برای کسی که امام دلش برایش تنگ می شد...

 

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

 

2) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

 

3) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

 

4) چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

 

5)اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

 

6) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

 

دکتر چمران  

 

7) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم « دکتر ، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت . گفت «عزیز بیا ببین چه قدر زیباست. » بعد همان طور که چشمش به برگ بود ، گفت « گفتی کِی قراره حمله کنند؟».

 

8)  گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

 

9) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا . به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون . نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

 

10) هر هفته می آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت ، دلمان حسابی تنگ می شد.

 

11) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان ، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده .

 

12) ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»

 

13) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم ، با هم کار می کنیم .با چشم هاش ، صیغه ی برادری می خواند.

 

14) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب.می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور به ش فهمانده بود بیاید پیش من.

 

15) گفت« ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م ، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده م . فرمان ده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف.»

 

16) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت ، نه شورای عالی دفاع . یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش ، نمی آد.» گفت « نه ، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده . » به ش گفتم . گفت « چشم. همین فردا می ریم.»

 

17) گفت « رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم . » گفتم « من چه طور تحمل کنم ؟ » آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

 

18) از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.»

 

 

عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.

 

کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

 

* * *

   عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.

نمایشگاه کتاب که بودیم، حرف از "نادر ابراهیمی" شد و " یک عاشقانه آرامش"! نخوانده بودمش! محسن از کتاب تعریف می کرد و گفت که کتاب را دارد. خواستم که برایم بیاورد و او فردای آن روز که برگشتیم رشت، کتاب را به من داد.

خواندمش، که نه، خواندم و لذت بردم و با تک تک صفحه هایش زندگی کردم. گاهی گیله مرد می شدم، گاهی پدر عسل و گاهی خود عسل!! زیبا بود و دوست داشتنی!

یادم هست که آن قدر درگیر کتاب شده بودم که مدت ها برایش وقت می گذاشتم!و این هم یادم هست که صفحات آخر کتاب را در صف نانوایی خواندم و آن را در همان صف تمام کردم.

چند روز پیش خبر مرگ نویسنده ی " یک عاشقانه آرام " را شنیدم. کسی که از او و آثارش متاسفانه فقط یک عاشقانه آرام را خوانده ام. نویسنده ای که این اواخر کاری ویژه حضرت امام خمینی (ره) به بازار عرضه کرده بود.

خدا رحمتش کند.

مهمانتان می کنم به چند جمله از یک عاشقانه آرام:

* عادت اراده را نابود می کند.  ص 94

* خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد.  ص 100

* هرگز از منزل سیاست آن چنان دور نشویم که بازگشت به آن نا ممکن شود.  ص 107

* انسان سیاسی یعنی انسانی که تسلیم فساد نمی شود.  ص 127

* مرگ مسئله ای نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی.  ص 205

* خانه نشین شدن خوبان حمله قلبی حکومت است.  ص 207

 

* * *

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

 

* * *

   عصر امروز داخل ساختمان "خانه سوال" جلسه داشتیم. با همه شوخی ها و گاها پرت و پلا گویی ها، جلسه ی خوبی بود.

ناخودآگاه یاد سالهای پیش افتادم. یاد حرکت ها و جلسات آن روزها! سینه ام درد گرفت. به بهانه خوردن آب بلند شدم و رفتم داخل آشپزخانه ...

خیلی امید بسته ام به حرکتی که مدتی است رفقا شروع کرده اند. حرکتی که اگر مراقب باشیم، تا به بلاهای دیگر حرکت های بچه های هم فکر و هم تیپ ما دچار نشود، قطعا می تواند با برکت باشد و اثر گذار. رفقایی هم که بالای کار هستند، همگی کاربلدند و اهل دل و صد البته دوست داشتنی!

تا ببینیم خدا چه می خواهد...

کم خونی

 

خواب دیدم من را فرستاده اند تایلند

تا آن جا غسل جنابت تبلیغ کنم !!!!

 

* * *

   آن قدرت حقیقی، قدرتی که ما باید شب و روز در تلاش آن باشیم، قدرت تسلط بر اشیاء مادی نیست، بلکه قدرت مهار کردن انسان هاست.

جرج اورول، 1984، انتشارات اطلاق چاپ، خرداد 1359، ص 276

 

* * *

   بالاخره پای حضرت تمدن به شهر کوچک ما هم باز شد. و از این به بعد دختران شهر من هم می توانند سرشان را جلوی جماعت متمدن بالا بگیرند.

