نظری بر چرنوبیل
در ماههای اخیر سر و صدا پیرامون سریالی پنج قسمتی با عنوان چرنوبیل #chernobyl در فضای رسانهای و مجازی کشورمان آنقدرها بالا گرفت که در همان روزهای اول، در فرصتی که فذاهم شد، آن را دیدم.
حساب کنید که سریالی کوچک یا به اصطلاح مینی سریالی، بالاتر از بسیاری از سریالهای چند فصلی و معروف، صدرنشین فهرست IMDB بشود، آدم های هنری که هیچ، پای سیاسیون هم به اظهار نظر پیرامون آن باز شود و این اظهارنظرها به چالش های سیاسی و فرهنگی تبدیل شوند و در کمتر از چند روز، چند مدل دوبله فارسی از آن به بازار بیاید و این سو و آن سو، حرف این سریال یکی از موضوعات اولویت دار گعده های چند نفره بشود، شما هم جای من باشید، با خود خواهید گفت که لابد قرار است با یک شاهکار تصویری مواجه شوم. چرنوبیل را دیدم و البته جز سریالی با یک فیلمنامه قوی و البته بازیهایی خوب، چیز دیگری ندیدم.
سریال برگرفته از ماجرای واقعی انفجار نیروگاه هسته ای به نام چرنوبیل در شهر پریپیات اوکراین در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶(ششم اردیبهشت ۱۳۶۵) است.
همانطور که نوشتم سریال، فیلمنامه ای خوب و بازی هایی قوی دارد، اما به نظرم نقطه اوج سریال و به تعبیری، هنر اصلی سازندگان، آن است که بدون استفاده از عناصر جذاب سینمایی همچون خشونت، روابط عاشقانه چند وجهی، س ک س، اکشن و حتی تعلیق که مهمترین نقش را در ایجاد محبوبیت در هر اثر سینمایی برعهده دارند، سریالی تولید کرده اند که مورد توجه تماشاگران قرار گرفته است.
اگر چه لگاسوف چهره اصلی سریال است، اما به شدت کاراکتر بوریس شربینا به عنوان کارگزار دولت وقت شوروی که برای کنترل بحران وارد کارزار شده، برایم جذاب و دیدنی بود. شربینا دولتمردی است که باید پای اعتقادات حکومت سوسیالیستی بایستد و موضوعات را مبتنی بر آن ارزش ها تحلیل کرده و پیش ببرد و در کنار این وظیفه دولتی، باید باری سنگین از واقعیاتی که از سوی لِگاسف پیرامون حادثه عرضه می شود را بر دوش بکشد.
به نظرم سکانسی که شربینا و لگاسف در زمان تنفس دادگاه با یکدیگر سخن میگویند و شربینا دستمال خونی حاصل از سرفه اش را نشان می دهد، آن هم با آن حرکات متعدد چشم که بین شان رد و بدل می شود، ارزش چند بار دیده شدن را دارد.
ایراد اصلی چرنوبیل، آمریکایی بودن مفرط آن است. به نظرم این گفته فراستی که آن را پروپاگاندای آمریکایی می داند، کاملاً درست است. سریال به سان هر تولید آمریکایی و هالیوودی یک قهرمان از درون سیستم حاکم دارد که به هر دلیلی سر به عصیان زده است. لگاسف همان قهرمانی است که سال ها دل به ارزش های تبلیغاتی حاکمیت داده و در مسیر تحقق آنها نیز حرکت کرده، اما اینک به واسطه مواجهه با عظمت یک حادثه سر به عصیان بر می دارد و در مقابل همه ارزشهای پیشین می ایستد. این ایستادگی هر چند که شعار زده است، اما سازندگان از عهده پرداخت مناسب آن به خوبی بر آمده اند.
تلاش برای تبدیل حادثه نیروگاه چرنوبیل به بزرگترین حادثه هستهای تاریخ، تحریف بزرگ سریال است که البته تنها به قصد به حاشیه راندن فاجعه عظیم انفجار بمب اتمی به دست آمریکا در هیروشیما و ناکازاکی پرداخت شده است؛ موضوعی که به سادگی نطفه شک را در دیگر ادعاها و تحلیلهای سریال بارور کرده و مخاطب را در دوگانه ای از دروغ و حقیقت، سرگردان، رها می کند.
من اگر جای تصمیمگیران فرهنگی و سیاسی روسیه بودم، به جای ساخت روایتی روسی پیرامون حادثه چرنوبیل، آن طور که وعده داده اند، در پاسخ به روایت آمریکایی ها از این حادثه، اثری پیرامون حادثه انفجار بمب اتم در ژاپن می ساختم.
نکته ضعف دیگر سریال، تصویرسازی افراطی از عقب ماندگی اجتماعی و اقتصادی شوروی دهه 80 میلادی است. تصویری که سریال ارائه می کند، بیش از آنکه شوروی دهه ۸۰ دوران گورباچف را به ذهن متبادر کند، شوروی دوران مخوف استالین را در خاطره ها زنده میکند و اینها در حالی است که حادثه چرنوبیل در آستانه اصلاحات غرب گرایانه گورباچف موسوم به گلاسنوست و پروستریکا رخ داده است.
موضوع اصلی سریال در مذمت دروغ و فاجعه آمیز بودن آن است و این در حالی است که جای جای سریال، از فیلمنامه و داستان گرفته تا خلق شخصیت ها و دیالوگها، آنچنان با تخیلات نویسنده آمیخته شده است که در بسیاری از موضوعات، کمتر می توان رنگی از واقعیتِ رخ داده در زمان وقوع حادثه را یافت.
اگر بخواهم سریال را در تک جمله ای خلاصه کنم باید بگویم: دیالوگ و دیگر هیچ.
باران عدل