مربع‌های قرمز؛ صحیفه ی حاج حسینی که میشناختم نبود!

مربع های قرمز؛ کتاب خاطرات شفاهی رزمنده‌ای که نامش در دوران پس از جنگ، معروف تر از دوران حضورش در دفاع مقدس بوده و همین مشهوریت،برگ برنده کتابی است که دو نام جذاب در صفحه جلدش قرار گرفته؛ اولی نام راوی کتاب، حاج حسین یکتا و دومی نام خود کتاب، مربع های قرمز.

نام حسین یکتا به ویژه در سال‌های دهه ۸۰ به بعد، گره خورده با راهیان نور و مجالس یاد شهداء بوده و البته جذابیت رفتار و کلامش در همه این سال‌ها محبوبیت فراوانی به خصوص در بین جوان‌ترها برایش به همراه داشته است.

نام کتاب هم الحق جذاب انتخاب شده؛ خودم تا پیش از خواندن فصل مربوطه حدس نمی زدم که چه مفهومی پشت نام کتاب نهفته است.

 

چه نام کتاب و چه نام راوی کتاب، در کنار رونمایی پر سر و صدا و تا حدودی تازه آن که از سعید حدادیانِ مداح، تا سهراب ام جیِ خواننده زیرزمینی رپ و از حمید استیلیِ فوتبالیست، تا محمود رضویِ تهیه کننده در آن حضور داشتند، همگی موضوعاتی هستند که ذوق خواندن کتاب خاطرات رزمنده ی دوست داشتنی دوران دفاع مقدس و البته سردارِ پرتلاش دوران جنگ نرم را به دل هر دوستدار کتابی می اندازد.

من هم مشتاقانه کتاب را در دست گرفتم و چند شبی را مشغول خواندنش بودم.

 

 

ادامه نوشته

گمشده امروز ما در رسول مولتان

 رسول مولتان. ساعاتی از آخرین روز سال ۹۷ و اولین روز از سال ۹۸ را مهمان روایت مریم قاسمی زهد، از زندگی مشترک ۱۸ ساله اش با شهید سیدمحمدعلی رحیمی بودم که سوره مهر آن را به قلم زینب عرفانیان منتشر کرده است.

کتاب، روایت هجرت و زندگی مجاهدانه و فرهنگی شهید رحیمی در دوران پیش و ابتدای انقلاب در ایران و سپس حضور ۸ ساله در هندوستان، سفرهای کوتاه به افریقا و افغانستان، حضور نزدیک به دو ساله در پاکستان و نهایت، شهادت مظلومانه او از زبان همسرش است.

 

فصل های ابتدایی کتاب به شدت خسته کننده بوده و اگر تاکید چند تن از دوستان نبود، شاید آن را نیمه کاره رها می کردم؛ خستگی ای که تجربه اش را در مربع های قرمز که حاصل قلم نویسنده همین کتاب بوده نیز داشته ام. توصیفات فراوان و اکثراً بی دلیل که ثمره‌ ای جز خسته کردن مخاطب و گاه حتی عصبانی کردنش ندارد. 

اما بی شک اوج کتاب، چه از نظر نوع روایت و نیز از منظر شیوه نگارش، به فصل روایت شهادت شهید رحیمی باز می گردد.

ادامه نوشته

بوسه رگبار

کسی که در راه خدا، کار می کند

به ناسزا

بهایی نمی دهد!

* * *

گوینده ی جمله فوق، شهید محمدعلی رجایی است. شهیدی که به میمنت آمدن و رفتن روزهای تقویمی، این روزها یادی از او می شود و گلی تقدیم مزار و فاتحه ای نثار روحش! ـ البته از بنرهای فراوانی که به هدفی دیگر!! مزین به تمثال زیبای سراسر دردِ لبریز از آرامشش می شود، نیز نباید گذشت!! ـ

رجایی، روزها و شب های کمی را ـ چه به عنوان نخست وزیر و چه به عنوان رئیس جمهور ـ کنار مردم این دیار زیست، اما همین فرصت اندک، برای جاودانه شدنش کافی بود. انگار او نبض لحظه ها را می دانست و عالم به اسرار آنها بود.

رجایی که رئیس جمهور بود، رئیس جمهور نبود، برادرِ جمهور بود. سیاسی بود، اما سیاسی کار نبود. نه سنگ انداز که کارانداز بود. مصلحتی جز حقیقت نمی شناخت و تکلیف را وظیفه اش می دانست. مخلص بود و خداشناس و صدالبته مقلد امام؛ و اینها، همه، برای جاودانگی رجایی کافی بود. همان رجایی که در نبودنش، حضرت روح الله فرمود: «رجایی و باهنر اگر نیستند، خدا هست». خدا؛ این یگانه دلیل ماندگاری و جاودانگی همه ی ماندگاران عالم.

 

چندی پیش متن منظومی از شهید رجایی خواندم که در سال 1356 و در حالی که در زندان قصر زندانی بود، خطاب به همسرش نگاشته است.

در این روزهای تداعی گر شهادتش، برگه باران عدل را مزین به این نوشته می کنم. امید که یادش، و از آن بیشتر و پیشتر، راه و رسم و سلوک و سیره اش مانا و ماندگار باشد.

 

بوسه رگبار ...

تا بشیر تابناک روز
دامن گستراند
از فراز کوهساری دور
در دامان صحرا
بوسه رگبار دشمن
دور از چشم عزیزان
می نوازد پیکر خونین ما را
*
همسر من!
زندگی هرچند شیرین است
اما
ـبا تمام آرزوهاـ
 دوست می دارم
به دشت سرخ خون
گلگون برویم
یا که بر امواج هستی
قطره ای شفاف باشم
تا که از دریا بگویم
*
همسر من!
لاله ای خونین به روی سینه بنشان
چون شب اندیشان هراسانند از گلواژه خون
*
همسر من!
سرفرازا چهره بگشا
خوشه های اشک را ازدیده برچین
تا مبادا یاغیان شب بپندارند
تواز شوی دربندت به زندان ننگ داری
*
همسر من!
بعد من
با کودکانت مهربانتر باش عین نور چشمانت
تا که ننشیند غبار غم به روی چهره معصومشان
هرگز!
*
همسر من!
کودکانت روزگاری گر نشانی از پدر جویند
یا که از نام پدر گویند
گو که شد در راه ایمان کشته
با لبهای خندان(1)
 
1ـ بی مرگ، مثل صنوبر، صفحه 33

 

بحرین!!!


قصد کردم که چیزکی برای مردم بحرین بنویسم ـ همین شیعه های از من و تو شیعه تر آن سوی خلیج فارس.

اما دیدم هرچه بنویسم این نمی شود.

ببینید و البته برای دخترهای آزاده و پسرهای غیور و مردهای مرد و شیرزن های بحرین دعا کنید.


-------------------------------
پی نوشت:
در این قضایای بحرین، هر وقت خبری می شنوم، ناخودآگاه یاد تصویری در یکی از بیمارستان های بحرین می افتم. پرستاران زنی که در آغاز روزهای انقلاب، با اشک و گریه قاب عکس های پادشاه را می شکستند. ... الیس صبح بقریب.

یعنی این دو تا با هم فرقی ندارند...


مخصوصا من به بچه های نسل جدید عرض می کنم؛ شماها مسئولید و مدیونید، خیلی ها مصیبت ها کشیدند تا شما راحت الان آمدید و راحت نشسته اید و داریم زندگی می کنیم. خیلی ها، خانواده هایی 4 شهید دادند، 5 شهید دادند، بچه هایی یتیم بزرگ شدند، بعضی ها جانباز شدن، 2 سال رو تخت خوابیدن و نتونستن از جایشان بلند شوند. شما بدانید که چه هزینه ای پرداخت شده، مراقب باشید، خیلی مراقب باشید.

اولا باید بدانیم تفاوت این دو تا جبهه سر چی بوده، دو تا جبهه ای که در طول تاریخ در نبرد بودند، شعار دادند؛ ولی وقتی قرار بود، هزینه بدهند، هزینه اش را حاضر نشدند، بدهند. هر کسی گفت من فقط به فکر خودمو، خانواده خودمو و منافع خودم هستم. به من چه، همه گفتند به من چه؟


درست برخلاف این بچه هایی که صحبت شان را کردیم که اگر قرار بود بگویید به من چه؟ خوب چرا پا شد از دورترین دهات خراسان و سیستان و مازندران و ... آمد، مثلا بره تو شلمچه بجنگه؟ می تونست بگه به من چه آقا، من آن ور مملکتم، نه خانواده ام زیر بمبارانه، نه خونه ام در خطره، چرا من باید بیام و یا خود بچه های خرمشهر یه عده ای ایستادند و عده ای هم رفتند. فرق این ها با هم چیه؟

اون هایی که می ایستند و اون هایی که می روند مساوی که نیستند پیش خدا. قرآن می گوید:« فضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما» خدا می فرماید: مجاهد و قاعد نشسته، مساوی نیستند. اون هایی که فداکاری می کنند، با اون هایی که فداکاری نمی کنند، مساوی نیستند.

