رهبران مکتب نوظهور!!

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

از سالها و قرن ها پیش، بنی بشر، به دنبال اثبات بودن خویش بوده است، هر یک به نحوی و به شیوه ای. داستان قابیل را که به یاد دارید در اولین دوران و عصر زندگی! از قابیل و هابیل بگیرید و بیائید تا همین دور و حوالی خودمان و از آنجا به فرداهای دور و دراز.

انسان هر آینه به دنبال اثبات خویشتن است. روزی، بودن خویش را اینگونه اثبات می کند که " من احساس می کنم، پس هستم."و روزی دیگر می گوید : " من عصیان می کنم، پس هستم." و در فردای آن روز با تمام وجودش فریاد می زند که " من فکر می کنم، پس هستم." و از اینجا دنباله دلایل این "پس هستم ها" را بگیرید و به پیش بروید.

از دکارت و کامو گرفته تا ژید و دیگران و از ارسطو و سقراط و افلاطون گرفته تا دیوژن و دیگران هر یک تلاش کرده اند تا دلیلی برای بودن خویش ببافند، غافل از آنکه ...

و اما امروز و در این روزهای مه زده و غبارآلود، انگار بخش نسوان جامعه ما برای بودن خویش دلیلی تازه و نو یافته است. این روزها در پیاده روهای شهرهامان که بیشتر به پیاده روهای هرزه گی می ماند، این دلیل تازه یافت شده به خوبی نمایان می شود .

" من آرایش می کنم، پس هستم"  " من دلبری می کنم، پس هستم. "  " من زیبا شده ام ( هر چند به زور بتونه و سفیدکاری ) اما باز من هستم. "

دختران جامعه ما این روزها برای خودشان کلی مکتب فکری ـ فلسفی شده اند. و من چه دل می سوزانم برای رهبران مکاتب بزرگ که سالها خوانده اند و اندیشیده اند و رنج برده اند، غافل از آنکه با کمی رژ، ریمل و بتونه، به اضافه مقداری بی حیایی و هرزه گی، می توان مکاتبی آنچنان تاثیر گذار بنا نهاد که زمین و زمان را به خود جذب نمایند.

( همین جا به این نکته اشاره کنم تا متهم به آنتی دختر بودن نشوم.حال و روز پسران جامعه ما نیز آنچنان تعریفی ندارد که بعضی هاشان روی این رهبران مکتب فکری ـ فلسفی جدید را ـ دختران را می گویم ـ نیز سفید کرده اند ! )

 

***

 

و من این روزها چه دل تنگم، دل تنگ ژید و دکارت و دیوژن و سقراط و فروست و دیگران و دل تنگ اندیشه هاشان!!

 

***

 

راستی به نظر شما در فردا روزی این انسان آشفته برای اثبات بودن خویش، چه دلیلی عرضه خواهد کرد؟!

" ...............................، پس هستم . "

 

 

***

وای اگر از پس امروز بود فردایی ...

 

 

***

 

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

چه به قربانگاه آورده ای؟

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

ابراهیم، اسماعیل، این تمامت جانش را، خود به دست خویش به قربانگاه برد.

و تو! ای فرزند ابراهیم از نسل اسماعیل!

تو برای ذبح چه به قربانگاه آورده ای؟!

...

من که اسماعیل ات را دست در دست تو نمی بینم!

...

 

 

 

 

 

***

 

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

 

 

گسترش یک بیماری واگیر دار و فاجعه انگیز در ایران

بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

گسترش یک بیماری واگیر دار و فاجعه انگیز در ایران
مسئولین امر رسانه ها را از انتشار اخبار مربوط به آن منع نموده اند. وبلاگ " باران عدل " برای اولین بار در میان رسانه های جمعی به انتشار عوارض و عواقب این بیماری پرداخته است:

