نذر لبخند های آقا یوسف
11 شهریور امسال، دو روز بعد از عید فطر، خدا دوباره حالی مان کرد که در باغ شهادت باز باز است.
یوسف فدایی نژاد، هم محلی ما سنگری ها، در عملیات سپاه بر علیه گروهک تروریستی پژاک شربت شهادت نوشید.
دوشنبه همین هفته مراسم سومش برگزار خواهد شد. دوستان، در تلاش برای تدارک یک ویژه نامه برای این شهید هستند. از قرار معلوم مصاحبه های خوبی هم گرفته اند. متن زیر را برای این ویژه نامه نوشتم.

تمامی مطالب مطروحه واقعی و به نقل نزدیکان شهید است.
سلام پدر شهید! خوبی پدر شهید!
با خنده دنبالش می کردم که نگو این حرف رو پسر.
اما حالا که همه میگن سلام پدر شهید، دیگه یوسفی نیست که دنبالش کنم!
* * *
خبرش که آمد، دلم خالی شد، ولی ، زیاد تعجب نکردم.
انگار منتظر همین خبر بودم.
این اواخر چشمانش برق خاصی داشت.
از همان برق چشمانش، پیش پیش خبرش را می دانستم.
خبرش که آمد،
تعجب نکردم، ولی،
کمرم شکست.
* * *
اینجا که می آمد اگر می توانست هر روز، به امام زاده سر می زد.
بعضی شبها تا خود صبح همانجا می ماند.
می گفتیم آخه پسر! این چه کاریه آخه!
می گفت: من با این امام زاده رازی دارم که باید زیاد اینجا بیام.
شهید که شد، رازش را فهمیدم.
* * *
مزار شهدای آقا سید ابراهیم را که بازسازی می کردند– به قول بنیاد شهیدی ها سامان دهی! – فاصله بین دو قبر زیاد بود، درست اندازه یک قبر دیگر.
انگار از قبل رزرو کرده باشند.
حالا می فهمم که جای رزروی مال یوسف بود.
دوستش زنگ زده بود که مادر جان! برای یوسف، گاوی، گوسفندی بکشید.
گفتم: آخه چرا؟ مگه چی شده!؟
گفت: اینجا توی بچه ها حرف افتاده که یوسف طی الارضیه! برای سلامتیش حتما نذری بدید.
یوسف که آسمانی شد، خبر همون دوستش رو هم آوردند.
انگار اون هم طی الارضی بود.
باران عدل