اینکه یک عده بگویند حالا یکی فداکاری کرد، اون همه هم مصیبت کشید ما هم که نکشیدیم، بنابراین چه فرقی داره، حالا هم که گذشت، همه با هم مخلوطند الان، از ظاهر افراد معلوم نمی شه کی، کیست؟ دوباره آقا می گه ما که دوباره با هم مخلوط شدیم چه فرقی کرد؟

اون هایی که جهاد کردند، با اون هایی که نکردند، اون هایی که فداکاری کردند، با اون هایی که نکردند، اون هایی که گذشت کردند، با اون های که نکردند، اون هایی که سختی کشیدند با اون هایی که نکشیدند، فرقی ندارند؟ خیلی فرق دارند با هم، ممکنه مردم نفهمند این فرق ها رو، اما خداوند می داند و روز حساب هم خواهد بود، یک روزی همه باید حساب پس بدهند. آن روز مجاهدین و قاعدین از هم جدا می شوند.

قرآن می گوید: در آن روز ما خواهیم گفت امروز از هم جدا شوید. قرآن می فرماید: در دنیا همه با هم مخلوط هستید؛ معلوم نمی شه کی به کیه! یک عده ریا می کنند، یک عده نمی کنند. از ظواهر آدم ها که معلوم نیست. قرآن می فرماید: در قیامت آن وقت فرمان می دهد: امروز از هم جدا شوید.


استاد حسن رحیم پور ازغدی

شهید صدر، چگونه شهید صدر شد؟


سال گذشته در یک اداره دولتی مشغول انجام کاری بودم که نیاز به یک برگه روزنامه پیدا کردم. به یکی از متصدیان آن اداره گفتم که آیا روزنامه قدیمی دارید که یک صفحه از آن را به من بدهید؟ حواله ام داد به آشپزخانه آن اداره!

راهی آنجا شدم و از متصدی آشپزخانه تقاضای برگه ای روزنامه کردم. تندی جست و از کابینت آشپزخانه چند برگ روزنامه زرد و رنگ و رو رفته به من داد.
 
بر حسب عادت، از مسیر آشپزخانه تا اتاق موردنظر، نگاهی گذرا به برگه های روزنامه انداختم که ناگهان تصویری توجهم را به خود جلب کرد. تصویر، کلاس درس «آیت الله سید محمدباقر صدر» را در نجف اشرف نشان می داد که این شهید عزیز در وسط کلاس نشسته و مشغول تدریس بودند.



عکس مربوط به گفتگوی «آیت الله سید کمال حیدری» از شاگردان شهید صدر پیرامون مبانی اندیشه های این فقیه نواندیش و فرزانه معاصر بود. شهید صدری که حضرت امام خمینی (ره) او را مغز متفکر جهان شیعه لقب داده بود.

آن صفحه از روزنامه را جدا کردم و با خود به منزل آوردم. بارها و بارها خواندم و هربار از تکرار یاد شهید صدر، لذت بردم. این گفتگو در صفحه 12 روزنامه جوان، شماره 3370 به تاریخ سه شنبه 16 فروردین 1390 منتشر شده است.
 
آیت الله حیدری در انتهای این مصاحبه به ذکر خاطره ای بسیار قابل دقت از شهید صدر می پردازد که خواندنش بسیار شیرین است.
 
آیت الله حیدری در انتهای صحبت هایش می گوید:
روزی رفتم خدمت ایشان و گفتم: «آقا! شما و امثال شما به حوزه های علمیه می آیند و می روند و متأسفانه کسی از زندگی و احوال ایشان مطلع نمی شود. اینکه این بزرگواران چطور مطالعه می کردند، چگونه درس می خواندند، چند ساعت در روز مطالعه می کردند، نگارش و نوشتن را چگونه تمرین می کردند، چه درس هایی می خواندند و بالاخره زندگی روزمره شان چگونه انجام می شد؟ و موارد دیگر»، به ایشان گفتم: «شما که چنین مطالبی را نمی نویسید، زیرا در حوزه ها معمول نیست که عالم یا مرجعی از خودش بنویسد و افراد دیگر هم مطلع نیستند، چون زندگی شخصی جنابعالی است. از طرف دیگر، این مسئله برای ما، هم مشکل است و هم مهم که بفهمیم چگونه توانستید در این زمان کوتاه به این مقامات علمی نائل شوید. به همین دلیل امروز آمدم خدمت شما و شما هم اجازه بدهید که من چند تا سؤال شخصی بپرسم، با اینکه شاید اسائه ادب هم باشد؟

شهید صدر فرمود: «بفرمایید.» من گفتم: «اگر کسی از شما سؤال کند که محمدباقر صدر چگونه محمدباقر شد، شما چه پاسخی می دهید؟» ایشان لبخندی زدند و گفتند: «سؤال خوبی است، لکن اگر کسی چنین سؤالی از من بکند، بنده در یک جمله به این آقا جواب می دهم.» فرمود: «اگر کسی از من بپرسد باقر صدر چطور باقر صدر شد، جواب خواهم داد که باقر صدر مساوی است با ۱۰ درصد مطالعه و ۹۰ درصد تفکر.» اگر به این جمله توجه کنید، واقعاً آن را بسیار عمیق و مهم خواهید یافت. این هم برای خود یک روشی است. اگر الان شما به مجامع علمی نگاه کنید، می بینید که این روش کاملاً معکوس است، یعنی شاگرد فقط تلاش و همتش این است که چقدر مطالعه کند و چقدر از استاد مطلب بگیرد، نه اینکه چقدر فکر کند.


بعد به ایشان گفتم: «اگر کسی از شما سؤال کند که روزی چند ساعت مطالعه می کنید، شما چه جوابی می دهید؟» شهید صدر گفت: «آقای حیدری! اگر اجازه بدهید، من سؤال شما را عوض کنم. شما باید از من سؤال کنید، روزی چند ساعت با کتاب بودید؟» گفتم: «آقا! من متوجه فرق این دو نشدم. سؤال من عباره اُخری همین است.» گفتند: «نه! خیلی تفاوت می کند. اگر سؤال کنید روزی چند ساعت مطالعه می کنید، ممکن است من به شما پاسخ بدهم، روزی شش ساعت یا روزی ۱۰ ساعت، اما وقتی سؤال کنید روزی چند ساعت با کتاب بودید، من در یک جمله به شما پاسخ می دهم که تا خواب نبودم با کتاب بودم.» ایشان فرمودند: «مثلاً من در دکان قصابی ایستاده ام، ولی با کتاب هستم، چون یک مسئله فکری در ذهنم هست و دارم آن را حل می کنم یا نشسته ام و غذا می خورم، ولی با کتاب هستم، بنابراین دیگر شما حق ندارید بپرسید روزی چند ساعت مطالعه می کنید. به جز مقداری که در خواب بوده ام، بقیه اش را با کتاب بوده ام.» اینها صحبت ها و مثال های شهید صدر است.

مطلب دیگر اینکه ایشان می فرمود: «من به مدت پنج سال از نجف خارج نشدم. حتی شب های جمعه هم به کربلا نمی رفتم»، چون معمول بود که بزرگان شب های جمعه برای زیارت حضرت امام حسین(علیه السلام) به کربلا می رفتند، اما ایشان می گفتند که پنج سال از نجف بیرون نرفتند، نه کربلا و نه کاظمین که موطن و مولد ایشان است. می گفتند: «وقتی به کاظمین رفتم، در خیابان های این شهر گم شدم، چون پنج سال بود که به این شهر نرفته بودم.» این هم نکته ای است که پشتکار ایشان را در درس و بحث می رساند.

خاطره دیگر اینکه یک بار از ایشان پرسیدم: «شما چه زمانی به اجتهاد رسیدید و چطور توانستید این کارها را انجام دهید؟» ایشان جواب دادند: «من قبل از رسیدن به ۲۰ سالگی به اجتهاد رسیدم.» این هم نشان از نبوغ و استعداد ایشان دارد.

یک خاطره دیگری هم نقل کنم و بحث را به اتمام برسانم. آیت الله سید محمود هاشمی شاهرودی نقل می کردند که وقتی منهاج الصالحین آقای خوئی چاپ شد، من جلد اولش را فرستادم خدمت شهید صدر. آقای صدر همان شب مطالعه کردند و هفت مورد را یادداشت کردند که این فتاوا با مبانی آقای خوئی جور در نمی آمد. نه اینکه درست است یا خیر؟ نه، این هفت مورد اصلاً با مبانی اصولی آقای خوئی تطابق نداشت. این را فرستاده بودند خدمت آقای خوئی. ایشان مطالعه کرده بودند و دیده بودند که این اشکالات وارد است. آنگاه آقای خوئی دستور توقف چاپ دوم منهاج را دادند و گفتند: «این را اول بفرستید نزد آقای صدر، مطالعه کند، ببیند اگر با مبانی ما جور در می آید، سپس آن را چاپ کنید».

متن کامل مصاحبه را اینجا بخوانید


غرور تا سقوط یک دیکتاتور از نگاه یک انگلیسی


جاذبه ای که خواندن کتاب ماموریت در ایران، به قلم ویلیام سولیوان، سفیر سابق آمریکا در ایران برایم ایجاد کرد، سبب شد که اقدام به خواندن خاطرات سفیر سابق انگلیس در ایران کنم.
«غرور و سقوط» نام کتابی است که «سر آنتونی پارسونز» سفیر انگلستان در ایران نوشته است. وی به مدت 5 سال، از سال 1974 تا 1979 سفیر انگلستان در ایران بود و تنها چند روز قبل از خروج شاه از ایران، ایران را ترک کرد.

