ادبيات عاشقانه شرقي ها، سرشار از توصيف جمال و وصف زيبائي هاي اخلاقي و رفتاري معشوقي است كه در خيلي اوقات نامي جز " تو" ندارد. همه ليلي ها و عذراها و شيرين ها و همه معشوقانِ عاشقانِ دل شكسته، كسي نيستند، جز همين جناب " تو" .
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند
والحق كه البته اين عاشقان دل داده و دل شكسته در وصف اين " تو" هاي معشوق نشان، كم نگذاشته اند و از اعماق جانشان، خوب، وصف شان كرده اند.
چشم تو آفتاب را زير سوال مي برد ...
و يا
ناز چشمان تو در عالم قيامت مي كند ...
و ...
و البته اين سرطان " تو" پرستي، تنها محدود به جغرافياي مشرق زمين نيست كه غربي ها هم از قديم الايام گرفتارش شده اند، بدجوري!!!
ببينيد كه پابلو نرودا چگونه آه مي كشد: و چنان در تو نگريستم كه ديگر هيچ انساني ديگري در تو نخواهد گريست.
معشوق، حضرت " تو" ست و عاشق، لابد كه نه، حتما، جناب شاعر يا جمعي است كه شاعر و نويسنده به نمايندگي شان سخن مي گويد. معشوق " تو" و عاشق " من" !
و اين مَنِ عاشق، در بزم عاشقانه اش با " تو"، مي پسندد كه هر چه دارد، به پاي " تو" بريزد:
من چه دارم هديه؟ جان تقديم تو
قلب من اي مهربان تقديم تو
خلاصه معماي حل ناشدني " تو" در فرهنگ مشرق زمين ساليان درازي است كه ذهن ها و احساس هاي فراواني را درگير خود كرده، غافل از آن كه بعضي وقت ها در مغازله هاي كلمات اهدايي اين حضرت " تو" و اين جناب " من"، گاه گاهي، سوم شخص مفردي رخ مي نمايد كه كاسه كوزه هاي هر چه من و توست را بر هم مي زند.
... كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
و اين جاست كه اين جناب من، ديگر حال و حوصله ي جمع كردن چيني هاي نازك و ترك برداشته كه هيچ، خورد و خاك شير شده دلش را ندارد.
و نفرين بر اين جناب او ...
پي نوشت:
متن بالا تقديم به 3 دوست عزيزي كه اين روزها، جناب سوم شخص مفرد چنان دماري از روزگار دلشان درآورده كه نگو و نپرس! اين بنده هاي خدا هم، سنگ، صبورتر از من نيافته اند، بي خيال اينكه اين جانب وبلاگ نويسم و ايضا آدم فروش!!
*
و البته كاش من نيز سنگ صبوري مي يافتم. وبلاگ نويس يا وبلاگ نانويسش زياد توفيري ندارد...