روز ناگریز
این روزها، روز ناگریز قیصر، بیشتر از هر وقتی به دلم می نشیند. هر وقت می خوانمش، به نیمه نرسیده، اشک جاری می شود و در زلال تصویرسازی های بی مثال قیصر، جانی و طراوتی دوباره می یابد.
روز ناگزیر ـ این یکی از شاهکارهای بی بدیل قیصر ـ در وصف آرمان شهر واقعی آدم ها، آن چنان صادق و صمیمی است که هر شنونده و هر خواننده ای را از عمق جان، در گیر می کند و آرزوهای بی نظیرش را، چون یک حسرت همیشگی پیش روی چشمانش جان می دهد و غبطه ی رسیدن را در وجودش به جوشش می آورد.
روز ناگزیر، داستان توأمان از کجا آمدن و به کجا رفتن آدمی و مدینه فاضله ی ما بین این سیر ناگزیر است که در قفس چند روز ساخته ی عالم خاکی، نشانه های باغ ملکوت را روایت می کند.
روایتی که اشتیاق زیستن در این جغرافیای زمانی و مکانی بی مثال را در درون آدمی زنده و پویا می کند و البته، حسرت جانکاه نرسیدن را، دردآورتر از هر وقتی، پیش روی چشمانش جان می دهد. حسرتی که ترس وقوعش، دردی از دردهای واقعی ـ و نه مبتذل ـ زندگی است.
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
باران عدل