با کمال تاثر و تاسف به اطلاع خوانندگان خود می رسانیم که بیماری بسیار مهلک و کشنده ای که طی مدت بسیار کوتاهی فرد را از پا در می آورد در ایران گسترش یافته است!
از نکات مهم در این زمینه عدم اطلاع رسانی از سوی مراکز بهداشتی، فرهنگی و رسانه ای در زمینه شیوع و نیز خطرات مرگ بار این بیماری است که متاسفانه بسیاری از افراد به آن مبتلا شده اند.
یکی از نشانه های این بیماری ، عوارض پوستی است که سبب می شود چهره انسان در ظرف مدت کوتاهی با انبوهی از چرک ها و چین و چروک ها پر شود و پس از مدت کوتاهی عفونت به قلب و سپس به مغز انسان سرایت می کند.
یکی از مسئولین امر در مورد عدم اطلاع رسانی در این زمینه، علت آن را حفظ آرامش و عدم التهاب آفرینی عنوان نمود اما با ابراز نگرانی از این بیماری گفت: من حتی جرات ندارم خانواده خود را از این وضع مطلع نمایم. وی عنوان کرد که این بیماری از خارج کشور به ایران سرایت نموده و فاجعه انگیز تر اینکه به شدت مسری است.
وی گفت: این بیماری کانون گرم بسیاری از خانواده ها را از هم پاشیده است. این مسئول که خواست نامش فاش نشود در مورد علایم این بیماری افزود: این بیماری سبب ایجاد سستی، رخوت، از دست دادن حواس و عصبیت  فراوان می شود.
تحقیقات ما حکایت از آن دارد که در مراحل اولیه این ویروس از چند طریق وارد کشور شده است: بازگشت برخی از مسافران ایرانی از خارج کشور، ورود تعدادی از توریست های خارجی به ایران، برخی از سی دی ها و نگاتیوهای آلوده و امواج ایجاد شده توسط برخی خطوط مخابراتی و تلویزیونی! 
این بیماری که افسردگی، بی هدفی، نا امیدی به ادامه حیات وتلاش را در فرد ایجاد می کند، سبب بروز خطر بسیار جدی ای شده است که بایستی هر چه سریع تر برای حل و مهار آن چاره اندیشی نمود.
ما از آنجائیکه اطلاع رسانی دقیق و شفاف را در جهت سلامت و آرامش جامعه موثر می دانیم، وظیفه خود دانسته که علی رغم مخالفت برخی از نهادهای امنیتی با انتشار این خبر، گوشه هایی از مباحث مرتبط با این بیماری را بازگو کرده و عواقب آن را نیز می پذیریم.
یکی از محققین که مدتی است پیرامون این بیماری مشغول پژوهش می باشد، در مصاحبه اختصاصی با خبرنگار " باران عدل " گفت: این بیماری که به اختصار (B&H) نامیده می شود، علاوه بر عوارض شدید جسمی و پزشکی، سبب ایجاد عوارض و مشکلات فراوان اجتماعی می شود.
این محقق در ادامه با اشاره به راه های گسترش این بیماری افزود: این بیماری در پی الگوبرداری و گرته برداری برخی در جهت روشن فکر و متجدد نشان دادن خود، گسترش یافت و این در حالی است که اولین قربانی این بیماری مهلک در تمامی موارد مشاهده شده، خود فرد بوده است!
این پژوهشگر عدم آرامش و تعادل روانی و نیز عدم ارضاء روحی را از دیگر عوارض این بیماری برشمرد و افزود: این عوارض خود سبب ایجاد پرخاشگری در فرد و بروزجرم و جنایت و نیز از هم گسیختگی ارتباط فرد با اطرافیان می شود. از بین رفتن عشق، محبت، انسان دوستی، وطن دوستی و گسستن پیوند میان خانواده از دیگر علایم این بیماری مهلک است.
این محقق که به شدت خواهان فاش نشدن هویتش بود، در ادامه افزود: یکی دیگر از عوارض فوق العاده کشنده این بیماری که مسئولین نیز بدان آگاهند ولی بنا به دلایلی از بیان آن خودداری می کنند، افزایش آمار فساد  و فحشا در جامعه، افزایش آمار طلاق و نیز رشد رفتارهای ناهنجار در بین نسل جوان جامعه می باشد.
این پژوهشگر در پی اصرار خبرنگار ما در مورد افشای نام این بیماری گفت: نام و عوارض  این بیماری مهلک را مدتی پیش برای تعداد زیادی از مسئولین امر ارسال کرده ام ولی هیچ گونه تلاشی از سوی آنان در زمینه مهار این بیماری صورت نگرفت. و اکنون راهی نمانده جز اینکه مردم خودشان به مقابله با این ویروس بپردازند.
وی در پایان این مصاحبه ضمن توصیه مردم به رعایت نکات بهداشتی، تنها راه مقابله با این بیماری را تحکیم بنیان های فکری، عقیدتی و دینی دانسته و گفت: این بیماری همانطور که گفتم به اختصار (B&H) نامیده می شود که خلاصه نام این بیماری، یعنی " بی حجابی " است .