 تمدن؟!!!!!!!

 

 

   مدتی است این پرده در خیابان اصلی شهر من خودنمایی می کند.

راستی، دقت کرده اید که "امریکن لایف استایل" در هر سوراخ موشی که فکرش را بکنید، خودنمایی می کند .

و من خوشحالم که بالاخره بوی تمدن هم به مشام مان رسید!!!

 

* * *

   لعنت بر هر چه کم خونی است!!!

و تو چه می دانی

رب الارباب

چه مصلحت می داند؟

 

* * *

   شاید از این پس بیشتر نوشتم، هر روز

و شاید اصلا ...

بگذریم، کم خونی را دریاب عزیز!!!

 

 

عدالت خواه دک و پز پائین امده

 

   غروب چهارشنبه، مادرم چنان دَک و پُزِ عدالت خواهی مان را پائین آورد که گفتنی نیست. با این همه ادعای عدالت خواهی، وقتی اعتراض کردم که آخه این چیه؟ آن چنان بی تفاوت برگشت و گفت اصلا به تو ربطی نداره که آب شدم و رفتم زمین و هنوز که هنوزِ در نیامده ام.

تنها کاری که توانستم بکنم این بود که گفتم: من که نمیارم !! سَرِ حرفم هم ماندم.

 

* * *

   می گفت: شماها که الان دم از عدالت و آرمان می زنید و از این جور شعارها می دهید، بگذارید به وقتش، وقتی خودتان هم در این موقعیت ها گیر افتادید، آن وقت ببینید که چه قدر عدالت خواه و آرمان خواهید.

وقتی این حرف ها را می زد نا خود آگاه یاد بعضی از دوستان که البته مدت هاست مسئول شده اند و دولت مرد، افتادم!!!

الحمدلله هر چقدر که این شیطان نفس قوی است، این نفس تذکر دهنده ی درون هم بی کار نمی نشیند. یاد آن نصیحت حکیمانه افتادم که: آه! چطور یک ذره چوبِ کوچک را در دیگران می بینید اما، درخت به این بزرگی را در چشم خود نه!!

 

* * *

   از دست چشم های تو، بین دوراهی ام

 

* * *

   این موضوع واقعیِ واقعی است. مال همین چند روز پیش، اما برای باورش باید ایمانی داشت شبیه ایمانی که در آیات اولیه سوره بقره آمده است:

می گفت: مادرش به او گفته برو بالا! تو که مَحرَم حضرت نیستی!

دلش شکست! آن قدر که از دل شکستگی خوابش برد. بعدِ ساعتی که برای شستن صورتش به حیات خانه آمد، خانمی را دیده بود با چادر مشکی خاکی  که ....

 

دلِ پاک این بچه ها تنها فایده ای که برای منِ بیچاره  دارد، حسرتی است که بر دلم می گذارد. حسرت ماندن و عقب ماندن و راه نیافتن! بعضی وقتها جلوی این بچه ها آن چنان کم می آورم که گفتنی نیست.

 

خدایا! تو که نا نوشته می خوانی، پس چرا بنویسم وقتی که می دانی !!

...

 

 

یا فاطمه ( سلام الله علیها)

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

 

* * *

غروبی، هلال ماه بدجوری با دلم بازی می کرد. هر چند که این روزها اصلا حال و حوصله ندارم و به قولی بدجوری دُز معنویت نداشته ام، پائین آمده، اما با این همه، همان هلالِ کوچک و قد خمیده، حال خوشی داد به دلم.

 

* * *

فاطمه (سلام الله علیها)!

این نام، شما را به یادِ چه چیزی می اندازد؟ با عرض معذرت از محضر ساحت قدسی مادر عالمین، مجبورم بگویم که ما بچه شیعه ها با شنیدن نام حضرت (سلام الله علیها)، جز به یاد دَر و دیوار و ... نمی افتیم.

درست همان بلایی را که سر امام سجاد(علیه السلام) آوردیم (احتمالا همه ی شما به یاد امام سجادِ بیمار افتادید!!!!)، سر حضرت زهرا (سلام الله علیها) هم آورده ایم و اینها همه و همه یعنی ظلم به حضرت و همه اینها یعنی بی معرفتی، یعنی قدر ناشناسی، یعنی محرومیت، یعنی عقب ماندن!!!

و فاطمیه فرصتی است برای کسب معرفت !!!  