چاپ اول کتاب در 4000 نسخه، در تیرماه 1363 و در 228 صفحه منتشر شده است. کتاب نوشته ی یک انگلیسی واقعی با همه ی ویژگی های یک انگلیسی ـ البته ویژگی هایی که بیشتر منفی اند ـ است. پارسونز تلاش فراوانی دارد تا در قالب تحلیل هایی که ارائه می کند، رخدادهای واقعی را آن طور که خود می پسندد، لاپوشانی و پنهان کند و صدالبته تلاش همه جانبه اش در دور نگهداشتن دولت متبوعش از اتهام همکاری و همراهی با شاه و سهیم بودن در عملکرد او، بدجوری بی نتیجه مانده است.


نوشته پارسونز در مقایسه با کتاب خاطرات سفیر آمریکا، بسیار سخت خوان تر و البته تا حدودی حوصله بر است که شاید دلیلش، همان تحلیل های وقت و بی وقتی نویسنده در جای جای کتاب است.
کتاب، از منظری دیگر که البته کمتر در تریبون های رسمی ما از آن منظر به بزرگترین رخداد قرن اخیر نگاه می شود، به انقلاب اسلامی و حوادث پیرامونی آن پرداخته و در کل اطلاعات خوبی در اختیار خواننده می گذارد؛ هر چند که باید در جای جای کتاب این موضوع را مدنظر داشت که نویسنده آن، یک انگلیسی است.

پارسونز تلاش می کند که در پس خاطراتش چهره ای دموکراتیک و انسان دوست و مردم دوست از شاه ارائه کند، ضمن آنکه اصرار بیش از حدش در مخالفت شاه با سخت گیری و برخورد نظامی با مردم حاضر در خیابان، یادآور ضرب المثل قسم حضرت عباس و دم خروس است. بارها می گوید که شاه با برخورد نظامی مخالف بود و جایی دیگر سخن از تشکیل دولت ازهاری است.

ضمن آنکه به نظر می رسد که زیاد هم به صحت خاطراتش به ویژه آنجایی که به نکات ریز اشاره می کند، نمی توان اطمینان داشت. در چند حادثه مشترک بین نوشته های او و خاطرات نقل شده از همکار آمریکایی اش در کتاب ماموریت در ایران، تناقض دیده می شود که نمی دانم آن را باید به حساب انگلیسی بازی پارسونز گذاشت، یا به حساب آمریکایی بازی سولیوان.

خلاصه آنکه باید پذیرفت که به انقلاب اسلامی مان، پس از گذشت 35 سال از پیروزی اش آن طور که باید و شاید پرداخته نشده است و این انقلاب، هنوز، زوایای پنهان فراوانی در خود دارد که روشن شدنش بر ارزش و اهمیت آن خواهد افزود.

پارسونز در بخش های پایانی کتابش پیرامون اهمیت انقلاب اسلامی این چنین می نویسد:
«انقلاب ایران یک واقعه تاریخی است که آنرا از نظر عظمت می توان با انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه مقایسه کرد. این واقعه یک تغییر معمولی رژیم در یک کشور جهان سوم، و تغییر سلطان ایکس به ژنرال ایگرگ از طریق یک کودتای نظامی، یا تغییر یک حکومت از طریق انتخابات و حتی سقوط یک دیکتاتور با اعمال خشونت بدون تغییری اساسی در سازمان حکومت نبود. انقلاب ایران، توامان فروریختن کامل اساس یک حکومت مقتدر و مستبد و مورد حمایت یک ارتش متحد و وفادار، و برخاستن ایرانی کاملا متفاوت از میان ویرانه های نظام سرنگون شده بود.»

کاش کسی این کتاب را دوباره چاپ کند!


«شهید دکتر سید محمد پاک نژاد» یکی از شهدای انفجار هفت تیر دفتر حزب جمهوری اسلامی است که در این انفجار به شهادت رسید.

شهید پاک نژاد با توجه به تحصیلاتش در رشته پزشکی و نیز تحصیلات پایه ای دینی، در سالهای پیش از انقلاب اسلامی، دست به نگارش مجموعه کتبی با عنوان «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» زد که به گفته خودش «انبساطی از تمام برنامه های پزشکی در اسلام» بود.


قدیمی ترها و به ویژه کتاب خوان های متدین سن و سال دار، شهید پاک نژاد را بیشتر از آنکه به وجه سیاست مداری و عضو حزب جمهوری و نماینده مجلس بودنش بشناسند، با وجه پزشک متدینی که قوانین و احکام دینی بیان شده در اسلام را از منظر آموزه های پزشکی به اثبات می رسانده می شناسند.

مجموعه «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» از قرار معلوم، بخشی از پایان نامه دکترای شهید پاک نژاد است که در 110 جلد نوشته شده که تاکنون تنها 40 جلد از آنها منتشر شده است.

« اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» با موضوعات مختلف، رابطه قابل دفاعی بین دین و علم برقرار می کند. شهید پاک نژاد، در این آثار، احکام علم را با اثبات علمی به مردم ارائه می کند و به آنان یادآور می شود که علما و بزرگان دین احکام خداوند را از منظر علمی و عقلانی نگریسته اند. البته این به آن مفهوم نیست که تمام احکام را باید ـ یا می توان ـ بنا به دلایل علمی توصیف کرد.  چرا که در این احکام، مواردی وجود دارد که یا علم هنوز توان اثبات آن ها را ندارد یا صرفا به مفهوم تسلیم در برابر فرامین الهی است و لزومی برای اثبات به مفهوم و روش علمی برای آن ها حس می شود.

این اثر شهید پاک نژاد، ضمن آنکه در نوع خود اولین است، متاسفانه تاکنون تنهاترین نیز هست. بررسی علمی احکام الهی آن هم با زبانی ساده و همه فهم و البته مستند، ویژگی منحصر بفردی است که کمتر نوشته ای با این ویژگی ها دیده شده است.


اما نکته تاسف آور درباره مجموعه «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر» در دسترس نبودن آن به ویژه برای نسل جوان جامعه است. چندی پیش مشغول مطالعه پیرامون موضوعی بودم که نیاز به خواندن یکی از مجلدات این مجموعه پیدا کردم. تلاش برای خرید کتابی که سالهاست چاپ نشده بیهوده بود. از دانلود و خواندن فایلهای PdF هم چیزی عایدم نشد. نهایتا با کمک یکی از اساتید، جلدی از این کتاب که چاپ کتابفروشی اسلامیه در سال 1361 بود را در کتابخانه بلااستفاده یک مجموعه دولتی یافتم. کتابی که پاره پاره و البته نصف و نیمه بود.

بی شک چاپ مجدد این مجموعه به ویژه در سالهای اخیری که احکام الهی در زیر تهاجم همه جانبه قرار گرفته، بسیار موثر و صدالبته لازم است.

در ضمن با توجه به گذشت بیش از 30 سال از ایام شهادت این شهید عزیز، مشکل خاصی پیرامون انتشار مجدد آثار این شهید از سوی انتشاراتی های مختلف و گوناگون وجود ندارد.

ای کاش یک عزیزی همتی کند و آستینی بالا بزند و این مجموعه را با شکل و ویرایشی مناسب برای نسل جوان و جویای حق امروز کشورمان منتشر کند که قطعا از آن کارهای مهم بر زممین مانده و لازم است.
ترجمه اش هم که صدالبته لازم است و مفید، پیش کش همه متولیان پرمدعا!!

به امید تحقق این آرزو! ...


کشمیر، پیشنهاد یک فعال فرهنگی و ترس از متولیان فرهنگی


شماره چهارم «حلقه وصل»، چند مدتی، دمِ دستم بود، اما فرصت خواندن دست نمی داد. دیروز نظری بر آن انداختم.

در این شماره از حلقه وصل، مصاحبه ای با «سلیم غفوری»، مستند ساز خوب کشورمان، پیرامون وضعیت فرهنگی منطقه کشمیر منتشر شده است.


غفوری به دلیل ساخت مستندی درباره کشمیر، مدتی را در آن منطقه گذرانده است. مصاحبه خوبی است و اطلاعات خوبی از وضعیت فرهنگی این منطقه مسلمان نشین ِ هند به خواننده می دهد.

غفوری از عدم حضور نهادهای فرهنگی در این منطقه بسیارعلاقمند به فرهنگ شیعی و ایرانی گله می کند و البته پیشنهادات خوبی برای کار فرهنگی در این منطقه ارائه می دهد.

وی در میان پیشنهادات مختلفش می گوید: « فضای آنجا، هم زیبا و هم توریستی است و می توان با ملاحظاتی، این همه توریستی که سالانه از ایران به دوبی یا لبنان یا جاهای دیگر می روند را به آنجا فرستاد تا ارتباط فرهنگی و اجتماعی برقرار شود.»

راستش کمی ترسیدم.
با توجه به شناختی که از متولیان فرهنگی دارم، فکر می کنم حضرات از بین آن همه پیشنهادات خوب آقای غفوری بچسبند به همین پیشنهادش! و آن را بدون توجه به آن ملاحظاتی که مصاحبه شونده در صحبت هایش اشاره کرده، عملی کنند.
البته اگر همین هم رخ بدهد، باید کلی هورا بکشیم که بالاخره پیشنهاد یک فعال فرهنگی به چشم حضرات آمد!
حالا فکرش را بکنید که این پیشنهاد، زیر دندان و زبان دوستان مزه کند و آن وقت  سیل توریست های بسیار بسیار فرهنگی!! ای را که تا دیروز عازم دوبی و آنتالیا و لبنان و جاهای دیگر می شدند را روانه کشمیر پاک و زیبا کرده و اهالی مسلمان و انقلابی این منطقه را با دیدن این جنابان توریست روانه کمای ذهنی کنند ...
خدا به خیر کند!!

