خدایاااا!
مريز آبروي سرازير ما را
به ما بازده نان و انجير ما را
خدايا اگر دستبند تجمّل
نمي بست دست كمانگير ما را
كسي تا قيامت نمي كرد پيدا
از آن گوشه كهكشان تير ما را
ولي خسته بوديم و ياران همدل
به ناني گرفتند شمشير ما را
ولي خسته بوديم و مي برد توفان
تمام شكوه اساطير ما را
طلا را كه مس كرد، ديگر بدان
چه خاصيتي بود اكسير ما را
شعر از: محمدکاظم کاظمی
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط سجاد ستوده
|
باران عدل