پی نوشت :
متن فوق بر اساس مقاله ای طراحی و نگاشته شده است که در تیرماه 1383 در نشریه مهر ، گاهنامه داخلی یکی از موسسات فرهنگی دینی شهر رشت که نامش را فراموش کرده ام ( به گمانم عترت و یا ثقلین ) چاپ شده بود. یعنی فکر و ایده اصلی این متن از آن گردانندگان نشرسه مهر است . ( از آقا جواد هم همین جا اجازه استفاده از متن نشریه شان را می گیرم! آقا جواد مجازه!؟)


***

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

 

 

حج

بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

اول از همه سلام. متن زیر رو چند روز پیش ـ 29/ 9 /84  ـ برای یه جای دیگه نوشته بودم که بد ندیدم روی وبلاگ هم بذارم .

" حج " تذکر و یادآوری و تجدید دوباره عهد ازلی است که انسان بر دوش کشیدن بار سنگین امانتش را پذیرفته است.
در پیچ و خم تاریخ و در پس رخدادهای کوچک و بزرگ، امانت به ودیعه نهاده شده در کالبد جان آدمی به فراموشی سپرده می شود. آدمی فراموش می کند یگانگی را، فردیت را و احدیت را. و در این وانفسای غفلت ، بانگ جرس کاروان حج، زنگ بیدار باشی را می ماند که انسان را به اندیشیدن دوباره فرا می خواند. ... لبیک اللهم لبیک !
وچه به موقع این بانگ بر می خیزد. این روزها که سنگ و چوب های مدرن بار دیگر وظیفه خدایی بشر را بر عهده گرفته اند و این روزها که احدیت و مطلقیت آن یگانه بی همتا، در زیر چرخ دنده های توسعه و پیشرفت به فراموشی سپرده می شود و این روزها که بوی عفن ادکلن گناه و تجاهل دیگر مجالی برای استشمام عطر خوش و ساده خدا باقی نگذاشته است، جرس موسم حج به صدا در می آید.
و انسان چه محتاج شنیدن این جرس رحیل است و به راستی چه به موقع!
در ماه رمضانی که بر ما گذشت و در لحظه هایی که خلوتی بهشتی با معشوق دست می داد، همگان در سماعی روح افزا زیر لب زمزمه می کردیم که :" اللهم ارزقنی توفیق حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام " . و حال موسم حرکت کاروانیان است برای سفری بزرگ که خود خلاصه آفرینش است و من ... همچنان جامانده این کاروانم! جا مانده کاروانی که برای لمس و دیدن و آفرینش پای در مسیر آفرینش می گذاردو مگر نه اینکه حاجی پس از حج به سان نوزادی می ماند که دوباره به دنیا آمده و آفریده شده و مگر نه اینکه کعبه این خانه بزرگ صلح و امنیت، پیچیده در سیاهی دل نشینی که در میان سپیدی جامه های احرام حاجیان، به سان چشمان سیاه و مست کننده معشوقی زیبا، دلبری می کند،اولین نقطه از این کره خاکی است که اجازه بودن گرفته است ـ بیت المعمورـ و در این سفر دوباره بودن، و در این دوباره زنده شدن ها و دوباره خلق شدن ها آنچه که بیش از همه خودنمایی می کند، خالق این آفرینش و این زیبایی هاست و " او " کسی نیست جز " او " .
کاروان به حرکت درآمده، حرکت در مسیری از خود به خدا و من جامانده همیشگی و جاودانه این مسیر رویایی ام ... . 