ای کاش «فرشتگان قصاب» را آمریکایی ها ساخته بودند + دانلود فیلم


شب گذشته، شبکه اول سیما، در برنامه سینما یک و برای اولین بار اقدام به پخش فیلم سینمایی «فرشتگان قصاب» نمود.

«فرشتگان قصاب» اولین ساخته «سهیل سلیمی» است، که نام «دکتر حسن عباسی» را به عنوان مشاور فیلمنامه در تیتراژ خود می بیند.


«فرشتگان قصاب» فیلم پرحاشیه ی جشنواره سی و یکم فجر بود که نهایتا با کج سلیقگی و تا حدی غرض ورزی مدیران سینمایی از جشنواره سی و یکم فجر حذف شد. اما نکته جالب آنکه در حاشیه همان جشنواره، «جایزه ویژه جبهه فرهنگی انقلاب» یعنی «ققنوس» را از آن خود کرد.

جایزه ای که کارگردان فیلم پس از دریافت آن گفت: برای من افتخار است که جایزه گفتمان انقلاب اسلامی را برای تفکر ارایه می‌دهند، نه برای باندبازی‌های سینمایی، به عقیده من یک ققنوس به از صد سیمرغ  است. من راهی را انتخاب کردم که با بی‌مهری‌ها مواجه شدم، اما  باز هم همین راه را ادامه خواهم داد.

«فرشتگان قصاب» یک فیلم تماما ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی است و اینها در حالی است که توانسته با دوری از شعار زدگی، یک اثر قابل قبول، چه در محتوا و چه در تکنیک را به تماشاچی عرضه کند. اما در کنار همه نقاط قوت و ضعف فیلم، آنچه که جالب و صدالبته تاسف آور است، داستانی است که بر سر فیلم، چه در حضور در جشنواره فیلم فجر و چه در اکران آمده است.

ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

حسن رحیم پور ازغدی: انقلاب تمام شده است، اگر ...


وقتی انسان خودسازی دینی نکند طبیعی است، وقتی وارد عرصه قدرت و شهرت می‌شود چون نمی‌تواند نظرات درست را تشخیص دهد، سرگردان می‌شود و هویت انقلابی او مخدوش می‌شود بعد خود را با جو غالب تطبیق می‌دهد.

اگر می‌خواهید به طور حرفه‌ای در این قسمت کار کنید خودتان را قوی کنید و آثار مولفان اسلامی مثل شهید مطهری، آقای مصباح، آقای جوادی، علامه طباطبایی و علامه جعفری را بخوانید.

برنامه‌ریزی کنید هفته‌ای یک کتاب از آثار این بزرگان را بخوانید. بعد از چهار سال بیش از دویست کتاب خوانده‌اید.



به لحاظ نظری باید کتاب‌های اسلامی را بخوانید و به لحاظ عملی باید التزام به ارزش‌ها داشته باشید و جان خود را برای این‌ها بدهید. اگر یک لحظه خودمان به خودمان استراحت بدهیم انقلاب تمام شده است. من کار روتینم را انجام دادم، کلاسم تمام شد اگر اینگونه باشد باختیم. انقلابی کسی است که شب و روز نشناسد. کسانی بودند که در جبهه‌ها سرپا می‌خوابیدند و کسانی که یک نفری نظر یک دانشگاه را عوض می‌کردند منتها با مطالعه.

خدا می‌فرماید «فاذا فرغت فنصب» از هر مرحله‌ای از این جنگ خلاص شدی آماده مرحله بعدی شو. اگر یک لحظه غفلت کنید و این انقلاب به دست نا‌اهلان بیفتد باید جواب خون چند هزار شهید را بدهید.

باید آشنایی دائمی با معارف اسلامی داشته باشیم. باید بیست- سی سال کار کرد. یک شبه نمی‌توان ملا شد.

آیا می‌توان گفت من شخص دینی‌ام ولی تفکر در دین ندارم؟ امام علی علیه السلام می‌فرمایند «ایها الناس لاخیر فی دین لا تفقه فیه» تفقه یعنی درک درست از مسائل. دو نوع تفسیر می‌توان کرد: یکی اینکه خیری در دینداری بدون تفقه وجود ندارد و یکی اینکه در آن دینی که قابلیت تفقه در آن وجود ندارد خیری نیست. برای پیامبر هم مهم‌ترین چیز عقل بود. ایمان بدون عقل هم فایده‌ای ندارد.

فرمودند در مسیر حق از کمی تعداد وحشت نکنید. امیرالمومنین می‌فرمایند: اگر تمام عرب یک طرف بایستند و من یک طرف، نمی‌ترسم و یک قدم عقب نمی‌روم.

ایدئولوژی‌های بشری مثل مارکسیسم و کمونیسم و… پس از مدتی کهنه می‌شوند و حرفی از آن‌ها در بین ما نیست. اما دین الهی هیچ وقت کهنه نمی‌شود. سنت ما در برابر مدرنیته نیست بلکه دائما نو شونده است.


پی نوشت:
 داشتم یک دستی به سر و روی هارد رایانه می کشیدم و به قولی گردگیری می کردم که چشمم خورد به این مطلب از استاد رحیم پور.
متن فوق خلاصه ای از سخنان استاد رحیم پور است که از قرار معلوم در مرداد 1390 و دربین دانشجویان حاضر در طرح ضیافت اندیشه در شهر مقدس مشهد ایراد شده است. 
به نظرم مباحث طرح شده، پاسخ و راه کار همیشگی و همه وقتِ سوالات و دردهای داشته و نداشته ماست.

مباحث «علی و شهر بی آرمان» نیاز روزهای پیش رو


در ایام منتهی به شب های قدر و شهادت حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) کتاب علی و شهر بی آرمانِ رحیم پور را برای چندمین بار به دست گرفتم و در همان ایام دوبار خواندم.

«علی و شهر بی آرمان» اولین جلد از مجموعه ی «طرحی برای فردا»ست که حاصل گفتگویی تلویزیونی از «حسن رحیم پور ازغدی» است. این کتاب شامل متن 4 جلسه گفتگوی زنده ای است که در شب های 18 تا 21 ماه مبارک رمضان و در سال 1379 از سیما پخش شد.


«علی و شهر بی آرمان» بازخوانی اندیشه ها و ایده های حکومتی امیرالمومنین (علیه السلام) است که با زبانی شیوا ـ آن طور که مختص سخنرانی های رحیم پور است ـ و در 4 عنوان «حکومت آرمانی حکومت شکست خورده نیست»، «اقتصاد اسلامی، اقتصاد انسانی»، «انقلاب در حکومت، بازگشت به اصول» و «آزادی، قرائت ها، خودی و غیر خودی» بیان شده است.

در سالهای اخیر چندین چاپ از این کتاب به دستم رسید و البته همه را هم خواندم. به برخی از دوستان و حتی به برخی از کتابخانه ها هم نسخه ای از آن را هدیه کرده ام. بازخوانی مجدد این کتاب با توجه به فاصله 13 ساله ی ایراد آن، یک نکته را عیان تر از همیشه، جلوی چشم می آورد و آن اینکه این اندیشه ها کهنه شدنی نیست وانگار، هر چه جلوتر می رویم، نیازمان به آنها بیشتر می شود.

به نظرم در سالهای اخیر و به ویژه در روزهای پیش رو، تاکید بر آنچه که در این کتاب آمده، بیش از قبل، نیازمان خواهد شد.

دوستان را به خواندن ـ یا دوباره خواندن ـ این کتاب کم حجم اما پر محتوا دعوت می کنم.

متن این کتاب را در قالب pdf  و صوت این گفتگوها را می توانید از طریق لینک های زیر دریافت کنید:

  علی و شهر بی آرمان

دریافت صوت متن کتاب ( شماره های 6 تا 9 را دانلود کنید)

لطفا مستند «حماسه توحیدی» را بدهید آقای روحانی ببینند


شنبه شب گذشته (12 مرداد 1392) شبکه سوم سیما پس از بخش خبری ساعت 22، مستند زیبا و تاثیرگذاری با عنوان «حماسه توحیدی» را به روی آنتن فرستاد.

این مستند، گزارشی کوتاه از تلاش جانباز شیمیایی، «شهید نقی توحیدی» برای حضور در انتخابات اخیر و دادن رای است که البته در عین کوتاهی، بسیار جالب بود.

shahid-touhidi-02-www-varamincity-com

شهید نقی توحیدی، جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی بود که قریب یک هفته پیش به خیل یاران شهیدش پیوست.
شهید توحیدی علی رغم اینکه به علت وخیم شدن وضعیت جسمانی در خانه بستری بود، اما اصرار زیادی بر حضور در انتخابات دوره یازدهم ریاست جمهوری داشت.

وقتی پیگیری دوستان و خانواده او برای حضور صندوق رأی سیار در منزل این جانباز شیمیایی به جایی نمی‌رسد و او از نیامدن صندوق سیار مطمئن می‌شود، به یکباره از جا بلند شده و هر جور هست خود را به حوزه رأی گیری رسانده و رأی خویش را درون صندوق می‌اندازد.

مستند «حماسه توحیدی» شرحی است بر حماسه‌آفرینی این جانباز شیمیایی ساکن ورامین در سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی.

«نقی توحیدی» قریب یک هفته پیش بر اثر شدت عوارض ناشی از تنفس گازهای شیمیایی در دوران دفاع مقدس، به خیل شهدا پیوست.

