حاج خلیل! مرد اخلاص و بصیرت
حاج خلیل درگاهی!
و این سه کلمه در کنار هم، نشانی مردی از اهالی امروز را می دهد که در همین زمان و در همین حوالی زیست اما با زیستنش نشان مان داد که می توان در میان اهل زمانه بود، اما مثل آنان نبود.
* * *


حاج خلیل درگاهی!
نامی که همیشه و همه وقت برایم یادآور دو مفهوم بلند بود: اخلاص و بصیرت.
و البته که این دو را، بی تقوا نشاید به دست آوردن.
پنج کلاس بیشتر سواد نداشت، اما تیزبینی ونکته سنجی اش در کنار مطالعات گسترده مذهبی، چنان بود که هیچ وقت از هم کلامی با او خسته نمی شدیم. راحت حرف می زد، اما همین حرف های ساده اش سرشار از مفاهیم قرآنی بود.
متقی بود و البته همین تقوا، بصیرتی به او بخشیده بود که کلام و نصیحتش را نافذ می کرد.
یک سال از آغاز فعالیت های هیات گذشته بود که روزی صدایمان کرد و از اهمیت اتحاد گفت و البته دوری از آنان که نان به نرخ تفرقه و اختلاف می خورند و اشاره کرد به کسانی و توصیه کرد به دوری از آنان و انذارمان داد که اگر از آنها فاصله نگیریم، چه ها که خواهد شد. و البته ما گوش نکردیم و البته تر دیدیم آن چه را که سالها قبل پیش بینی کرده بود.
و خدا را شکر! این روزها که به هر نحوی توصیه و نصیحتش عملی شده، می بینیم پاکی و معنویت و صمیمیتی روزافزون را در جمع مان. همان طور که او، خبرش را داده بود.
واین تازه از نتایج سحر است ...
* * *
دو سال پياپي در زيارت حضرت هم سفرمان بود و البته علاوه بر افتخار زائر بودن، مدال افتخار ديگري نيز بر سينه داشت: او خادم زائرين رضوي بود.
وقتي در طول دو سفر زيبا و البته به يادماندني مشهد الرضا (علیه السلام) همراهمان بود و در كل روزهايي كه ميهمان آقا بوديم، جز يك بار به زيارت حضرت نرفت و البته در مابقي دقايق مشغول رتق و فتق امور غذايي زائرين بود و هنگامي كه به او اعتراض مي كردم و مي گفتم كه شما برو زيارت! ما هستيم، همان طور كه مشغول كارش بود يادي از سفر حجش مي كرد و مي گفت من وظيفه ام خدمت به اين بچه هاست! اگه اينو درست انجام بدم اون وقته كه زيارتم قبوله!
به تنهايي، صبحانه و نهار و شام و ... زائرین را مهيا مي كرد و اصلا از تنهايي و خستگي گله نمی کرد.
* * *
پیرامون شهید بزرگواری مشغول تحقیق و نگارش بودم. سری هم به حاج خلیل زدم. دوشنبه روزی بود. خانه بود و خانواده اش به روستا رفته بودند و او مشغول پاک کردن سبزی! برایم از خاطرات نابش در جبهه گفت و البته سرخ شد و گریه کرد. از آتش گرفتن یکی از هم رزمانش و سوختنش گفت و تو گویی سوختن را در چشمانش می دیدی!
* * *


اين روزهاي آخر كه ديگر بيماري خسته اش كرده بود، وقتي به ديدنش مي رفتم، دردمندانه و البته به سختي يادي از مراسم وداع در حرم حضرت رضا (عليه السلام) مي كرد كه عجيب به دلش نشسته بود.
* * *
لحظاتي كه بدنش را داخل قبر قرار داده بودند، به ياد حديث حضرت رضا (عليه السلام) در ثواب زيارتش افتادم، آن جا كه مي فرمايند : هر كه به زيارتم بيايد، او را در3 جا زيارت خواهم كرد...
و در همان لحظات (كمي اين طرف و آن طرف)، پيام كوتاهي برايم آمد كه دوستي اين گونه برايم نوشته بود: يكي از ما رفت پيش امام رضا (ع)، خوش به حالش!
* * *
و حاج خليل رفت! با همه خاطراتي كه از خودش برايمان به جا گذاشت و با همه درس هايي كه از او آموختيم. درس هایی با چاشني اخلاص و كار براي خدا!
و حاج خلیل رفت، اما یادش با ماست.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط سجاد ستوده
|
باران عدل