 

* * *

این روزها که بعضا توفیق حضور در روضه ای نصیب می شود، گاها دلم بدجوری قصد دعوا و بگیر و بزن می کند!!! دلم می خواهد، یک بلایی بر سر بعضی از این مداح ها و منبری ها بیاورم که در تاریخ بنویسند! ولی حیف و صد حیف و صد افسوس که خیلی خیلی ترسوایم آقا!!!

 

* * *

مادر! شرمنده ایم که هنوز قدر ناشناسیم و بی معرفت!

 

* * *

نمی یابمت

اما کنار تو گریه مرسوم است

مگر می توان پهلوی تو بود

و شکسته نبود؟! (1)

 

 

-------------------------------------------

پی نوشت:

1- حمیدرضا شکارسری

 

 

 

از حدیث نفس تا یاد او

 

" چرا بايد حديث نفس نويسي حديث شيطان نويسي شود،انگاري همه دنيا مقصرند و ما منتقد منصف دنيا!! با تيپ روشنفكري!! از نوع مدرنش!! با نگاه تيز بين خود همه را از بالا نگاه كنيم!!!،قربانشان بروم تيغ تهمتشان هم مثل تيغ زبانشان پر زهر و تلخ است. "

اینها را که خواندید بخشی از متنی است، با عنوان وقتي همه حديث نفس مي نويسند ، چرا من ننويسم!!؟؟ که توسط برادر بزرگوارم جناب آقا جواد شفیعی در وبلاگ شخصی شان پیرامون مطالب مربوط به آسیب شناسی نیروهای مذهبی که توسط بنده در 2 پست قبلی آمده,  نوشته شده است.

متن کامل را می توانید در وبلاگ ایشان بخوانید. آدرس وبلاگشان هم همین بغل دستتان در ستون پیوندها با عنوان اصولگرای اصلاح طلب درج شده است.

 

* * *

من نه قصد دل سوزاندن داشتم و نه قصد خراب کردن. این دوستان هم مد نظرم نبودند. هر چند این مطالب را به خود آقا موسی هم گفتم. اما مثل همیشه ... بگذریم .

برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند. این وسط حداقل برای خودِ من چیزهایی روشن شد .

به هر حال اینجانب سجاد ستوده با تمام ارادتی که به دوستان دارم با صدای بلند فریاد می زنم : غلط کردم

و حتی حاضرم این موضوع را بدهم بنر بزنند و در نقاط مختلف رشت نصب کنند.

 

* * *

چشم انتظاری مان که از روز ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) شروع شده، همچنان ادامه دارد.

اوضاع زیاد خوب نیست. اگر می شود دعایم کنید

...

* * *

محسن در وبلاگش نوشته بود:

بلاست زلف تو کس در بلا مباد آنجا                به غیر من دگری مبتلا مباد آن جا

 

* * *

وسایلش پیشم بود. از دستم افتاد. از میان کاغذ پاره هایی که از داخل کتابی به زمین ریخت چند برگه، بدجوری توجهم را جلب کرد.

 او هم حدیث نفس نگاری می کرد...

 

حدیث نفس نگاری 

 

از اینکه او را دارم و او از آنِ من است به خود بالیدم. اما دلم گرفت به خاطر خودم ...

 

* * *

این روزها چه قدر مشتاق بودنش هستم. همه اتفاقات از همین روزها شروع شد. همه دل خستگی ها و دل شکستگی ها و بودن ها و قرار ماندن ها و ای وای یک ماه نشده، دست روزگار با خود  بردش ...

و من ماندم و یک دنیا دل دادگی و یک دنیا دل شکستگی و یک دنیا آرزو که با هر ذره خاک، آنها نیز با او دفن می شدند.

این روزها یک آن چهره اش، لبخندش، دست تکان دادن هایش، ناراحت شدن هایش، عصبانی شدن هایش، استدلال ها و فلسفه هایش و همه و همه چیزش رهایم نمی کنند. با یادش روزگار می گذرانم. با یادش می خوابم، با یادش خواب می بینم، با یادش بر می خیزم و با یادش زندگی می کنم. هر چند که بی او زنده گی که هیچ مرده گی هم نمی دانم.

تاریخ آن رفتن بزرگ نزدیکِ نزدیک است. هر چند که یادش همیشه با من است.

 

 

از " بي وتن" رضا اميرخاني تا ...