***

در لحظات ماه رمضان بسیار از خدا خواستم که من نیز همره این کاروان باشم اما ... و خود خوب می دانم که خود را مهیای این سیر نکرده بودم ... و مگر نه اینکه می خوانند تا در این سفرو در این سیر، دوباره خلق کنند، پس ... 
چند روز است که حاجیان به سرزمین رسول خدا صلی الله علیه و آله رهسپار می شوند و آماده انجام مناسک. و من که جامانده ام ... ـ و این کدامین " من" توست که جا مانده؟ و مگر "من"ی از " منیت" هایت را رهسپار این سیر کرده ای؟ 
و من که جا مانده ام
دستم از مدینه و بقیع و گنبد خضرا دور است !
نظرم از دیدن کعبه، این تنها خانه بهشتی زمین محروم است و گام هایم هنوز در منجلاب تجاهل و غفلت و ندانم کاری های ریز و درشت!
اما چه باید کرد!؟
خدایا! گوشه نظری از آن نگاه مهربان و دل نشینت که بر قامت رعنای آنان که حاجی می شوندو تنها، نه که حاجی می شوند، بل که حاجی می شوند و حاجی شدن را می فهمند و تنها نه این، که حاجی می شوند و حاجی شدن را با تمامت جانشان لمس می کنند، افکنده ای و خواهی افکند، ذره ای از این نگاه دوباره خلق کننده ات، این نگاه جان پرورت را، این نظر آفرینش ات را، بر قامت خسته و شکسته ما جاماندگان این کاروان بیفکن!
حج در راه است ... لبیک اللهم لبیک

***

در این سیر همراه و همره کاروان حاجیان امسال نیستم، اما دل و روح و فکر و اندیشه ام را در ورای کلمات دل نشین مرحوم دکتر شریعتی در مجموعه "حج" به طواف " بیت الله" روانه خواهم کرد. 
حال که نمی توانم جسما در عرفات باشم و منا را به چشم خود ببینم با چشم و دل دکتر به سعی صفا و مروه خواهم رفت. این روزها که نمی توانم خود همراه حاجیان باشم ، دل خویشتن را به یاری کلمات قلم دکتر شریعتی همره کاروانیان حج می سازم و از امروز خواندن"حج" دکتر شریعتی را به نیت "حج" آغاز می کنم .
« اگر می خواهی عمل حج را بدانی، رساله مناسک فقها را بخوان. اگر می خواهی معنی حج را بفهمی، اسلام را بفهم و در آن، انسان را بشناس. و اگر تنها می خواهی ببینی من حج را چگونه فهمیده ام؟ این نوشته را بخوان. شاید خواندن آن تو را در فهمیدن حج و لا اقل، در اندیشیدن به حج، اندکی، برانگیزد.
اندکی،
همین: و نه بیش! ـ حج، دکتر شریعتی، ص 24 ـ  »

***

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)

درنگ!

بسم رب الحسين

الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم . 

 

امروز سی ام آذر ماه است. آخرین روز فصل برگ ریز! وامشب شب یلدا، بلندترین شب سال و حال چند دقیقه ای است که مناره های مساجد مردم را به صلاه ظهر می خوانند و من هم به سان خیلی های دیگر می شنوم و خود را به نشنیدن می زنم و می گذرم!

کمی آن سو تر صف طویلی در مقابل مغازه تنقلات فروشی شکل گرفته است و کمی آن طرف تر صدای جیغ زنی توجه همگان را به خود جلب می کند. سری می جنبانم و آن سو را می نگرم: زن نیست، پیرمردی است که شیرین 60 سال را دارد. ریش سفید بلندی بر صورت و کلاه کاموایی بر سر. پیرمرد صدای خسته و کلفتش را به لطافتی زنانه بدل کرده، نعلبکی به دست می چرخد و می گردد. نعلبکی را بر روی دست راست خود نگه داشته و می چرخد و جالب اینکه با بالا و پائین و زیر و رو کردن دستش، نعلبکی بر زمین نمی افتد. او می چرخد و در قبال این هنرش لطف عابران را در پس سکه هایشان طلب می کند. اما این عابران تنها به لبخند و پوز خند و شاید کفی و دستی بسنده می کنند؟

دلم می سوزد.زیر لب خودم و عابران را لعنت می کنم و پیرمرد همچنان می چرخد!