این مستند زمانی پخش شد که آقای حسن روحانی، رئیس جمهور محترم، تازه چند ساعتی از دریافت حکم تنفیذش می گذشت.


احتمالا به دلیل مهیا شدن ایشان برای حضور در جلسه تحلیف در روز یکشنبه، ایشان این مستند را ندیده اند.

بد نیست که مسئولین صدا و سیما یا دوستان و نزدیکان آقای روحانی، این مستند کوتاه را به دست ایشان برسانند و ایشان هم آن را ببینند.

قطعا اهمیت و ارزش آن بار سنگینی که در مراسم تنفیذ از آن سخن گفتند، بیشتر برایشان جلوه خواهد کرد.

«حماسه توحیدی» را می توانید به شکل آنلاین از اینجا مشاهده کنید .

و یا از طریق لینک های زیر دانلود نمائید:

شهید کریمی و آیت الله بهجت (ره)

مرکز تنظیم و نشر آثار آیت الله بهجت(ره) در چهارمین سالگرد ارتحال این عالم ربانی، ویژه نامه ای با عنوان « عبد محبوب » منتشر کرد.

در این ویژه نامه وزین، خاطرات و مطالب متنوعی از برخی از شاگردان آیت الله بهجت (ره) درج شده است.


در بخشی از این ویژه نامه، خاطراتی از حجت الاسلام والمسلمین رنجبر نقل شده است که وی در بخشی از مطالب خود، یادی از سردار مظلوم حزب الله گیلان، شهید حاج ابوالحسن کریمی نموده است.

در این خاطره که با عنوان «این ها از همه چیز خبردارند!» آمده است:

شهید حاج شیخ ابوالحسن کریمی را خدا رحمتش کند، خیلی اوقات برای نماز آقای بهجت می آمد. یک بار در طبقه دوم مسجدی که آقای بهجت نماز را اقامه می کرد، مشغول نماز بود. آمدم با ایشان سلام و علیک کردم. شهید کریمی چیزی گفت که خیلی برای من جالب بود. خوشحال شدم که آقای کریمی اینگونه با آقای بهجت آشنا شده است. به من گفت: « فلانی، آدم خیال می کند اینها از هیچ چیز خبر ندارند.»» اشاره کرد به آقای بهجت که در حال نماز گریه می کنند. و ادامه داد: « اینها همه چیز را می دانند.»
احساس کردم آقای کریمی جایی را پیدا کرده که می تواند غصه هایش را بریزد و صبر درو کند. می داند کسانی هستند که آدم ها را درک می کنند. این حرف ایشان به من قوت قبل داد مرا هم خیلی قرص کرد. (1)

***

کاش می شد ما هم جایی پیدا می کردیم که غصه هایمان را بریزیم و صبر درو کنیم ... کاش!



1ـ عبد محبوب، ویژه نامه چهارمین سالگرد ارتحال آیت الله العظمی محمد تقی بهجت، مرکز تنظیم و نشر اثار آیت الله بهجت، ص 29

ویژگی دوستان خدا از منظر امام علی (علیه السلام) + صوت

دکتر ابوالقاسم حسینجانی، نویسنده، شاعر و نهج البلاغه پژوه معروف کشورمان است که یکی از آثار بسیار ارزشمند او در حوزه نهج البلاغه، ویرایش کتاب قرآن در نهج البلاغه، اثر حضرت آیت الله جوادی آملی است. دوستان خدا در نهج البلغه دکتر حسینجانی مدتی پیش برنامه ای کوتاه و در نوع خود جالب در رادیو فرهنگ داشت که در آن به بررسی مفاهیم و مباحث نهج البلاغه می پرداخت. حسینجانی در این برنامه که با عنوان «کلام جاودانه» از «رادیو فرهنگ» پخش می شد، از منظری نو و با تکیه بر تعریف ها و بازتعریف مفاهیم، کلمات و واژه ها به بررسی جملاتی از نهج البلاغه می پرداخت.

این برنامه که حداکثر، زمان اجرای آن ۷ دقیقه به طول می انجامید، با توجه به زیبایی کلام حضرت امیر (علیه السلام) و نیز دقت نظر حسینجانی، لحظاتی زیبا لبریز از تامل و اندیشه را به مخاطب عرضه می کرد.

فایل صوتی چند جلسه از این برنامه به دستم رسید که از این پس، هر از چندگاهی ـ تلاش می کنم به صورت هفتگی ـ متن پیاده شده این جلسات، در کنار فایل صوتی آن را به مخاطبین ارائه نمایم.

بی شک دقت در این متن های کوتاه، باب جدیدی از این کتاب عزیز و شریف را پیش روی مان خواهد گشود.

ابوالقاسم حسینجانی

***

در حکمت ۴۳۲ نهج البلاغه سخن از دوستان خدا است و تعریفی که مولا از انسانهایی می کند که دوست خدا هستند.
«اِنَّ اَولِیاءَ اللهِ هُمُ الَّذینَ نَظَرُوا اِلیَ باطِنِ الدُّنیا اِذَا نَظَرَ النّاس اِلیَ ظاهِرِها، وَاشتَغَلوُا بِآجِلِهَا اِذَا اشّتَغَلَ النّاسُ بِعَاجِلِها» .

دوستان خدا آنهایی هستند که به درون دنیا نگاه می کنند، سطحی و قشری نیستند. در دل و درون و در ژرفنا حرکت می کنند. عمیق می شوند و ریشه یابی می کنند. « اِذَا نَظَرَ النّاس اِلیَ ظاهِرِها.» در حالی که دیگران به ظاهر دنیا چشم دوخته اند، اینان ژرفابین هستند. « وَاشتَغَلوُا بِآجِلِهَا اِذَا اشّتَغَلَ النّاسُ بِعَاجِلِها.» این دوستان به آینده دنیا نظر داشته و چشم دوخته اند، در حالی که دیگران، نگاه هایشان پیش پا افتاده و دم دستی است.

آنهایی که برنامه دراز مدت دارند، آنهایی که آینده نگرند و عمق ها را می بینند، آنهایی که در سطح معطل نمی شوند، اینان دوستان خدایند. هنگامی که از ولی خدا سخن می گوئیم، این یک پیوند خوردن و یک بستگی، هم بستگی و دل بستگی است.

ولایت را می توانیم دل بستگی ترجمه کنیم. متولی و متوالی هر دو از همین ریشه اند. دو چیز را متوالی گویند که هیچ فاصله ای بین آن دو نباشد.۱ و ۳ را متوالی نمی گوئیم. چون بین ۱ و۳، عدد ۲ فاصله انداخته است. اگر دو چیز نسبت به یکدیگر متوالی باشند، آنگاه یکی بر دیگری ولی هم خواهد بود.

« اِنَّ اَولِیاءَ اللهِ هُمُ الَّذینَ نَظَرُوا اِلیَ باطِنِ الدُّنیا» دوستان خدا به باطن دنیا نظر دارند. فقط نمی بینند. نگاه و نگرش دارند. نگرش، آن عملیات نگریستن است. درست مثل کوچه و کوچش، کوچه آن بستر و کانالی است که فرد در آن می کوچد و کوچش همان عملیات حرکت کردن و جا به جا شدن است. نگرش و نگره هم این طور است. ما باید برای نگرش مان بستر سازی کنیم و این تعریف نگرش الهی اولیای خداست که اولا سطحی نگاه نمی کنند، برنامه ریزی ها و نظریه پردازی هایشان عمیق و بلند مدت است، هم ارتفاع دارند و هم عمق، و دیگر آنکه، آینده را می بینند.

قرار نیست ما هر چیزی را که داریم، همین الان مصرف کنیم. همین الان همۀ پتانسیل ها را مصرف کنیم. نگاه تولیدی، نگاه دوستان خداست و نگاه مصرفی، نگاه کسانی است که دوستان خدا نیستند.

دوستان خدا اهل ریشه یابی هستند. «هُمُ الَّذینَ نَظَرُوا اِلیَ باطِنِ الدُّنیا» باطن و درون و ریشه یابی. دوستان خدا اهل ریشه یابی اند. به جای تجلیل، اهل تحلیل اند. به جای آنکه به شاخه ها بپردازند، اهل ریشه یابی اند. فرق بین دو درخت، در تفاوت ما بین شاخه های آنها نیست، در فرق بین ریشه های آنهاست.

لذا با این مدل تعریف، امکان ندارد که با نگاه های کوچک، مسایل بزرگ را حل کرد. نمی شود با چشم های پیش پا بین، دورها و دیرها را دید. اگر در هنگام رانندگی به پشت سر توجه داریم و به آن نگاه می کنیم، اما باید رو به جلو برانیم و این، همۀ راز پیشروی است.

 d soti 1  دریافت فایل صوتی این جلسه 

آوینی و انکشاف حقیقت

دکتر محمد مددپور در ذیل روایت آخرین دیدارش با سید مرتضی آوینی، جمله ای دارد که این روزها ذهنم را مشغول خود کرده است:

« آخرین بار، روز سه شنبه او را در دفتر مجله دیدم. چهره ای مشحون از باقرقه های نور و لبریز از بهجت مواجهه سکرآمیز با روح قدسی و انکشاف حقیقت.»
پلاک ۸ ـ شماره ۱۷، ص ۵۵٫

سید مرتضی آوینی

سید مرتضی آوینی

و همه، همین جاست.
آوینی چند روز بعدتر، به قتلگاه فکه می رود و فکه، قربان گاه او می شود.
سید مرتضی آوینی، اگر سید شهیدان اهل قلم شد، داستانش، همه و همه همین جاست: کشف و شکافتن حقیقت.

