تعارض
بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
آنقدر بلند مي خنديدند كه هركس از كنارشان رد مي شد ، ناخود آگاه نگاهشان مي كرد . رفتارشان آنقدر زننده بوذ كه توجه همه را به خود جلب مي كرد . دست در دست هم حرف مي زدند و بلند مي خنديدند .
دختر، مانتوي آبي روشني به تن داشت كه از كوتاهي بيشتر به تي شرت مي مانست . چتري از موهايش را از زير روسري اش روي صورتش ريخته بود كه تمام پيشاني اش را مي پوشاند . آرايش هم كرده بود . وپسر ... چهره اش ناخود آگاه ذهنم را به خود مشغول مي كند . با خود مي گويم : چقدر چهره اش آشناست ! من اين پسره رو كجا ديدم ؟
به ذهنم فشار مي آورم و بالاخره به ياد مي آورم ...
***
هيكلي بود و تنومند . پيراهن سفيدي به تن داشت. پيراهن را روي شلوارش انداخته بود كه اين خود هيكلي تر نشانش مي داد . دكمه هاي پيراهنش را تا آخر بسته بود . مدل يقه پيراهنش هم از اين يقه گردها بود، به قولي يقه آخوندي (!) از همين مدلي كه انگار پوشيدنش بر تمامي وزراي امور خارجه جمهوري اسلامي واجب است. ريش بلندي داشت كه خيلي تر و تميز آنكادرش كرده بود . موهاي لختش راهم با فرق وسطي كه باز كرده بود به دو طرف سرش ريخته بود . 18 ، 19 سال بيشتر نداشت .
صورت گرد و ريش بلند و ويقه آخوندي و به همه اينها دو تا چشم از حدقه بيرون زده اش را هم اضافه كنيد ، به همراه صورتي كه از خشم قرمز شده بود . فرياد زد : مگه تو خودت خواهر و مادر نداري ؟! اي ....
***
دخترك تمام بدنش مي لرزيد . پياده رو شلوغ شده بود . انگار بعضي ها منتظرند تا يك گوشه اي اتفاقي بيفتد و آنها هم في الفور بدوند به آن سمت . بيشتر از 17 سال نداشت . البته با همه اين كم سن و سالي اش در رفتارهايش حيايي ديده نمي شد . آرايش كرده بود ، آن هم از نوع غليظش . در اين كش و قوس هم روسري اش افتاده بود روي دوشش . زور مي زد كه كوله اش را پس بگيرد .
- كيفم رو بده ! به كيفم چي كار داري ؟!
- كيفتون رو فردا بهتون مي ديم . فردا به همراه اولياتون تشريف مي آريد به اين آدرس ! تا هم تكليف شما روشن بشه و هم آدرس اون پسره رو به ما بديد . با پدر و مادرتون هم يك سري صحبت داريم .
مرد ميانسالي كه در همان حوالي مغازه داشت به سمت دختر آمد و سعي كرد آرامش كند . رو به پسر جوان كرد و گفت : آقا شما كوتاه بيا ! بچه اس ! كيفشو بده ، بذار بره !
پسر در حاليكه بند كوله پشتي كرم رنگ دختر را در دستش جابجا مي كرد رو به مرد كرد و با لحن خاصي گفت : جناب ! شما دخالت نكنيد . بذاريد ما كارمون رو بكنيم !
مرد كه از لحن كلام جوان ناراحت شده بود از كوره در رفت و گفت : اين كار شماست ؟! مگه تو پليسي ؟! يا مامور نيروي انتظامي ؟! بده من كيفو ! بچه دوزاري ! هي بهش چيزي نمي گم پرروتر ميشه !
مرد اين را گفت و دست انداخت دور كيف و سعي كرد تا كيف را از دست جوان در بياورد . حالا يكي بايد مي آمد و او را آرام مي كرد ...
***
از پشت دستش را بر شانه ام مي گذارد : سجاد ! اينجا چه خبره ؟!
به عقب بر مي گردم . مجتبي بود . سلام كردم و گفتم : هيچي ! دخترك را نشانش دادم و گفتم : با يه پسره داشتند مي رفتند كه نمي دونم چي شد كه جلوشان را گرفت و با دستم جوان را نشان دادم .
- اين بنده خداهم اومد كا رو درست كنه زد و خرابش كرد . باپسره درگير شد و پسره هم در رفت. حالا هم به اين دختره بند كرده كه بايد پدر و مادرش رو بياره تا كيفشو تحويل بده .
مجتبي نگاهي به پسر جوان كرد و با تعجب گفت : اي بابا اين كه اميره ! و تند و تيز به سمتش رفت .
...
***
پسر در حاليكه دست دختر را در دستش داشت از كنارم گذشت . بوي تند ادكلن تمام فضا را پوشاند . ناخودآگاه ايستادم. هنوز صداي خنده هاشان به گوش مي رسيد . به ذهنم فشار آوردم . خدايا اسمش چي بود؟! آها! امير . به سمتشان برگشتم و بلند صدايش كردم : آقا امير !
مي خواستم همان حرفي را كه به آن پسر زده بود را به او بگويم : مگه تو خودت خواهر و مادر نداري ؟!
...
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)
باران عدل