اینجا پارک سبزه میدان رشت است. یکی از جاهایی که هر از چند گاهی از فرط دل خستگی و برای لحظه و آنی فکر و اندیشه و برای رسیدن به آرامشی هرچند موقتی به آنجا می روم تا شاید در میان هیاهوی فراوان اهل زمانه، کمی به دور از اهل زمانه به خود و فرداهای پیش رو بیندیشم!

مدادی که با آن می نویسم به تراشیدن نیاز دارد. می تراشمش اما تراشه هایش را به جای کف پارک داخل جیبم می ریزم.

***

صبح که می آمدم " حاج خلیل " را دیدم. دیشب خبر رسیده بود که برادرش فوت شده است. مشغول نظافت مغازه بود. برای تسلیت گفتن جلو رفتم و سلام و احوال پرسی و تسلیتی گفتم و بقای عمر شما باشد ان شاء اللهی . همیشه در چنین مواقعی کم آورده ام. آخر به صاحب عزا چه باید گفت و چه می توان گفت که شاید از غم او بکاهد و یا ... .

و اما این پیرمرد چه صبور ایستاد و گفت :اینها همه حرف است کل من علیها فان! و به راستی که همه چیز فانی است. سواد درسی چندانی ندارد. به گمانم تا 6 ابتدایی سابق. اما از معدود کسانی است که همیشه از نشستن در محضر و شنیدن سخنانش لذت برده ام و چیزها آموخته ام و البته او نیز دریغ نمی کند. و باز هم از معدود کسانی است که همیشه اشتباهاتم را گوشزد می کند و به بهتر شدن و بیشتر اندیشیدن فرا می خواندم و چه به دل می نشیند صحبت های صمیمانه اش و مگر نه آنکه هر چه از دل برآید لا جرم بر دل نشیند و من می اندیشم که کل من علیها فان!

 

***

آسمان ابری ابری است، پوشیده پوشیده! کمی آن طرف تر دو جوان در کنار کانگروی سنگی پارک عکس یادگاری می گیرند و بر سر قیمتش با عکاس پارک صحبت می کنند و آن سوتر چند پسر بچه نوجوان دبیرستانی که خنده ها و بلند بلند حرف زدنشان جلب توجه می کند و کمی آن طرف تر پیرمردی که روی نیمکتی نشسته و زیر چشمی مرا می پاید ...

و من به " مجتبی " می اندیشم. نوجوان صمیمی و دوست داشتنی ای که تمامت صمیمیتش را در ورای لبخند های زیبایش نثارت می کند و جملاتی که دیشب به من گفت، از آرزوهایش و از سختی های پیش رو و از خواستن ها و ترس از نتوانستنش و نیز از الگوهایش!

***

و به فردا می اندیشم و به امشب که شب یلداست و فردا که اولین روز زمستان است. و به فرداهای پیش رو که در پس ندانم کاری های خودی و غیر خودی(!) تیره و تار می نمایاند.  

انگار کبوتران باغ نیز متوجه تزاهم رو به تزاید درون پر تلاطمم شده اند که اینچنین از اوج آسمان، بال گشوده اند و چند قدم جلوتر از جایی که نشسته ام، بر روی سبزه های پیش رویم فرود می آیند و به راستی که چه زیبایند این کبوتران چاهی !

و من به ایمیلی که عزیز دوست داشتنی که مقیم قم است برایم فرستاده و به جواب نامه ای که برایش فرستادم می اندیشم و به " محبّین الرضا علیه السلام " که نوپاست و در آغاز حرکت و به پستی و بلندی های مسیر حرکتش!

امان از این همه ازدحام بی خودی در خودم!!

 مدادم دوباره به تراشیدن نیاز دارد. می تراشمش و دوباره تراشه اش را داخل جیبم می ریزم!

باید خیلی بیشتر از اینها اندیشید، برای یافتن خودی خالی از غیر خودی و بی خودی!

دسته کبوتران، همگی به یک باره از مقابلم به پرواز در می آیند و من نیز کبوتر ذهنم را در پس کاروان کبوتران به پروازی دوباره روانه می سازم.

...

دیگرخبری از پیرمرد نیست و حتی صدایش نیز به گوش نمی رسد. و اینک آسمان می بارد!

... وای من نماز ظهرم را نخوانده ام!

 

***

 

اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!

تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)