جملات مرحوم مددپور خیلی زیباست و به همان زیبایی اش، دوست داشتنی و دل نشین. آن قدر دل نشین که انگار، تصویری که از آوینی می سازد، همین حالا جلوی دیدگانم حقیقت می یابد و به نظاره ام می نشیند.

سوی رسیدن به وادی صدق و شهود، همین جاست و راه رسیدن نیز، همین جا.

بهجتی که مددپور توصیف می کند، برآیند سیر و سلوک مخلصانه ای است که در مسیر راستین رسیدن به حقیقت، نصیب آدمی می شود.

زندگی دنیا، فرصتی است برای رسیدن به این بهجت و آنان که در راه رسیدن، تلاش و کوششی ندارند، از معنای زندگی بی بهره اند. موضوعی که زندگی های مدرن و تکنولوژی زده این روزها، محلی برای دقت و توجه ندارند.

اگر زندگی این روزها در عین رفاه و آسایش، ملال آور و دل میراست، ثمره ی همین خلاء بزرگ است. خلائی که با نبودنش، زندگی را از معنا و مفهوم تهی می کند و دقایقش را به ابتذال و پوچی می نشاند.

آوینی و آوینی ها، در همین بستر زندگیِ به دنائت خو کرده ی این روزها، با سیر مردانه شان و با رسیدن به بهجت شیرین جاودانگی، به انگشت اشاره، راه رسیدن و سلوک رفتن را نشان مان دادند و ثابت کردند که در بستر همین مرداب دو، سه روزه، می توان به جاودانگی رسید. هرچند که غل و زنجیرهای خود ساخته، پای رفتن مان را لنگ خود کرده است.

سخنی با فعالین فضای مجازی استان گیلان؛ قهرمانی که هنوز غریب است


نهم فروردین ماه مصادف با سالروز شهادت قهرمان بی مثال جبهه ها، شهید حسین املاکی است.

شهید حسین املاکی فرمانده واحد اطلاعات و عمليات و جانشین لشکر 16 قدس و از سرداران و شهدای محوری استان گیلان است.

رهبر معظم انقلاب، حضرت امام خامنه ای (مدظله العالی) در سفر اردیبهشت سال 1380 خود به گیلان، با اشاره به ایثار و فداکاری بی نظیر شهید املاکی می فرمایند: «شهید املاکی شما، که توی میدان جنگ شیمیایی زدند، و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود، بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش! قهرمان یعنی این ... اینها از بین نمی روند... زنده اند؛ هم پیش خدا زنده اند، هم در دل ما زنده اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده اند»

در ایام شهادت این شهید عزیز، مراسم گرامیداشتی در لنگرود، مدفن شهید، برگزارشد، اما در بین رسانه های استان گیلان، از گرامی داشت یاد این شهید خبر چندانی نبود.

 

از میان نزدیک به صد سایت خبری فعال و نیمه فعال که پیگیر مسائل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی گیلان هستند، در ایام شهادت این شهید،  تنها 3 سایت، آن هم در حد انتشار یک زندگی نامه، یک دل نوشته و چندین بسته عکس و تصویر، یادی از این معنای واقعی قهرمان، نمودند.

شاید بد نباشد، از خودمان بپرسیم که مثلا اگر شهید املاکی، اصفهانی، تهرانی یا مشهدی بود، آیا تاکنون این طور ناشناخته و گمنام می ماند؟ یا اینکه سراسر کشور پر می شد از تصاویر او و کوچه ها و خیابانها و مدارس و مکان های عمومی ای که به نام او شده بودند؟ کتاب های زندگی نامه هم که بماند!

در ایامی که رسانه های مکتوب استانی در خواب بهاری بوده ـ درست مانند دیگر ایام سال ـ و صفحات دیگر رسانه های مجازی پر از اخبار ریز و درشت سیاسی بوده، املاکی و املاکی ها، نام و یادشان، آن قدرها هم که فکر می کنیم، جاگیر و بی مخاطب نیستند که از کنارشان به سادگی بگذریم.

قبول که غربت املاکی ها، ریشه در عهد ازلی با معبود بزرگشان دارد، اما، ما را چه شده است که این چنین فراموش شان کرده ایم.

باید بپذیریم، در روزهایی که می گذرانیم، بیش از همیشه و هر وقتی، به نام و یاد این آسمانی مردان خاکی پوش محتاج و نیازمندیم.

به قول راوی شقایق فام فتح، «پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.»
 
باشد که از خاطر آلاله ها نرویم!

یک پیشنهاد: شماره آخر امتداد افق را از دست ندهید.


در بین نشریات فراوانی که از طریق پست به دستم می رسد، برای امتداد ـ به قول امروزی ها ـ باکس ویژه ای قائل بودم و صفحاتش را با دقت بیشتری می نگرم.

امتداد شماره 76  ـ آخرین شماره منتشر شده ـ ویژه نامه امتداد افق که ششمین شماره آن است را با خود به همراه دارد که در آن به بررسی وضعیت سوریه پرداخته شده است.

از آغاز بحران سوریه، تحلیل های گاها متفاوتی از وضعیت فعلی و پیش بینی آینده آن عنوان می شود. وضعیت داخلی سوریه، به ویژه وضعیت آن پیش از آغاز بحران فعلی، برای مخاطب ایرانی تقریبا مبهم بوده و کمتر ایرانی فعال در عرصه های سیاسی و فرهنگی با آن، به شکل کامل و مناسبی آشنایی دارد و این خود یک نکته مهم در ارائه تحلیلی صحیح پیرامون وضعیت فعلی و نیز آینده این کشور مهم و استراتژیک است. (در این مورد گفته ها فراوانند که شاید در فرصتی دیگر گفته آید.)


ششمین شماره امتداد افق ـ با رعایت همه خط قرمزها!! و خود سانسوری های به اصطلاح برخواسته از امنیت ملی (لابد) ـ تا حدود زیادی از عهده ی ترسیم فضای پیشین، فعلی و پیش بینی آینده اوضاع و احوال سوریه برآمده و تصویری گویا و شفاف از این کشور بحران زده ارائه می کند.

این ویژه نامه 50 صفحه ای آن قدر جذاب و کامل هست که خواننده را تا انتها با خود همراه کند و در این همراهی اطلاعاتی خواندنی از این کشور باستانی و تحولات سیاسی اش ارائه کند.

پیشنهاد می کنم خواندن این شماره از امتداد افق را از دست ندهید.



متن چند مقاله منتخب از امتداد افق ویژه سوریه:

سوریه اسد

حمله‌ي نظامي به ايران؛ حماقتي آمريکايي - صهيونيستي

سوريه آخرين پايگاه روس‌ها در مديترانه

سوريه‌ي آشفته، دومين افغانستان بي‌خطر


سند سوريه به‌نام پسر بشار اسد ثبت مي‌شود

انقلاب آرمان‌ها


ما انقلاب کردیدم تا واقعیت‌ها را تغییر دهیم،
نه آنکه آنها را بپذیریم.
انقلاب ما، انقلاب آرمان‌هاست،
نه انقلاب واقعیت‌ها.

 
شهید مظلوم، دکتر بهشتی

روز مبادا ...


وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا !

اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…

هر روز بی تو
روز مباداست !


***

به بهانه هشتم آبان پنجمین سالگرد درگذشت زنده یاد " قیصر امین پور "



آن حقیقت ...


آن حقیقت این است که اگر در جامعه ی اسلامی، نماز در جایگاه شایسته ی خود قرار گیرد، همه ی تلاش های سازنده مادی و معنوی، راه خود را به سمت و سوی آرمان ها می گشاید و جامعه را به نقطه ی مطلوب آرمانی اسلام می رساند.


رهبر معظم انقلاب
13 شهریور 1391


بی حجابی، مشکلی با ماهیت و شکلی ثابت


بی حجابی، مشکلی با ماهیت و شکلی ثابت از سالیان پیش تا همین روزها

کتاب مسئله حجاب استاد شهید مطهری (ره) حاصل جلسات سخنرانی است که سالها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، توسط استاد شهید در جلسات انجمن اسلامی پزشکان ایراد شده است.

با آنکه سالهای زیادی از ایراد این سخنرانی ها می گذرد و غالبا گرد گذر زمان، از طراوت و لطافت مباحث این چنینی می کاهد، اما تصویرسازی های استاد در برخی از فراز های بحث، آنچنان عینی، واقعی و امروزی اند که انگار، استاد در گوشه ی یکی از خیابان های ایران 1391، به نظاره ایستاده و هر آنچه را می بینند، توصیف می کند.


دغدغه ی حجاب و عفاف در جامعه ی ایرانی و آسیب ها و آفت های آن، از سالیان دور، تا همین روزها، آنچنان عجیب و پیچیده نبوده و نیست. مسئله ای که این روزها، چون آب ریخته شده، جامعه ی ما دست به گریبان آن است، در شکل و ماهیت تفاوت چندانی با وضعیت حجاب در سالهای پیش از انقلاب ندارد ـ که البته این خود دردی مضاعف است ـ مسئله ای که با وجود کهنگی، هنوز راهکاری برای حل خود نیافته و مدت هاست چون دملی چرکین آزاردهنده شده است.

