مادر ـMother

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

به مادر خوب و نازنینم...

 

Blessed is your face        مبارك و خجسته باد چهره ات

      Blessed is your nameمبارک باد نامت

My beloved                   ای عشق من

Blessed is your smile       گرامی باد خنده هایت

Which makes my soul want to fly    که روح مرا به پرواز در می آوری 

My beloved                    ای عشق من

All the nights                  در تمام شبها

And all the times             و در همه زمان

That you cared for me    تو همیشه مراقب من بودی

But I never realised it      اما من هیچ گاه این را درک نمی کردم

And now it’s too late       اما حالا خیلی دیر است

Forgive me                     مرا ببخش

Now I’m alone filled with so much shame

حالا من تنها هستم مملو از شرمندگی و خجالت بسیار

For all the years I caused you pain

در تمام این سالها من باعث این درد و ناراحتی شدم

If only I could sleep in your arms again

اگر تنها یکبار دیگر بشود من روی شانه های تو بخوابم

Mother I’m lost without you      مادر من بدون تو از بین می روم

You were the sun that brightened my day

تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی

Now who’s going to wipe my tears away

حالا چه کسی است که اشکهای من را پاک کند

If only I knew what I know today  

ای کاش می فهمیدم چیزی که باید امروز بفهمم

Mother I’m lost without you             مادر من بدون تو از بین می روم

Ummahu, ummahu, ya ummi            مادر ، مادر ، ای مادر

wa shawqahu ila luqyaki ya ummi     چگونه می توانم به تو نگاه کنم ، ای مادر

Ummuka, ummuka, ummuka ummuka   مادر تو ، مادر تو ، مادر تو ، مادر تو

Qawlu rasulika                 این را پیامبر تو فرمود

Fi qalbi, fi hulumi              در قلب من ، در رویاهای من

Anti ma’i ya ummi             تو همیشه با من هستی مادر

Ruhti wa taraktini             تو رفتی و من را ترک کردی

Ya nura ‘aynayya             ای روشنایی چشمان من

Ya unsa layli                     ای تسلی ده شبهای من

Ruhti wa taraktini              تو رفتی و من را تنها گذاشتی

Man siwaki yahdhununi    چه کسی به جز تو – مرا در آغوش می گیرد

Man siwaki yasturuni         چه کسی به جز تو – مرا می پوشاند

Man siwaki yahrusuni        چه کسی به جز تو از من محافظت می کند

Afwaki ummi                    مادر من را ببخش

Samihini...                        به خاطر بی توجهی هایم

مادرم، روزت مبارک

 

روز ولادت خجسته و مبارک حضرت زهرا سلام الله علیها و  روز مادر و همچنین روز تولد حضرت روح الله روحی له الفدا رو خدمتتون تبریک عرض می کنم. متنی رو که براتون گذاشتم ترانه مادر از کارهای "سامی یوسف" خواننده مسلمان ترک مقیم انگلیس است . خود ترانه رو هم می تونید به طور کامل و در مدت زمان کوتاهی با کیفیت مناسب از  اینجا دانلود کنید.

 

***

 اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

انجمن حجتیه و یک درد حل ناشدنی!!

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .

 

انجمن حجتیه!!

جناب شیخ حلبی!!

استاد ابطحی!!

خورشید مکه!!

و ...

تو نمایشگاه کتاب گیلان سال گذشته به بر و بچه های این مجموعه یه غرفه دو بر داده بودند به چه بزرگی! یه بنده خدایی هم پشت غرفه داد و هواری راه انداخته بود برای فروش کتابی که توش دستخط و لابد امضای امام زمان چاپ شده بود!! خندیدم، از اون خنده های تلخ!!

***

شهری که توش به دنیا اومدم و الان هم توش زندگی می کنم با اونکه از نظر جغرافیایی چندان بزرگ نیست اما از لحاظ جمعیت منطقه ی پر جمعیتیه! یه چند سالییه که یه بنده خدایی تو منطقه با کلی دست و دلوازی مشغول ترویج اندیشه هایی است که نتیجه این اندیشه ها یکی دوبار رفتن به دادگاه ویژه بوده و البته همین یه ماه پیش هم یه مدتی بازداشت بود.

اونقدر از این آدم بد گفته بودند که به صرافت افتادم یه جلسه باهاش صحبت کنم تا ببینم چند مرده حلّاجه!تقریبا 4 سال پیش بود .اول جلسه گفت که اصلا حلبی رو قبول نداره اما راستش نظراتش خیلی نزدیک به حجتیه ها بود . خلاصه ما رو که قانع نکرد آخر سر هم بهم گفت که در مورد من بهت خیلی بد حرف زدن! تو نسبت به من ذهنیت داری... قضیه گذشت و از اون وقت تا به حال دیگه از ذهنیات این بنده خدا خبری ندارم، چون باهاش هم کلام نشدم، ولی خبر دارم که خیلی اوپن پول خرج می کنه!!! بگذریم .

