چقدرعقبی سجاد!!
چه روزی بود، امروز. البته نه امروز، دیروزی که گذشت تا همین چند لحظه قبل. شاید اگر قرار باشد همه اتفاقات را بنویسم، وقت نکنم و جا نداشته باشم . اما عجب روزی بود!
صبح زود آمدند خانه مان. م.... گریه کرد، از ظلمی که بر آنها رفته بود. بر هر دوی آنها.
میوه تعارفشان کردم. گفتند روزه ایم. گفتم مگه امروز چه روزیه و جوابم دادند که از بس سر این قضیه رومون فشار اومده امروز رو روزه گرفتیم.
شب دو نفر دیگر هم آمدند. زنگ زدم که اینها هم بیایند. قضیه را حل کردیم . البته علی هم خیلی کمک کرد . اصلا همه کار را او کرد. فقط شام و میوه و چاییش افتاد گردنم.
11 شب هم با یکی از دوستان قرار داشتم. یه نیم ساعتی چند نفر دیگر هم بودند. اما تقریبا از یازده و نیم تا همین 20 دقیقه پیش با هم تنها بودیم . حرف زدیم و حرف زدیم. از همه جا و همه کس. وچه دلنشین بود، هم کلامی با او. لذت بردم. لذتی که خیلی وقتها بود، تجربه نکرده بودم.
یاد روزهای کودکی کردیم. یاد گذشته ها و از آینده گفتیم. چیزی نشانم داد که لحظه ای مبهوت ماندم. اطلاعیه مراسم سومش را طراحی کرده بود. فقط تاریخش خالی بود. محل برگزاری مراسم و ساعتش را هم مشخص کرده بود. می گفت حتی هماهنگ کرده که چه کسی برایش قرآن بخواند. زیر لب با خودم زمزمه کردم: چقدرعقبی سجاد!!
وخیلی حرف های دیگر. حرفهای زیبا و البته اندیشه های زیباتر! برای روزهای بعد چقدر موضوع برای فکر کردن دارم. وای چقدر سرم شلوغه!!
اذان صبح شده. باید برم.
من از این دلخستگی، خسته شدم.... سجاده ام کجاست!
***
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم.
باران عدل