود ولی من دنبال یک دوست پا می گردم که بشه روش حساب کرد!  

ـ راستی وب داری ؟

- na  

- u chetor ?

پسر به وبکمی که به کمک پایه کوچکی روی مونیتور نصب شده بود نگاه کرد، اما جواب داد :

ـ نه. وب ندارم!

ـ تو چی. تو دنبال کسی نمی گردی ؟

- khob chera.

ـ یعنی تا به حال پیدا نکردی؟

- del bekhaham na

ـ اینه که گفتی یعنی چه؟!

دختر در حالی که از این تکیه کلام برنامه طنز تلویزیون خنده اش گرفته بود، شکلکهای خندان مسنجر را در جواب این سوال پسر send می کند و در ادامه می نویسد:

- dashtam ;vali ziyad azesh khosham nemiyomad. Bishtar vase tafrih bod.

ـ حالا چی باز هم برای تفریحه!

- age on moredi ke donbalesh migardam peyda beshe  khob onvaght dige baraye tafrih nist!

ـ خونه تون کجاست ؟

- doro baraye meydone felestin

ـ چه جالب. آخه من هم الان همون نزدیکی هام.

ـ دوست داری همدیگر رو ببینیم؟ شاید از هم خوشمون بیاد!

- foran?

- ma bayad bishtar ba ham ashna beshim.

- va bishtar ba ham harf bezanim .

- kheyli ajale dari!

ـ خب همدیگر رو می بینیم و با هم حرف می زنیم.

ـ تازه بیشتر هم آشنا می شیم.

ـ عجلمم برای اینه که نمی خوام سر کار باشم. می فهمی که؟

- are mifahmam

- bashe garar bezarim

ـ کی؟

ـ تا نیم ساعت دیگه خوبه؟

- are

- koja?

 ـ فروشگاه مرکزی سروش رو بلدی؟  اونجا خوبه؟

- are midonam kojast. Khobe

- Khob man az koja beshnasamet.

ـ من شلوار بگ آبی سفید و تی شرت مغز پسته ای تنمه. مدل موهامم تن تنه! یه کوله پشتی کرم رنگ هم همراهمه.

ـ تو چی ؟

- mantoye abi nafti tond.

- shalvare meshki

- rosariye bolande sefid

ـ باشه . تا نیم ساعته دیگه خداحافظ .

 

وهر دو آی دی sing out  می شوند.

 

***

نیم ساعت بعد . روبروی کتاب فروشی :

پسر در حالیکه کوله را بر روی دوشش جابجا می کند، نگاهی به ساعتش می اندازد.مدام به دو طرف پیاده رو نگاه می کند و به دنبال دختری می گردد که مانتوی آبی نفتی تند و روسری سفید داشته باشد.

50 متر جلوتر دختری را می بیند که به سمت کتاب فروشی می آید، آن هم با همان مشخصات. با خود می گوید: شاید اون نباشه.

دلش تند تند می زند. چهره دختر در میان انبوه رهگذرانی که می گذرند، نا پیداست. دختر نزدیک می شود. مانتوی آبی نفتی و شلوار مشکی به تن دارد و روسری سفید رنگی هم بر سر نهاده است. پسر خود را مشغول ویترین کتاب فروشی می کند و زیر چشمی مراقب سمتی است که دختر از آن سو می آید.

 دختر نزدیک تر می شود و از همان فاصله  دور و بَر کتاب فروشی را می کاود. چشمش به پسری می افتد که تی شرت مغز پسته ای و شلوار بگ آبی دو رنگ پوشیده و کوله ای کرم رنگ بر دوش دارد.

جلو می رود: آقا ببخشید؟

پسر بر می گردد. و مبهوت دختر را می نگرد.

ـ اِه ! مریم!

ـ مهیار! تو اینجا چی کار می کنی؟

پسر نگاهش به مانتوی آبی نفتی خواهرش می افتد و دختر به تی شرت مغزپسته ای برادرش خیره می شود. ...

 

***

و این داستان این روزهای نوجوانان این مرز و بوم است.

 

 

***

 

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

 

 

 

 

 

تعارض

بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
آنقدر بلند مي خنديدند كه هركس از كنارشان رد مي شد ، ناخود آگاه نگاهشان مي كرد . رفتارشان آنقدر زننده بوذ كه توجه همه را به خود جلب مي كرد . دست در دست هم حرف مي زدند و بلند مي خنديدند .
دختر، مانتوي آبي روشني به تن داشت كه از كوتاهي بيشتر به تي شرت مي مانست . چتري از موهايش را از زير روسري اش روي صورتش ريخته بود كه تمام پيشاني اش را مي پوشاند . آرايش هم كرده بود . وپسر ... چهره اش ناخود آگاه ذهنم را به خود مشغول مي كند . با خود مي گويم : چقدر چهره اش آشناست ! من اين پسره رو كجا ديدم ؟
به ذهنم فشار مي آورم و بالاخره به ياد مي آورم ...


