سوز
این روزها که می گذرد
در کشاکشی عجیب
دست و پا می زنم
دست که نه،
پا هم که نه،
اما وجودم
وجودم،هم که نه،
دلم می سوزد ...
می گفت:
این چند سال را کجا بودی؟
اصلا می خواهی بیایی؟
می گفت:
چه شد ...
و این ها و نه این ها
که هزاران نقطه چین دیگر
این روزها
دست به دست هم داده اند،
که در کشاکشی سخت
دلم را بسوزانند.
اما
دلا
بسوز
که سوز
تو کارها
بکند.
* * *
در این کشاکش سخت، سخت به دعایتان محتاجم.
محرومم نکنید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۸ ساعت توسط سجاد ستوده
|
باران عدل