 

***

یه جناب دیگری هم هست که با داشتن مدرک مهندسی، سخنران برنامه های مذهبی هیئات مختلف رشته! اوایل خیلی علنی "خورشید مکه" رو تبلیغ می کرد. دو سال پیش یکی از بچه های فعال مذهبی رشت با این دغدغه که تفکرات این آقا داره بچه های مذهبی شهر رو به بد جایی می رسونه کمک فکری میخواست! یک مجموعه تشکیل دادند و خلاصه به گوش طرف هم رسوندن. نتیجش می دونید چی شد؟ این آقا فقط تو هیات همین رفیقمون سخنرانی نمی کرد که الان خبر دارم اونجا هم سخنرانی می فرمایند... بگذریم !

 

***

حالا این خبر رو به نقل از سایت خبری نوسازی بخونید:

«پدر يك مسئول كليدي دولت خاتمي دستگير شد»

پدر يكي از مسئولان كليدي دولت خاتمي كه ادعاي ارتباط با امام زمان (عج) را دارد به دليل نقض تعهد قبلي مبني بر انجام فعاليت‌هاي تشكيلاتي، به همراه تعدادي از مريدان خود از سوي يك نهاد امنيتي دستگير شد.

وي پس از آنكه در دولت خاتمي، پسرش به پست‌هاي مهم و كليدي گمارده شد از موقعيت استفاده نمود و فعاليت‌هاي قبلي خود را مجددا" از سر گرفت و در شهرهاي مختلف كشور تشكيلات عريض و طويلي به راه انداخت كه نشريه «خورشيد مكه» يكي از محصولات آن بود.

به گزارش نوسازي، اين فرد كه از سال‌ها پيش مدعي ارتباط با امام زمان (عج) است و در اين خصوص كتاب‌هاي متعددي نوشته است، پيش از اين به دليل انجام فعاليت هاي تشكيلاتي مشكوك، از جانب نهادهاي امنيتي كشور مورد بازخواست گرفته و مدتي را به حالت تبعيد در كلاردشت به سر مي برد.

 

***

حرف من تو این نوشته نه اعتراض به بازداشت ابطحیه نه اینکه چرا زودتر باهاش برخورد نکردند. حرف من چیز دیگه است که اعتقاد قلبی دارم که اون راه  پربهجتی رو که اون سید روحانی، اون روح بزرگ خدا،  همون آقا روح اللهی که صحیفه نورش پره از جملاتی که فقط یکیش برای بیرون ریختن پته این جماعت کافیه، اون راهی رو که امامون ترسیم کرده اون قدر روشنی که امثال ابطحی برای به انحراف کشیدنش عرضه که چه عرض کنم اصلا اندازه این حرفها نیستند.

درد من چیز دیگس!!

اون بنده خدایی رو که گفتم تو شهر ما مشغول تبلیغه سه تا از برادراش روحانین. یکیش که تو همین رشت برای خودش کلی دبدبه و کبکبه داره که نگو نپرس . هر وقت برای سخنرانی هاش پرده تبلیغاتی می زنند قبل از اسمش می نویسند: دانشمند ارجمند و مفسر گرانقدرو یا دانشمند گرانقدر و مفسر ارزشمند و یه توصیفاتی تو همین مایه ها ! تازه شنیدم که می خواد خودشو برای مجلس خبرگان کاندید کنه!

این از این داداشش از برادر بزرگش هم که خیلی ها تا کمر خم میشن براش! و البته همین جناب یه مدتیه که دل و دماغ دادن جواب سلام منو هم نداره لابد واسه اینکه یاد نگفتم دست آقایون رو ببوسم و یا لابد زیاد سوال دارم!!! خودش بهتر می دونه اما این آقایان برای برخورد با برادرشون 12 سال دست رو دست گذاشتن تا حالا که تبدیل شده به یه غده! اون هم با کلی مرید و طرفدار!!

جناب ابطحی رو هم که بازداشت می کنن به عنوان تبعید می فرستنش کجا؟ کلاردشت! اون هم تو این فصل سال که کلاردشت برای خودش یه پا بهشته!

درد من اینه که ماها بعضی وقتها اون قدر خودمون رو گیر میاریم که خودمون هم حالیمون میشه! این همه شبهه افکنی! این همه بدبختی از سوی این آقایون انجام می شه ولی وقتی می خواهیم باهاش برخورد کنیم می فرستیمشون کلاردشت!!

یا رومی روم ی زنگی زنگ ! چرا با دست خودمون واسه این آدمهایی که دو زار هم نمی ارزند طرفدار و مرید درست می کنیم؟ درد من اینه !!

بگذریم که این از اون دردهاییه که حالا حالاها حل شدنی نیست!

 

***

 

 اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

نفس نگاری!

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

آسمان ابری است، ابری که نه، بارانی ِ بارانی! در دل این گرما، بغض آسمان هم ترکیده و حالا سیر، اشک می بارد. فضا آن چنان خیال انگیز شده که گفتنی نیست. درست مثل روزهای اواسط پائیز.