هدف از این مقدمه، تنها اشاره و درج بخش کوتاهی از کلام شهید مطهری (ره) در کتاب مسئله حجاب است. استاد در فصل چهارم کتاب و در بخش ایرادها و اشکالها، می گوید:

يك نوع فعاليت اقتصادی رائج شده است كه بايد آن را ثمره بی حجابی‏ دانست و آن اين است كه بنكدار به جای اينكه بكوشد جنس بهتر و مرغوبتر برای مشتريان خود تهيه كند، يك مانكن را به عنوان فروشنده می‏آورد، نيروی زنانگی و سرمايه عصمت و عفاف او را استخدام می‏كند و وسيله پول درآوردن و خالی كردن جيبها قرار می‏دهد. يك فروشنده بايد كالا را همانطوری‏ كه هست به مشتری ارائه دهد، ولی يك دختر خوشگل فروشنده، با ادا و اطوار و ژستهای زنانه و در معرض قرار دادن جاذبه جنسی خود مشتری را جلب می‏كند .

بسياری از افراد كه اصلا مشتری نيستند برای اينكه چند دقيقه با او حرف‏ بزنند يك چيزی هم می‏خرند.

آيا اين فعاليت اجتماعی است؟ آيا اين تجارت است يا كلاهبرداری و رذالت ؟

می‏گويند زن را توی كيسه سياه نپيچيد.

ما نمی‏گوئيم زن خود را در كيسه سياه بپيچيد، ولی آيا بايد طوری لباس‏ بپوشد و در اجتماع عمومی ظاهر شود كه برجستگی پستانهايش را هم به مردان‏ شهوتران و چشم چران نشان بدهد و از آن طور كه هست بهتر و جاذبتر برای‏ آنها جلوه دهد ؟ از وسائل مصنوعی در زير لباس استفاده كند تا چاقی و زيبائی مصنوعی را هم برای فريفتن و دل ربودن مردان بيگانه به مدد بگيرد؟

اين مدها و لباسهای تحريك آميز برای چه به وجود آمده است ؟ آيا برای‏ اينست كه بانوان آن لباسها را برای همسرانشان بپوشند؟! اين كفشهای‏ پاشنه بلند برای چيست؟ جز برای اين است كه حركات ماهيچه‏های كفل را به ديگران نشان دهد؟ آيا لباسهائی كه نازك كاری‏ها و برجستگيهای بدن را نشان می‏دهد، جز برای تهييج مردان و برای صيادی است؟

عملا غالب خانمهائی كه از اين نوع كفشها و لباسها و آرايشها استفاده‏ می‏كنند، تنها مردی را كه در نظر نمی‏گيرند شوهران خودشان است.

. . .
بدون توضیح

راهکارهای عملی / وظیفه ما در قبال کشتار مظلومین میانمار چیست؟




راهکارهای عملی / وظیفه ما در قبال کشتار مظلومین میانمار چیست؟


ادامه نوشته

برای غلامرضای عزیز


چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه .

* * *

امروز بعد از ظهر که گوشی تلفن همراه را روشن کردم، چندین پیامک با متن های مشابه به دستم رسید که خبر از یک حادثه بد می داد.

معطل نکردم. فورا تماس گرفتم. اولی اشغال بود. دومی جواب نداد. نهایتا سید حسین رضویان بود که گوشی را برداشت.

نایی در صدا نداشت. گفتم: این چی بود که واسم فرستادی؟

گفت: امروز، ساعت 10 صبح اتفاق افتاد.

پیامک ها خبر فوت دوست خوب و برادر عزیزم، غلامرضا عباسی، مسئول کانون طه النور و هیات عشاق الحسین (علیه السلام) رشت را می دادند.

غلامرضا هفته گذشته، نزدیک امام زاده هاشم تصادف کرده بود، از همان روز در کما بود و امروز به دیدار اربابش شتافت.

بعد از تعطیلی جلسات مجمع، دیگر کمتر او را می دیدم. آخرین بار، چندی پیش، جلوی شیرینی سرای مادر دیده بودمش. آمده بود که سفارش کیک بدهد. از حال و احوال هم پرسیدیم و کمی هم شوخی چاشنی اش کردیم.

خبر برایم آن قدر ناراحت کننده بود که از عصر تا به همین حالا دمغم. علی الخصوص که یاد شوخی های خوش مزه اش بدجوری با دلم بازی می کند.

فقدان غلامرضای عباسی عزیز، الحق و الانصاف، یک ضایعه ی جبران ناشدنی برای جبهه ی فرهنگی انقلاب در رشت و گیلان است. غلامرضا، سالها با دغدغه ای مثال زدنی، در سطح رشت به پرورش و تربیت نیروهای کارآمد برای انقلاب مشغول بود و مدت هاست که مجموعه های فرهنگی مختلف در سطح رشت از ثمره تلاش های مخلصانه اش بهره مند بوده اند.

امید که این روزها و این لحظات و برای همیشه، مهمان سفره کریمانه حضرات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) باشد.


چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه .

نذر لبخند های آقا یوسف


11 شهریور امسال، دو روز بعد از عید فطر، خدا دوباره حالی مان کرد که در باغ شهادت باز باز است. 

یوسف فدایی نژاد، هم محلی ما سنگری ها، در عملیات سپاه بر علیه گروهک تروریستی پژاک شربت شهادت نوشید. 
دوشنبه همین هفته مراسم سومش برگزار خواهد شد. دوستان، در تلاش برای تدارک یک ویژه نامه برای این شهید هستند. از قرار معلوم مصاحبه های خوبی هم گرفته اند. متن زیر را برای این ویژه نامه نوشتم.

تمامی مطالب مطروحه واقعی و به نقل نزدیکان شهید است. 

هر وقت برای مرخصی می آمد، همینکه می رسید دمِ درِ خانه و مرا می دید، می خندید و می گفت:
سلام پدر شهید! خوبی پدر شهید!
با خنده دنبالش می کردم که نگو این حرف رو پسر.
اما حالا که همه میگن سلام پدر شهید، دیگه یوسفی نیست که دنبالش کنم!


* * *

خبرش که آمد، دلم خالی شد، ولی ، زیاد تعجب نکردم.
انگار منتظر همین خبر بودم. 
این اواخر چشمانش برق خاصی داشت.
از همان برق چشمانش، پیش پیش خبرش را می دانستم.
خبرش که آمد،
تعجب نکردم، ولی،
کمرم شکست.

* * *

اینجا که می آمد اگر می توانست هر روز، به امام زاده سر می زد.
بعضی شبها تا خود صبح همانجا می ماند.
می گفتیم آخه پسر! این چه کاریه آخه!
می گفت: من با این امام زاده رازی دارم که باید زیاد اینجا بیام.
شهید که شد، رازش را فهمیدم.

* * *

مزار شهدای آقا سید ابراهیم را که بازسازی می کردند– به قول بنیاد شهیدی ها سامان دهی! – فاصله بین دو قبر زیاد بود، درست اندازه یک قبر دیگر.
انگار از قبل رزرو کرده باشند.
حالا می فهمم که جای رزروی مال یوسف بود.

* * *

دوستش زنگ زده بود که مادر جان! برای یوسف، گاوی، گوسفندی بکشید.
گفتم: آخه چرا؟ مگه چی شده!؟
گفت: اینجا توی بچه ها حرف افتاده که یوسف طی الارضیه! برای سلامتیش حتما نذری بدید.
یوسف که آسمانی شد، خبر همون دوستش رو هم آوردند.
انگار اون هم طی الارضی بود.


اهدای کتاب، اهدای زندگی


دست یاری به سوی همه دوست داران کتاب و کتاب خوانی
اهدای کتاب، اهدای زندگی




اهدای کتاب به کتابخانه عمومی هیات محبین الرضا (علیه السلام) سنگر
www.mohebbinoreza.ir

توضیحات بیشتر در ادامه مطلب

ادامه نوشته

جانستان کابلستان


جانستان کابلستان
روایت سفر به افغانستان
رضا امیرخانی



* * *
جانستان کابلستان که دهمین اثر رضا امیرخانی ـ نویسنده ی منِ او ـ است، توسط انتشارات افق منتشر و هم زمان با نمایشگاه کتاب تهران رونمایی شد.
جانستان کابلستان، شرح حال سفر خانوادگی و چند روزه ی رضا امیرخانی ـ نویسنده ی منِ او ـ به افغانستان است.
کتاب، قطعا ارزش یک بار خواندن را دارد، اما؛
سخت معتقدم که امیرخانی ـ نویسنده ی منِ او ـ هنوز که هنوز است سر سفره ی « من او » و « داستان سیستان » اش نشسته است.
یعنی همین که نویسنده ی منِ او ـ رضا امیرخانی ـ کتابی منتشر کرده، کافی است که آدمی را ترغیب به خواندنش کند. اما خیلی وقت هاست ـ حداقل بعد از داستان سیستان ـ دیگر از آن غافلگیری های مخصوص امیر خانی ـ نویسنده ی منِ او ـ در نوشته هایش خبری نیست، حتی در « بی و تن»
و این یعنی اینکه منِ مخاطب آثار امیرخانی ـ نویسنده ی منِ او ـ انتظار خیلی بیشتری از او دارم. انتظاری که البته در این چند اثر آخر ـ حداقل بعد از داستان سیستان ـ برآورده نشده است.
لذا باز تاکید می کنم که معتقدم، امیرخانی ـ نویسنده ی منِ اوـ نشسته است.

* * *
ـ جانستان کابلستان سرشار از رنگ همیشگی آثار امیرخانی است؛ سرشار از صداقت.  و به نظرم این، پررنگ ترین نکته جانستان است.

