غروب چهارشنبه، مادرم چنان دَک و پُزِ عدالت خواهی مان را پائین آورد که گفتنی نیست. با این همه ادعای عدالت خواهی، وقتی اعتراض کردم که آخه این چیه؟ آن چنان بی تفاوت برگشت و گفت اصلا به تو ربطی نداره که آب شدم و رفتم زمین و هنوز که هنوزِ در نیامده ام.

تنها کاری که توانستم بکنم این بود که گفتم: من که نمیارم !! سَرِ حرفم هم ماندم.

 

* * *

   می گفت: شماها که الان دم از عدالت و آرمان می زنید و از این جور شعارها می دهید، بگذارید به وقتش، وقتی خودتان هم در این موقعیت ها گیر افتادید، آن وقت ببینید که چه قدر عدالت خواه و آرمان خواهید.

وقتی این حرف ها را می زد نا خود آگاه یاد بعضی از دوستان که البته مدت هاست مسئول شده اند و دولت مرد، افتادم!!!

الحمدلله هر چقدر که این شیطان نفس قوی است، این نفس تذکر دهنده ی درون هم بی کار نمی نشیند. یاد آن نصیحت حکیمانه افتادم که: آه! چطور یک ذره چوبِ کوچک را در دیگران می بینید اما، درخت به این بزرگی را در چشم خود نه!!

 

* * *

   از دست چشم های تو، بین دوراهی ام

 

* * *

   این موضوع واقعیِ واقعی است. مال همین چند روز پیش، اما برای باورش باید ایمانی داشت شبیه ایمانی که در آیات اولیه سوره بقره آمده است:

می گفت: مادرش به او گفته برو بالا! تو که مَحرَم حضرت نیستی!

دلش شکست! آن قدر که از دل شکستگی خوابش برد. بعدِ ساعتی که برای شستن صورتش به حیات خانه آمد، خانمی را دیده بود با چادر مشکی خاکی  که ....

 

دلِ پاک این بچه ها تنها فایده ای که برای منِ بیچاره  دارد، حسرتی است که بر دلم می گذارد. حسرت ماندن و عقب ماندن و راه نیافتن! بعضی وقتها جلوی این بچه ها آن چنان کم می آورم که گفتنی نیست.

 

خدایا! تو که نا نوشته می خوانی، پس چرا بنویسم وقتی که می دانی !!

...