خسته شده بودم. چند دوره نشریه را برای صحافی داده بودم. تعدادشان زیاد بود و البته سنگین. مجبور شدم که مسیری طولانی، آن هم زیر باران، حملشان کنم. رسیدم سر ایستگاه تاکسی. تاکسی خالی بود. جلو نشستم. راننده، پیرمردی را با سلام و احوالپرسی سوار کرد. از قرار معلوم آشنای هم بودند. در احوالات خودم سیر می کردم و بی توجه به حرف های راننده، در ذهنم مباحثی را مرور می کردم که شنیدن جمله ی "یادش بخیرِ" پیرمرد، توجهم را به خود جلب کرد.
حرف های راننده و پیرمرد که از قدیم الایام هم محله ای و هم کوچه ای بودند، چنان مجذوبم کرد که تا رسیدن به مقصد محو صحبت هایشان بودم. درست مثل بقیه ی مسافران.
همسایه بودند. آن هم داخل یک کوچه ی تنگ قدیمی در رشت. آشنایان مشترکشان اکثرا یا فوت شده بودند و یا در خارج از کشور زندگی می کردند.
وقتی راننده با یک حسرت دلنشین گفت: یاد آن کوچه ی تنگ بخیر! چنان لذت و شعفی وجودم را لبریز کرد که ناخودآگاه همه ی خاطرات قدیمی به یادم آمد.
راستی که اگر خاطرات نبودند، آدمی دق می کرد.
به مقصد که رسیدیم، راننده همه را به خدا سپرد، اما انگار هیچ کدام از ما چهار نفر دوست نداشتیم پیاده شویم. دلمان می خواست که این گفتگوی شیرین و البته لذت بخش ادامه داشته باشد، اما خب ...

آدمی است و خاطرات روزهای گذشته.