خاطرات حاجی جوشن اولین کتاب، دوست و برادر بزرگوارم علیرضا شعبانی نژاد است که چندی پیش به زیور طبع آراسته و توسط انتشارات رستگار رشت به بازار کتاب عزضه شد.
حاجی جوشن، نام آشنایی است که هم سن و سالهای من، بیشتر او را با حضور های پرشور و شعارهای حماسی اش در جلسات و راهپیمایی ها و شعار دادن ها و صلوات گرفتنش هایش می شناسند.
شعبانی نژاد در این کتاب به ثبت خاطرات جوشن از حضور 2370 روزه اش در جبهه های جنگ تحمیلی پرداخته است. حضور کم نظیر جوشن در جبهه، قطعا مایه ی ارائه خاطرات ارزشمندی از حضور رزمندگان گیلانی در دوران دفاع مقدس است.جلد کتاب
قصد نقد این کتاب را ندارم و آن را به زمانی دیگر وا می گذارم، که البته گفتنی ها بسیار است. قصد، تنها معرفی این کتاب و دعوت دوستان به خواندن آن است. خواندنی که به سبب نثر شیوا  و روان کتاب، شاید بیش از 2 یا 3 ساعت طول نکشد.
* * *
- گرگ و میش هوا شیر را در دیگ ریختم و روی آتش گذاشتم و منتظر گرم شدن آن شدم.کم کم سر و کله بچه های رزمنده هم پیدا شد و دور دیگ حلقه زدند. بچه ها برای خوردن شیر عجله داشتند. .... اولین لیوان را که از شیر پر کردم، مسئول تدارکات لشکر از راه رسید و آن را از دستم گرفت و گفت: اولی را باید من بخورم. به محض اینکه یک جرعه نوشید، آرام در گوشم گفت: این شیر چرا ترش است، نکند فاسد است؟! باور نکردم! چون می دانستم شیر فاسد لخته می بندد، ولی شیر داخل دیگ صاف صاف بود. لیوان را از دستش گرفتم و یک جرعه نوشیدم، خنده ام گرفت. ماندم چه طور دسته گلی را که به آب داده بودم، رفع رجوع کنم. آرام به گونه ای که دیگران متوجه نشوند در گوش مسئول تدارکات گفتم: آقا این دوغ است نه شیر. شلیک خنده او در عرض چند ثانیه همه را متوجه ماجرا کرد و همه از خنده روده بر شدند.
صفحه 56.
- به خاطر گرمی هوا، بستنی ها را به سرعت میان گردان ها تقسیم کردم. با وجود دست و دل بازی و دادن سهمیه بیشتر، باز هم مقدار زیادی بستنی اضافه آمد. به ناچار آنها را در دیگ بزرگی ریختم و یک قالب یخ هم در آن انداختم تا فکری برایش بکنم.
دست بر قضا همان روز آقای خرازی سخنگوی وقت سپاه به همراه تعدادی از خبرنگار خارجی برای بازدید و گرفتن گزارش به منطقه آمدند. خستگی و کلافگی در قیافه هایشان موج می زد. وقتی به ایستگاه صلواتی رسیدند دیگر نای نفس کشیدن هم نداشتند، به هر کدام یک لیوان بستنی ـ که به شربت تبدیل شده بود ـ دادم. خیلی خوششان آمد و نام آن را پرسیدند. ماندم چه بگویم که متوجه نشوند. ناخود آگاه از زبانم آمد: ماکولیکا!
صفحه 72.

باز انتشار اين مطلب در گيلان نيوز

لینکها:
عکس جناب شعبانی نژاد آن هم در زیر چتر
انقلاب به هیچ کس بدهکار نیست.
دریافت پوسترهای عاشورایی( کار جالبیه)
جملات علامه حسن زاده در مورد رهبر انقلاب.
آخه کرامت و بزرگواری چقدر دیگه ( پیرامون پیام رهبر در مورد منتظری)
مطالب عدالت خواهی در مورد محرم که جالبه
توصیه رهبر انقلاب برای تدفین شایسته آیت‌الله منتظری