 

   من از روزي كه شعار " ايران براي همه ي ايرانيان " را شنيدم، فهميدم كه اين مملكت ديگر جاي زنده گي نيست. فهميدم كه بايد كند. هر وقت از اين شعارهاي دهن پر كن و ابستركت تو دهن سياست مدارها مي افتد، بايد بفهميم كه قرار است يك اتفاق بدي بيافتد.

ارمياي نبي كه نه، ارميا معمر يا همان جناب رضا خان اميرخاني ، بي وتن، ص 206

 

اين " بي وتن " جناب اميرخاني را كه امسال از دست مسئول فوق العاده بداخلاق و البته بي ادب غرفه علم ( اين جملات همه و همه تنها به خاطر رفتار فوق العاده متمدنانه!!!!! اين جناب با بنده نگاشته شده است) در نمايشگاه كتاب به قيمت 5500 تومان ( با احتساب تخفيف نمايشگاه كه پشت كتاب بزرگ نوشته اند: 6500 تومان!!) خريدم از ديروز به دست گرفته ام و مشغول خواندنم. يك 390 صفحه اي را خوانده ام. اميرخاني و كارهايش را مي پسندم. هر چند كه اين بي وتن جناب اميرخاني تا حالا كه چنگي به دل نزده است.

محسن كه كتاب را خوانده هم همين نظر را دارد. هرچند، نظر ديگري هم دارد: " منِ او،  از دستش در رفته بود كه اين قدر ناز شده وگرنه ... "

خلاصه ما آدم ها هر وقت چيزي از دستمان در برود، يك چيزي در مي آيد و گرنه ...

( راستي يك سوال از جناب اميرخاني: اين باباي فروشنده غرفه علم، نكند يَك ارتباطكي با دكتر خشي داستان داشته باشد!!! ها ؟؟؟)

* * *

   ما كه از دارِ دنيا يك عدد داداش عَقدي كه بيشتر نداريم. آن هم داداشي كه بيشتر از خودم و بيشتر از همه، خاطرش را مي خواهم. همين يكشنبه اي چنان دعوايي با هم راه انداختيم كه نگو نپرس!!!! 

يك ساعت بعدِ دعوا، كله به كله ي هم شديم. من داشتم مي رفتم سراغ او و او مي آمد سراغ من!! چنان همديگر را تنگ بغل كرديم كه هر كس مي ديديد، انگاري ده سالي هست از هم بي خبريم. راستش هم همين طور بود. يك ساعت كه براي من 10 سال طول كشيده بود.

داداش! بي برو برگشت حق با شما بود. اما تو را به خدا كمي هم به فكر دل زليخايي من باش!!!

 

* * *

   از يكشنبه ي روز ميلاد حضرت زينب سلام الله عليها  تا خودِ امروز مي شود چند روز؟ خودتان حساب كنيد! هر چند روز كه مي شود، به تعداد همين عدد روز، چشم به راهم! ذهنم هم كه اصلا و ابدا ياري نمي كند. تا خدا خود چه بخواهد...

 

   متن پست قبلي در مورد بعضي از بچه مذهبي هاي رشت!!!! به بعضي ها برخورده بود. يك چند نفري پيغام گذاشته بودند و يكي هم زنگ زده بود كه آقا ما با شما اصلا مشكلي نداريم.

من كه از كسي اسم نبرده بودم. ولي خب اين مغز معيوب بعضي ها كه در نهادهاي ....ي رشد كرده، جز  توهم توطئه و مشكل داشتن چيز ديگر داخلش نيست.

به اين رفيقمان كه زنگ زده بود گفتم: كمي به فكر بچه هاي موسسه ات باش تا اينطوري از مغزشان نظريه بي خودي دَر نكنند و الكي اين و آن را متهم...

واقعا كه از دست اين ....

من كوتاه بيا نيستم. متن هاي بعدي با عنوان آسيب شناسي بچه مذهبي هاي رشت در راه است كه منتظر باشيد كه مي خواهم مثل توووووووپ صدا در كنم.

 

* * *

   فردا چهلم مادر بزرگ است. خيلي وقت هاست كه به نبودنش عادت كرده ايم. در ضمن، سال ِ حاجي درگاهي هم هست. راستي كه چه زود مي گذرد اين روزهاي ما! اي واي انگاري همين چند روز پيش بود كه سر تخت بيمارستان ...

خدا همه ي ما را بيامرزد كه البته اگر نيامُرزد كارمان بدجوري بيخ پيدا مي كند...