امان ...






بهت و بغض خبر غلامرضا را بعد از چند روز، "مهدی حسن روح" شکست...
بهت و بغض این دو را، خدا می داند...
با محمد مهدی سالها دوست بودم و با نریمان در اولین سفر مشهدالرضایش، همسفر و البته مدت ها دوست.
به قول سید حسین رضویان، این شهر روز به روز چقدر غریب تر می شود...
فعلا نه حرفی دارم و نه حوصله ای ...
...

زمزمه



شاهکار مولاناست دیگر. یکی از زمزمه های دوست داشتنی ام:



خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

قحطی این روزها

این روزها ما همه چیز داریم ولی در واقع هیچ نداریم ….

متن سلمان ـ اخوی گرامی ـ را که در ویلاگش منتشر کرده است، فوق العاده است.

بخوانیدش...

من یک دهه شصتی هستم . کودکی من کودکی نسل من در ان روزها و سالها گذشت .

روزهایی که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود و اگر شانس یارمان بودو از همان شامپوها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.

...

 http://www.salmansotudeh.ir         

ادامه نوشته

برای غلامرضای عزیز


چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه .

* * *

امروز بعد از ظهر که گوشی تلفن همراه را روشن کردم، چندین پیامک با متن های مشابه به دستم رسید که خبر از یک حادثه بد می داد.

معطل نکردم. فورا تماس گرفتم. اولی اشغال بود. دومی جواب نداد. نهایتا سید حسین رضویان بود که گوشی را برداشت.

نایی در صدا نداشت. گفتم: این چی بود که واسم فرستادی؟

گفت: امروز، ساعت 10 صبح اتفاق افتاد.

پیامک ها خبر فوت دوست خوب و برادر عزیزم، غلامرضا عباسی، مسئول کانون طه النور و هیات عشاق الحسین (علیه السلام) رشت را می دادند.

غلامرضا هفته گذشته، نزدیک امام زاده هاشم تصادف کرده بود، از همان روز در کما بود و امروز به دیدار اربابش شتافت.

بعد از تعطیلی جلسات مجمع، دیگر کمتر او را می دیدم. آخرین بار، چندی پیش، جلوی شیرینی سرای مادر دیده بودمش. آمده بود که سفارش کیک بدهد. از حال و احوال هم پرسیدیم و کمی هم شوخی چاشنی اش کردیم.

خبر برایم آن قدر ناراحت کننده بود که از عصر تا به همین حالا دمغم. علی الخصوص که یاد شوخی های خوش مزه اش بدجوری با دلم بازی می کند.

فقدان غلامرضای عباسی عزیز، الحق و الانصاف، یک ضایعه ی جبران ناشدنی برای جبهه ی فرهنگی انقلاب در رشت و گیلان است. غلامرضا، سالها با دغدغه ای مثال زدنی، در سطح رشت به پرورش و تربیت نیروهای کارآمد برای انقلاب مشغول بود و مدت هاست که مجموعه های فرهنگی مختلف در سطح رشت از ثمره تلاش های مخلصانه اش بهره مند بوده اند.

امید که این روزها و این لحظات و برای همیشه، مهمان سفره کریمانه حضرات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) باشد.


چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه .

بهار

امروز پیرامون بهار گفتگو می کردیم.
بعد که در مورد آن حرف ها فکر می کردم، به ذهنم آمد که:

بهار،

خنده های عاشقانه ی توست؛

که چون شبنم صبحگاهی،

مستم می کند.