ـ تعبیر جانستان عالم بدجوری به دلم نشست. آن هم در این ماه رجب که ماه زیارتی جانِ عالم است. ( نگاه می کنم به جانستانِ عالم، به حرم امام رضا (علیه السلام) و برای عبدالرزاق، سلطان راننده ها دعا می کنم، برای میزبانان م، مدیره ی هتل و ... همین کتاب، ص 347)

ـ قضایای خواجه غلطان (ص 88 به بعد) برایم جالب بود. از آن جا که شبیه همین داستان نیت زاءر و بعد روی زمین خوابیدن و بعدتر روا شدن نیت با غلط زدن، در یکی از امامزاده های گیلان هم رواج دارد. امام زاده حنفیه در اطراف رودبار. آن جا هم زائر اگر پس از دراز کشیدن بر روی زمین، غلطانده شد، می گویند: حاجت رواست.
آقای امیرخانی ـ نویسنده ی منِ او ـ! امام زاده حنفیه ی گیلان هم خالی از لطف نیست، علی الخصوص که نه گذرنامه می خواهد و نه ویزا!

ـ بگذار ساده بگویم ـ نه مثل یک کارشناس رسمی ـ که شاید فاصله آنها با ما این قدر زیاد باشد، اما فاصله ما با آنها، بسیار کم است ... زیرِ 5 سال ...
اگر ما مردم قدر یکدیگر ندانیم و قدر کشور ندانیم و قدر نظام ندانیم و افسار مملکت را بدهیم دست جاه طلبی چهارنفر قدرت طلبِ بی فرهنگِ سیاسی، یقین بدانیم که ظرف 5 سال بدل خواهیم شد به نسخه ی برابرِ اصلِ همسایه، گسل ها اگر تعمیق شوند و من و تو یکدیگر را دشمن بپنداریم هزاران خطِ جنگِ دیگر بینِ ماهای دیگر و شماهای دیگر تر پدید خواهد آمد و ...  (همین کتاب، ص 321)

ـ خلاصه اینکه؛ جوان مرد مردی است این رضای امیرخانی ـ نویسنده ی منِ او ـ

ــــــــــــــــــــــــــــ
باز نشر این مطلب در: کتاب سوم ، در سایت شخصی امیرخانی

عشق به خوبی ها


عشق به خمینی، عشق به همه ی خوبی هاست.





دریافت جزوه ی اشعه ای از خورشید در قالب word

ماه نامه فرهنگی آیه


قصد داشتم این متن را چندی پیش روی وبلاگ بگذارم، اما نشد.
با اینکه از نظر زمانی کمی دیر شده، اما با این حال متن را روی وبلاگ منتشر می کنم.

* * *

آیه نشریه قرآنی است که توسط گروه مجلات همشهری منتشر می شود.
آیه تا پایان اسفند 89 به عنوان ضمیمه قرآنی همشهری جوان منتشر می شد، اما از اردیبهشت ماه امسال، با عنوان همشهری قرآن منتشر شده است.
در این شماره از آیه، که با عنوان شماره اول ماه نامه فرهنگی آیه منتشر شده است، مطالب و مباحث قابل توجهی دیده می شود.
پرونده ویژه مستند ظهور نزدیک است، پرونده ای با  عنوان والی نامه ویژه ی زندگی حاج عبدالله والی، پرونده ویژه نمایشگاه بین المللی کتاب و ...
ویژه نامه حاج عبدالله والی کار بسیار جالبی است. تعدادی از سایت های جبهه ی فرهنگی انقلاب برخی از مقالات مربوط به این بخش از آیه را بازنشر داده اند.
پرونده ویژه نمایشگاه کتاب آیه هم، به نظرم در میان ویژه نامه های نشریات مختلف، چیز جالب تری است.
سردبیری آیه را مهدی قزلی، که بیشتر او را با داستان های مینیمال می شناسیم، برعهده دارد.
آیه را ماه نامه ای مفید در جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی می دانم و اگر متصدیان آیه، نظم در انتشار و نیز تبلیغات هدفمند در کنار توزیع گسترده و مناسب را جدی تلقی کنند، حتما اثرگذاری آن می تواند بیشتر از قبل باشد

لینک های مرتبط:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرشیو نشریه آیه (البته کامل نیست)

نامیرا


چندی پیش فرصتی شد تا "نامیرا" را بخوانم. رمانی نوشته "صادق کرمیار" که نیستان چاپش کرده است.
قبل تر، چند نقد بر "نامیرا" خوانده بودم و برایم جالب آمد که خود کتاب را هم بخوانم.
نثر روانی دارد و همین باعث شد که چند ساعته همه ی 336 صفحه اش را  بخوانم.
داستان در جغرافیای زمانی دعوت کوفیان از امام حسین (علیه السلام) تا ورود حضرت به کربلا روایت می شود. "نامیرا" روایت آدم های پرطمطراق دیروزی است که گرفتار دو رهی های امروز خود می شوند و در این میان، برخی، فردای روشن را از آن خود می کنند و دیگران، تیرگی های فردا را به جان می خرند.
نویسنده، گیرو دار دوراهی های آدم هایی مثل عبدالله بن عمیر کلبی ، عمروبن حجاج ، ام وهب ، ربیع و دیگران را به خوبی به هم پیوند داده و در این میان جان مایه ی کلامش را به مخاطب عرضه می کند.
در میان چهره های نامیرا، شاید چهره ی زبیر بن یحیی بیش از دیگران آشنا بیاید. زبیر برای خواننده آشناست، چون دور و برمان پر است از آدم هایی شبیه زبیر و شاید اصلا همین، خود، دلیل محکمی باشد بر تاخیر ظهور!! ( این هم نقدی بر مستند ظهور!!!)
(اینکه ویژگی های زبیر چیست که این طور نوشته ام، بررسی اش بماند برای خودتان به هنگام خواندن کتاب)
در کل "نامیرا" اثر روانی است که حتما ارزش خواندن دارد.
پیشنهاد می کنم که اگر فرصتی دست داد، از دستش ندهید.

* * *

جملاتی منتخب از نامیرا:

شبث گفت: تصمیم های بزرگ، برازنده ی مردان بزرگ است که اگر در آن تاخیر کنند، شاید هرگز فرصت جبران نیابند. ص44

(ام ربیع): بهترین میزان شناخت حق و باطل عدالت است. کسانی که عدالت علی را برنتافتند، به ستم معاویه تن دادند. ص 48

ـ کوفی نیستی، از کجا می آیی؟
عبدالله در حال سوار شدن به اسب گفت: از جایی که مردمانش آب را به مسافران نمی فروشند. ص 54

(قیس بن مسهر): و اما من! هرگز برای امام خویش، تکلیف معین نمی کنم، که تکلیف خود را از حسین می پرسم. و من حسین را نه فقط برای خلافت که برای هدایت می خواهم. و من ... حسین را برای دنیای خویش نمی خواهم که دنیای خود را برای حسین می خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم؟ ص302

انس گفت: دیگر چیزی به محرم نمانده، به زودی انتظار من هم به پایان می رسد.
پس تو تاکنون در انتظار حسین بن علی این جا مانده ای؟
جز او کسی را می شناسی که ارزش این همه انتظار را داشته باشد؟ ص 304

عبدالله: آیا بعد از حسین کسی هست که من جانم را فدایش کنم؟ ص 336

بعد نوشت:
نامیرا سریال می شود.
نامیرا در پاتوق کتاب
نامیرا، بازتولید ادبیات اسلامی تاریخ صدر اسلام
نامیرا، منتخب جایزه جلال


یک پیشنهاد: پلاک هشت!

دوازدهمین شماره پلاک هشت، نشریه تخصصی فرهنگ و هنر پایداری که ویژه ی زمستان 1389 چاپ شده، مکتوب قابل و ارزشمندی است ـ البته مثل شماره های قبلی اش ـ
اگر گیرتان آمد، حتما نگاهی و نظری بر صفحاتش داشته باشید. ـ البته اگر گیرتان آمد ـ

نکته اول اینکه؛ پلاک هشت کار بسیار خوبی است، اما توزیعش اصلا خوب نیست! کل دکه های روزنامه فروشی استان را بگردید، مطمئن باشید که حتی یک نسخه هم پیدا نمی کنید.
درد همیشگی جبهه ی فرهنگی انقلاب! توزیع!


 نکته دوم؛ در این شماره مصاحبه ای کار کرده اند با " محمد حسین صفار هرندی " پیرامون دفتر سیاسی سپاه. مصاحبه ای خواندنی که البته حسرت های جانسوزی را در دل آدم هایی همچون من زنده کرد. حالا چرایی اش بماند!!
حسرت هایی که در این سالها و این روزها ... ... بگذریم!


 نکته سوم؛ صفار هرندی در میان صحبت هایش یادی هم از شهید محمد اسحاقی، شهید گیلانی کرده که قابل تامل است.


 نکته چهارم؛
" البته عماد الدین باقی هم عضو دفتر سیاسی سپاه بود که آقای محمد زاده خیلی زود ایشان را از دفتر اخراج کرد. گویا به این دلیل که توی گوش مادر خودش زده بود! "
اینها را صفار هرندی گفته است.


 نکته پنجم؛
این هم آدرس اینترنتی پلاک هشت: اینجا
البته آخرین به روز رسانی اش مال 5 ماه پیش است!!

* * *

صفحه اول شماره دوازدهم پلاک هشت: اینجا
خرید اینترنتی پلاک هشت: پاتوق کتاب