یکی از دغدغه های ذهنی چند مدت گذشته ام که این اواخر، خوره ی روح را می مانست، در تناقض آرزو و نفرت، بدجور دلم را آشوب کرده و در سراشیبی شک و تردید به قعود و نشستن وادارم کرده بود.

یکی از آن فرخنده شب های رمضان الکریم، تابِ دل طاق شد و خسته و ناآرام زدم بیرون.

مقصدم معلوم بود، آما آدمی بی هدف را می مانستم.

باران می بارید، چه باریدنی! خوش و دل نواز از سویی، و تند و غربت آور از سویی دیگر و این تناقض، باری دیگر بر تناقض های دل!


منتظرم نبود. مشغول خواندن و نوشتن بود؛ این بی همتاترین و زیباترین کار عالم! حالم را که دید، خندید. گفت: تو انگار درست شدنی نیستی! دلم گرفت. باری بر روی باری دیگر.

مرا مهمان استکانی از آن چای های معروفش کرد. چایی که با 3 دانه خرما تعارفت می کند و آن قدر به دل می نشیند که خرماها را می بلعی و چای را ذره ذره می نوشی.

من چای می خوردم و لذت می بردم و او نگاهم می کرد. از آن نگاه هایی که آرامت می کند و دردهایت را هر چقدر هم که باشند، همه را، بقچه می کند و می گذارد یک گوشه!

نگاهش کردم و بلند آهی کشیدم: آآآه! راحت شدم!
خندید. دست به قوری شد که چای دوم را بریزد. گفت:

پیرِ پیمانه کشِ من که روانش خوش باد
گفت: پرهیزکن از صحبتِ پیمان شکنان.
دامنِ دوست به دست آر و زِ دشمن بگسل!
مردِ یزدان شو، ایمن گُذر از اهرِمنان

...

چای دوم را، لذیذتر از اولی نوشیدم و راه افتادم.
باران می بارید، چه باریدنی، شدیدتر از قبل، اما دیگر تناقضی وجود نداشت!