این روزها که می گذرد
در کشاکشی عجیب
دست و پا می زنم
دست که نه،
پا هم که نه،
 اما وجودم
وجودم،هم که نه،
 دلم می سوزد ...
می گفت:
این چند سال را کجا بودی؟
اصلا می خواهی بیایی؟
می گفت:
چه شد ... 
و این ها و نه این ها
که هزاران نقطه چین دیگر
این روزها
دست به دست هم داده اند،
که در کشاکشی سخت
دلم را بسوزانند.
اما
دلا
بسوز
که سوز
تو کارها
بکند. 

* * *
در این کشاکش سخت، سخت به دعایتان محتاجم.
محرومم نکنید.