قانقاریا
ـ اصلا روزهای خوبی رو سپری نمی کنم. چه میشه کرد؟
ـ دو روزه که افتادم به جان این کتابخونه بدبخت! تا حالا به گمانم 100 جلد کتاب رو وجین کردم. بدجوری قاط زدم، می خوام همشون رو دود کنم برن هوا!!
یکی نیست بهم بگه آخه مرد نا حسابی! آدم با تنها رفیق های تنهایی اش این کار رو می کنه، اون هم رفیق های خوب و مردش، تنها رفیق های خوب و مردش که همیشه و تو هر حالتی باهاتن و به دردت می خورند نه مثل خیلی ها که تا دنیا به کامته باهات رفیقند و خدا نکنه که یه روز چرخ زندگی به مراد دلت نچرخه اونوقت همون رفیق های خوب می شن... بگذریم.
بیچاره کتاب های کتاب خونه که باید تاوان ناعهدی دیگرانو بدن!
ـ این روزها هوای 2، 3 سال پیش افتاده تو سرم، اون هم خیلی زیاد. کار و تلاش و دغدغه های قشنگ این چند تا جوون که مرد و مردونه افتادن وسط و دارن برای حل یه مشکل تلاش می کنن، خاطره زیبای تلاش های دسته جمعی و البته دانشجویی رو تو دلم زنده کرده! هفته پیش رفتم تو جلسه شون! این هفته هم رفتم! همون قدر که از دورهم نشینی و هم اندیشی شون خوشحالم به همون میزان هم دل نگرانم. دل نگران همون حادثه و رخدادی که برای من و هم دوره ای هام پیش اومد. دل نگران حادثه ای ذهنی که اگه جوون نتونه سر وقت تحلیلش کنه، اون وقت ممکنه سر شکستگی های فراوانی به همراه داشته باشه!!
خطر محقق نشدن آرمان های والا و زیبا!
همون آرمان ها و اهدافی که برای رسیدن بهشون تلاش می کنند. ارزش ها و آرمان های بلندی که در میدان عمل ، همگان، عرصه رو بر اون ها تنگ می گیرن!
جمعه یکی شون یه سوالی پرسید که برخواسته از همین دیدگاه بود. سوالی از سر ترس! یه جورایی مفهومش می شد که: اگه اون نتیجه ای رو که می خواهیم نده، چی!؟
و همین جا بود که سعی کردم، ذهنشون رو برای این واقعه که ممکنه بعدتر پیش بیاد، آماده کنم. هر چند که خودم هیچ وقت نخواستم بفهمم که بعضی از آرمان ها باید تو حدود آرمان بمونند. این حرف من نیست و من اصلا اینو قبول ندارم، این چیزیه که مجموع حوادث دور و برم تو این سالها خواستند بهم بفهمونند، اما دور از شما که من عجیب نفهم تشریف دارم. چه کنیم، همینه دیگه...
ـ یک ساعتی از اذان مغرب می گذشت. برف هم می بارید. داشتم می رفتم جایی که عین عجل معلق جلو سبز شد. گفتم انتقاد دارم آقا! انتقاد! منو می بینی! گفتم: بفرما! شروع کرد به افاضات پیرامون حقوق زنان که بله تو کارها و برای توسعه اونها باید زنان رو هم دخیل کنیم!
لجم گرفته بود افتضاح! می خواستم بگم که خب، به من چه؟! من چی کاره ام؟! خلاصه یه 10 دقیقه تو سرد و سرما و زیر برف، یه لنگه پا وایسادیم و انتقادات حضرت آقا رو شنیدیم. یادم باشه رئیس جمهور رو دیدم، بهش بگم یه فکری، یه مصوبه ای برای انتقادات ایشون داشته باشند!!!
ـ پنج شنبه بود. ما هم که باز به دور از شما، نفهم!! برای فهم یک کلمه و مفهومی که تازگی ها مد شده و هر کی از راه می رسه در موردش حرف می زنه، رفتیم در یک همایشی با عنوان مهندسی فرهنگی شرکت کردیم.
سخنران بنده خدا هم آمد و 25 تا 30 تا داستان، از صدر اسلام گرفته تا اتفاقاتی که برای هم مدرسه ایش تو حوزه افتاده رو پشت سر هم ردیف کرد و ما هم صم بکم همچون "کالانعام بل هم اضل" نشستیم و گوش کردیم. اما آخرش نه فهمیدیم این مهندسی فرهنگی چیه و نه این که این همه داستان چه ربطی به این مفهوم داره! خدا بر درجات اسلاف ما بیفزاید که خیالشان راحت بود از همه چیز!!!
الفاتحه
ـ نمی دونستم که برای این پست چه تیتری انتخاب کنم. همین طور کلنگی گذاشتیم: قانقاریا
ـ خوش باشید.
باران عدل