قيامت


اين انتخابات هم بگذرد

معجزه باران

به یک باره، پرواز
از اوج غم
به نهایت شادی.

این کار ناشدنی
معجزه باران است!

قصه ای بر اساس واقعیت

به خاطر وارطان

متن زیر را چند سال پیش در یکی از نشریات که البته یادم نیست کدام نشریه بوده دیدم.

برای شرکت در مراسم عزاداری (فاطمیه اول ) راهی مسجد ارک شدم. از خانه چند قدمی دور شده بودم که احساس کردم چیزی را جا گذاشته ام پیراهن مشکی ام را . برگشتم .رفتم سر کمد. پیدایش کردم اما دیدم نیاز به اطو دارد . نوشتم «اطو» اطوی خانه از چند روز پیش خراب شده بود. پیراهن مشکی را دست گرفته راهی اطوشویی محل شدم . رسیدم .اما چه فایده که « اصغر آقا » درآمد که: « تابستان است و به خاطر گرمای هوا دو ساعتی است که ماشین اطو را خاموش کرده ام. » ناچار رفتم سراغ اطوشویی دیگر که خب دو سه چهار راهی با محل ما فاصله دارد. چیزی حدود ده دقیقه تازه آن هم اگر هروله کنان بروی ... نمی دانم. نوشتم یا نه که صاحب این اطوشویی «ارمنی » است .
این بار هم خستگی راه به تنم ماند «آقا آرمناک » هم همان حرف اصغر آقا را تکرار کرد . حالا ببین من چقدر ناراحت شده بودم که ایشان از چهره مضطربم همه چیز را خوانده: اشتباه نکنم می خواهی بروی مراسم عزاداری با این لباس سیاه ؟» گفتم : وقتی دستگاه شما خاموش است به حال شما چه فرقی می کند ؟ گفت : «برای دستگاه ضرر دارد بخواهم دوباره آن را روشن کنم اما دو دقیقه دندان روی جگر بگذارد ببینم چی کار می شود کرد »،.... و بعد از آن یکی در اتوشویی که به منزل باز می شد رفت و نرفته با یک اتوی خانگی برگشت و با همان شروع کرد به اتو زدن .
اتوی پیراهنم تمام شده بود آقا آرمناک پیراهنم را دستم داد و پرسید : « می خواهی بروی عزاداری «فاطمه » ؟ جواب دادم :محض ریا بله !این بار گفت : یک وقت فکر نکنی که فاطمه فقط مادر شماست !؟
نزدیک بود فراموش کنم .آقا آرمناک پدر یک شهید است :«وارطان».