***


هيكلي بود و تنومند . پيراهن سفيدي به تن داشت. پيراهن را روي شلوارش انداخته بود كه اين خود هيكلي تر نشانش مي داد . دكمه هاي پيراهنش را تا آخر بسته بود . مدل يقه پيراهنش هم از اين يقه گردها بود، به قولي يقه آخوندي (!) از همين مدلي كه انگار پوشيدنش بر تمامي وزراي امور خارجه جمهوري اسلامي واجب است. ريش بلندي داشت كه خيلي تر و تميز آنكادرش كرده بود . موهاي لختش راهم با فرق وسطي كه باز كرده بود به دو طرف سرش ريخته بود . 18 ، 19 سال بيشتر نداشت .
صورت گرد و ريش بلند و ويقه آخوندي و به همه اينها دو تا چشم از حدقه بيرون زده اش را هم اضافه كنيد ، به همراه صورتي كه از خشم قرمز شده بود . فرياد زد : مگه تو خودت خواهر و مادر نداري ؟! اي ....

***


دخترك تمام بدنش مي لرزيد . پياده رو شلوغ شده بود . انگار بعضي ها منتظرند تا يك گوشه اي اتفاقي بيفتد و آنها هم في الفور بدوند به آن سمت . بيشتر از 17 سال نداشت . البته با همه اين كم سن و سالي اش در رفتارهايش حيايي ديده نمي شد . آرايش كرده بود ، آن هم از نوع غليظش . در اين كش و قوس هم روسري اش افتاده بود روي دوشش . زور مي زد كه كوله اش را پس بگيرد . 
- كيفم رو بده ! به كيفم چي كار داري ؟!
- كيفتون رو فردا بهتون مي ديم . فردا به همراه اولياتون تشريف مي آريد به اين آدرس ! تا هم تكليف شما روشن بشه و هم آدرس اون پسره رو به ما بديد . با پدر و مادرتون هم يك سري صحبت داريم .
مرد ميانسالي كه در همان حوالي مغازه داشت به سمت دختر آمد و سعي كرد آرامش كند . رو به پسر جوان كرد و گفت : آقا شما كوتاه بيا ! بچه اس ! كيفشو بده ، بذار بره !
پسر در حاليكه بند كوله پشتي كرم رنگ دختر را در دستش جابجا مي كرد رو به مرد كرد و با لحن خاصي گفت : جناب ! شما دخالت نكنيد . بذاريد ما كارمون رو بكنيم !
مرد كه از لحن كلام جوان ناراحت شده بود از كوره در رفت و گفت : اين كار شماست ؟! مگه تو پليسي ؟! يا مامور نيروي انتظامي ؟! بده من كيفو ! بچه دوزاري ! هي بهش چيزي نمي گم پرروتر ميشه !
مرد اين را گفت و دست انداخت دور كيف و سعي كرد تا كيف را از دست جوان در بياورد . حالا يكي بايد مي آمد و او را آرام مي كرد ...

***


از پشت دستش را بر شانه ام مي گذارد : سجاد ! اينجا چه خبره ؟!
به عقب بر مي گردم . مجتبي بود . سلام كردم و گفتم : هيچي ! دخترك را نشانش دادم و گفتم : با يه پسره داشتند مي رفتند كه نمي دونم چي شد كه جلوشان را گرفت  و با دستم جوان را نشان دادم .
- اين بنده خداهم اومد كا رو درست كنه زد و خرابش كرد . باپسره درگير شد و پسره هم در رفت. حالا هم به اين دختره بند كرده كه بايد پدر و مادرش رو بياره تا كيفشو تحويل بده .
مجتبي نگاهي به پسر جوان كرد و با تعجب گفت : اي بابا اين كه اميره ! و تند و تيز به سمتش رفت .
...

***


پسر در حاليكه دست دختر را در دستش داشت از كنارم گذشت . بوي تند ادكلن تمام فضا را پوشاند . ناخودآگاه ايستادم. هنوز صداي خنده هاشان به گوش مي رسيد . به ذهنم فشار آوردم . خدايا اسمش چي بود؟! آها! امير . به سمتشان برگشتم و بلند صدايش كردم : آقا امير !
مي خواستم همان حرفي را كه به آن پسر زده بود را به او بگويم : مگه تو خودت خواهر و مادر نداري ؟!
...

***

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)