از حدیث نفس تا یاد او
" چرا بايد حديث نفس نويسي حديث شيطان نويسي شود،انگاري همه دنيا مقصرند و ما منتقد منصف دنيا!! با تيپ روشنفكري!! از نوع مدرنش!! با نگاه تيز بين خود همه را از بالا نگاه كنيم!!!،قربانشان بروم تيغ تهمتشان هم مثل تيغ زبانشان پر زهر و تلخ است. "
اینها را که خواندید بخشی از متنی است، با عنوان وقتي همه حديث نفس مي نويسند ، چرا من ننويسم!!؟؟ که توسط برادر بزرگوارم جناب آقا جواد شفیعی در وبلاگ شخصی شان پیرامون مطالب مربوط به آسیب شناسی نیروهای مذهبی که توسط بنده در 2 پست قبلی آمده, نوشته شده است.
متن کامل را می توانید در وبلاگ ایشان بخوانید. آدرس وبلاگشان هم همین بغل دستتان در ستون پیوندها با عنوان اصولگرای اصلاح طلب درج شده است.
* * *
من نه قصد دل سوزاندن داشتم و نه قصد خراب کردن. این دوستان هم مد نظرم نبودند. هر چند این مطالب را به خود آقا موسی هم گفتم. اما مثل همیشه ... بگذریم .
برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند. این وسط حداقل برای خودِ من چیزهایی روشن شد .
به هر حال اینجانب سجاد ستوده با تمام ارادتی که به دوستان دارم با صدای بلند فریاد می زنم : غلط کردم
و حتی حاضرم این موضوع را بدهم بنر بزنند و در نقاط مختلف رشت نصب کنند.
* * *
چشم انتظاری مان که از روز ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) شروع شده، همچنان ادامه دارد.
اوضاع زیاد خوب نیست. اگر می شود دعایم کنید
...
* * *
محسن در وبلاگش نوشته بود:
بلاست زلف تو کس در بلا مباد آنجا به غیر من دگری مبتلا مباد آن جا
* * *
وسایلش پیشم بود. از دستم افتاد. از میان کاغذ پاره هایی که از داخل کتابی به زمین ریخت چند برگه، بدجوری توجهم را جلب کرد.
او هم حدیث نفس نگاری می کرد...
از اینکه او را دارم و او از آنِ من است به خود بالیدم. اما دلم گرفت به خاطر خودم ...
* * *
این روزها چه قدر مشتاق بودنش هستم. همه اتفاقات از همین روزها شروع شد. همه دل خستگی ها و دل شکستگی ها و بودن ها و قرار ماندن ها و ای وای یک ماه نشده، دست روزگار با خود بردش ...
و من ماندم و یک دنیا دل دادگی و یک دنیا دل شکستگی و یک دنیا آرزو که با هر ذره خاک، آنها نیز با او دفن می شدند.
این روزها یک آن چهره اش، لبخندش، دست تکان دادن هایش، ناراحت شدن هایش، عصبانی شدن هایش، استدلال ها و فلسفه هایش و همه و همه چیزش رهایم نمی کنند. با یادش روزگار می گذرانم. با یادش می خوابم، با یادش خواب می بینم، با یادش بر می خیزم و با یادش زندگی می کنم. هر چند که بی او زنده گی که هیچ مرده گی هم نمی دانم.
تاریخ آن رفتن بزرگ نزدیکِ نزدیک است. هر چند که یادش همیشه با من است.
باران عدل