منشی،
حکم را
قرائت می کند:
اشدّ مجازات؛ اعدام.

* * *
وکیل تسخیری
نگاهی می کند
و بی تفاوت، می گوید:
متاسفم!
کیفش را بر می دارد
تا به دادگاه بعدی برسد. 
* * *
متهم؛
اما،
همچنان ایستاده است.

* * *
کسی می پرسد:
راستی، جرمش چه بود؟
و آن دیگری می گوید:
بی اجازه
سیبی به کودکِ یتیمِ گلفروش
هدیه کرده بود.
...
حکم، اجراء می شود.
اعدام؛
اما،
متهم،
همچنان ایستاده است.
* * *
آن روز
همه ی درختان سیب
به احترام
درخت سیب قطع شده
سیب هایشان را
به کودکانِ یتیمِ گلفروش
هدیه کردند
...
و از آن روز
همه ی کودکانِ یتیمِ گلفروش
سیب می فروشند.
و متهم؛
همچنان ایستاده است.