دقیقا همان جور شده که دوست دارم. به چنین لحظات و چنین دقایقی واقعا عشق می ورزم. لحظاتی که خودِ وجودم آن چنان به پرواز در می آید که گاها اوج پروازش اعجاب خودم را نیز بر می انگیزد. ... بگذریم.

امروز محمّد زنگ زد و چه مشتاق صدایش بودم. گفت: تجرّد اختیار کرده ای؟! خندیدم! تجرد مرحله ای است از مراحل رسیدن و وای خدای من کی این مسیر به تفرد خواهد رسید؟... دوباره نگاهم می کنی؟ می خندی؟ یادم نبود، اول فردیت و بعد تفرد!حق با شماست!

سید علیرضا هم تماس گرفت. دو سال تمام است که اورا ندیده ام و در این مدت تنها دل خوش به شنیدن هر از چندگاهی صدایش کرده ام. چهره سبزه و سیاه سوخته اش لابد خیلی عوض شده، لابد!

و دیگر اینکه ...

چه سرنوشت غم انگیزی

           که کرم کوچک ابریشم

                  تمام عمر قفس می بافت

                             ولی به فکر پریدن بود!

 

***

 

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

لطافت تلخ

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

امروز عصر، با دو تن از دوستان به نیت انجام فعالیتی فرهنگی در آینده البته نه چندان دور به بازدید از منطقه ای در نزدیکی شهر رفته بودم.

دل خستگی های فراوان و صد البته کشنده ی این روزها از سویی و زیبایی ملایم و آرامش بخش طبیعت اطراف از سویی دیگر به یکباره عقل و دل و هوش و تمام حواسم را به گذشته ها برد، به چند سال قبل تر!

و این رجعت به گذشته بهترین فرصت بود برای خیالِ هنرمندم. و وای که چه تصاویری از مقابلم نگذشتند.

... به خود که آمدم دیدم، تمامت نفرت و محبّت و عشق و حسرت گذشته را یک باره جمع کرده و کوه این غم سنگین سالیان را آواره ی تاب فلزی و زنگ زده ای که از فرط استفاده نشدن به صدا درآمده بود، کرده ام.

و چه تلخ است لبخندی که در چنین لحظاتی بر لب می نشیند. من بودم و آبشار سبزیِ طبیعت که بر جان دلم می ریخت و من چه تشنه، مشتاقانه این لطافت تلخ را می نوشیدم.

... من در ازدهام تقدیر گم شده ام! آهای فریاد رسی نیست!

                                                                                       ... یا اله المذنبین ...

 

***

 

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

نذر تنهایی و دل خستگی های علی  

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

نذر تنهایی و دل خستگی های علی:

 

هر چند پر شکسته شدی و نمی پری

اما هنوز، مثل همیشه کبوتری

 

شکر خدا که پاشدی و راه می روی

انگار فاطمه کمی امروز بهتری

 

حتی برای دلخوشیِ ما... چه خوب شد

مشغول کارِ خانه شدی روز آخری

 

شانه زدی به موی پریشان دخترم

می خواستی نشان بدهی باز مادری

 

با این قنوت نا متعادل چه می کنی

داری دعا به خانه ی همسایه می بری!؟

 

هر چند خنده می کنی از دیدنم، ولی

با طرز راه رفتن خود گریه آوری

 

بانو! تو را قسم به دلم احتیاط کن

وقتی که دست جانب دستاس می بری

 

کم کم بساط زندگیم جمع می شود

آخر نگاه می کنیــیَم جور دیگری ....

 

 ـــــــــــــــــ شاعر: علی اکبر لطیفیان

 

لینکدونی :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاطمیون

شبکه اطلاع رسانی حضرت زهرا سلام الله علیها

مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

لینک های فاطمی در سایت پیامبر اعظم

 

***

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

فاطمه فاطمه است

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

سلام دوباره به دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی و از همه مهمتر به همه دوستان خوبم در این دنیای هزار رنگ!  راستش رو بخواید داشتم ترک اعتیاد می کردم.  معتاد شده بودیم به این دنیای مجازی! الان هم که دارم می نویسم تا حدودی ترک عهد کردم ـ که من در ترک میخانه سری پیمان شکن دارم ـ

هاردمو هم عوض نکردم و خلاصه فعلا باید همین طور سر کنم.

ایام شهادت عصمت الله الاعظم حضرت زهرا سلام الله علیه است . دوباره وبلاگ نویسی رو شروع می کنم با بخش هایی از " فاطمه فاطمه است" مرحوم شریعتی.

فعلا تا بعد.

***

 

فاطمه در همه‌ي ابعاد گوناگون « زن بودن » نمونه شده بود.

مظهر يك «دختر »، در برابر پدرش.

مظهر يك « همسر » در برابر شويش.

مظهر يك « مادر » در برابر فرزندانش.

مظهر يك « زن مبارز و مسؤول » در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك  « امام » است، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد  « شدن خويش » را خود انتخاب كند.

... نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.

در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.

اين است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

                                         «فاطمه، فاطمه است»

 

***

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)