گناه از ابوذر بود

...حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
و نام جمهوری کافی ست
وگرنه من می دانستم
در فرهنگ ما
هميشه دين بعد از دنيا می آيد

گناه هيچ کسی نيست
گناه از کسی ست که آمد و گفت : اقرا
گناه از حسين (ع) بود در ميان آن همه کوفه
گناه از نهج البلاغه ي علی ست
وگرنه من می دانستم
که ياوران علی (ع)
همين ديندارانند
که نام دخترانشان دنياست
وگرنه من می دانستم
اسلام فقط به درد کسانی خواهد خورد
که اسب بازی شان را مي خواهند

حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند
و پيرمرد ـ چشم و چراغ ما ـ
حالا فقط به دسته گل مقامات خارجی نگاه می کند با درد

گناه از بچه های تخس نبود
که از ریش پدرانشان بالا رفتند
گناه از معاویه ها نبود
و از طلحه ها و زبیرها
گناه از ابوذر بود
و از کسی که در کتاب جغرافیا
به اشتباه نوشت: ربذه

حالا گذشته ها گذشته
و رفته ها رفته اند...

چند سوال کوچک


چند سوال:
ـ در خانه، یا در محل کار، یا در محل تحصیل و یا هر جای دیگری که بنا بر شرایط به شکل روزانه با آنها در ارتباطیم، چند جلد قرآن وجود دارد؟
ـ در خانه ی هر کدام از ما، حتی در اتاق شخصی هر کدام از ما و یا در کتابخانه ی شخصی مان چطور؟!
ـ گاها در خانه های ما به تعداد افراد خانواده و یا بیشتر از آن قرآن وجود دارد.
اما؛
چه قدر این قرآن ها مورد استفاده قرار می گیرند؟ به این که چقدر تلاش می کنیم تا در زندگی روزانه ی خود مفاهیم و معانی قرآنی را جاری و ساری کنیم، اصلا کاری ندارم. اما چقدر مشتاق مطالعه و خواندن آیات آن هستیم؟ در روز چند دقیقه وقت برای نگاه کردن ـ تنها نگاه کردن ـ به آیات آن وقت می گذاریم.
ـ در پی این سوالات قصدی نبوده و نیست!!! حالا لطفا پاراگراف بعدی را بخوانید.

***

یک مسلمان آفریقایی در نامه ای خطاب به «آیه الله سید مجتبی موسوی لاری» مسئول «مرکز نشر معارف اسلامی » این چنین می نویسد: « از شدت فقر تنها یک قرآن بین بستگان من وجود دارد که خواندن آن را به نوبت انجام می دهیم. لذا با شنیدن آوازه ی موسسه ی شما مبنی بر ارسال کتب اسلامی و قرآن، به صورت رایگان، به وجد آمده و با فروش کفش های خود پول تمبر نامه را تهیه کرده و برایتان نامه درخواست کتاب فرستادم ... »

***

حالا دوباره سوالات ابتدای متن را بخوانید، البته لطفا.

تذکره ای در باب  نقش مهم ماهی سفید در مدیریت استان


چند روز پیش، به شکل اتفاقی به همراه تنی چند از دوستان، به دیدار یکی از مسئولین رده بالا و البته اثر گذار استان رفتیم.
تقریبا یک ساعت و چهل دقیقه ای مهمانش بودیم.
بحث های فراوانی رد و بدل شد. دیدگاه های خاصی داشت که حداقل برای جمع ما قابل توجه و قابل احترام بود. بخش های عمده ای از صحبت هایش را ضبط کردم. صحبت هایی که حداقل در حال حاضر به هیچ وجه و در هیچ قالبی قابلیت انتشار ندارد. (هرچند که می دانم ایشان با آنکه هیچ ابایی از انتشار صحبت هایش ندارد ولی باز هم شاید راضی به انتشارش نباشد.)
مباحثی پیرامون مدیریت استان، چه در بخش اجرایی و چه در بخش فرهنگی مطرح کرد که تامل برانگیز و البته تاسف آور بود.
صحبت ها به یکی از ادارات و سازمان های استان و مدیریت بی اثرش کشید و ناراحتی جمع دوستان از اینکه وضعیت این مدیر بر همه عیان است و با توجه به اهمیت جایگاه سازمانش، پس چرا عوضش نمی کنند. یکی از دوستان خطاب به میزبان ما گفت: شما که قدرت و ارتباطش را داری، پس چرا برای عوض کردنش کاری نمی کنید؟!
خندید و گفت: کار که کرده ام، اما قدرتم به اندازه ی ماهی سفید و مرغابی هدیه ای این جناب نیست که بتوانم عوضش کنم!!!
خنده تلخ میزبان ، از خنده ی تلخ همه ی ما تلخ تر بود.