از همه جا و هیچ جا

 

 1174

1099

این اعداد شما را به یاد چه چیزی می اندازند؟

حواسمان باشد که همش تقصیر ماست. آری تقصیر من و تو!!!

 

* * *

      الحمدلله و به حول قوه الهی و با مدد و توجهات خاصه (!!!!!!) مراسمات اعیاد نیمه شعبان هم برگزار شد. کیک چند تنی پختیم و با ساز و آواز و گروه نمایش و تئاتر از صدا و سیما و دیمبل دیمبو و بزن و برقص و... معارف مهدوی را در کله این جماعت خلق الله فرو کردیم و همه مان هم کلی خوشحال که دیدی عجب جمعیتی آمده بود مراسم هیات ما!!! غافل از اینکه آنکه باید بیاید اصلا نیامد! حالا شما هرچقدر که دل امام زمانی تان!!!! می خواهد بزنید و برقصید.

 

* * *

از المپیک آتن چه خبر؟!!

چتر رسانه ای و بی خبری و تجاهل ما را می بینید.

. . .

و همچنین از جناب جهانشاهی!!

 

* * *

محسن هم رفت قاطی مرغها! قدقد قدا!! بی انصافِ نامرد، قول داده بود که در مراسم عقدش دعوتم کند، اما اصلا انگار نه انگار که سجادی هم هست. یکی طلب من آقا محسن!!

 

* * *

   این دوست عزیز ما، مهندس سابق، جناب قدح نوش بعد از آنکه مدتها بود کرکره قدح خانه شان را پائین کشیده بودند، دوباره قدح خوردن را از سر گرفته اند. وبلاگ جناب قدح نوش را ببینید که خواندنی است.

 

 

آگهی بازرگانی است لابد...

 

   خودکار من بیک است، اما هر بیکی که چیز نیکی نمی نویسد و چیز نیک هم در این روزگار کمیاب است و نایاب و آن چه که نایاب و کمیاب است، یا بوده و دوستان احتکارش کرده اند و یا اصلا نبوده که احتکار شود.

   این را هم می دانیم که احتکار بچه تورم است و تورم زائیده مشکلات اقتصادی و مشکلات اقتصادی حاصل برداشت های بی حساب و کتاب از ذخیره ارزی و این برداشت بی حساب و کتاب تورم زا و تورم عامل ورم و درد و نداری و دعوا و معضلات اجتماعی و معضلات اجتماعی خود زائیده فقر فرهنگی و فقر فرهنگی ناشی از سیستم ضعیف آموزشی و این ضعف آموزشی هم بچه مدرک گرایی و این مدرک گرایی هم که از بروکراسی بی در و پیکر اداری ناشی می شود و ادارات هم محتاج کاغذ و کاغذ بازی و هر کاغذی را نیز باید قلمی باشد و البته که هیچ قلمی به معروفی و مشهوری بیک نیست، پس خودکار بیک را عشق است.

 

 

تفاوت

 

   به سمت بالکن رفت و در حالی که حوله را روی طناب آویزان می كرد، سرش را تند تند به چپ و راست حرکت می داد. نسیم ملایمی می وزید و موهای بلند و خیسش را نوازش می داد .

با دست میله های جلوی بالکن را  محکم گرفت و پاهایش را کمی عقب داد و از همان جا خيره ي خیابان شد. چشم هایش را بست و سرش را رو به آسمان گرفت. اشتیاقی عجیب وجودش را فرا گرفته بود. در 17 سالگی احساس مردانگی می کرد و در روياهايش آینده را می دید. باد می وزید و موهای بلند و خیسش را به پرواز در می آورد .

   عقربه های ساعت 5 عصر را نشان می داد. تا 30 :6 یک ساعت ونیم باقی مانده بود. نیم ساعتی را باید صرف رسیدن به میدان می کرد و تنها یک ساعت فرصت برای مهیا شدن داشت.

   در حالی که سعی می کرد با 2 دست، خیسي موهایش را کم کند وارد اتاقش شد و در را از پشت بست. رو به آینه ایستاد و خود را برانداز کرد .

   " یه آدم همیشه باید متفاوت باشه. این تفاوت رو هم باید تو همه چیز زندگی اش رعایت کنه. از نوع حرف زدن تا لباس پوشیدن و مدل مو."

   دوباره این جمله را زیر لب زمزمه کرد و بلند گفت: تفاوت، تفاوت خدایا ! این متقاوت بودنش کشته منو! و بلند آه کشید.

   به سمت کمد لباس رفت. درش را گشود. شلوار بگ آبی رنگی را كه دیروز خریده بود، بیرون آورد و بی آن که در کمد را ببند، دوباره خودش را برانداز کرد. با اینکه شلوارهای زیادی داشت، اما برای رعایت همان تفاوت هم که شده این مدل را خریده بود. زیر لب زمزمه کرد: تفاوت، اون هم تفاوت 28000 تومانی.

   عادتش بود و البته لذت هم می برد. هر وقت که می خواست برای رفتن به مهمانی یا مراسمی خودش را آماده کند، اول شلوارش را به پا می کرد و بعد رو به آینه می ایستاد. دلیلش هم عکس های هنر پیشه مورد علاقه اش در یک مجله مُد بود که یک نوع ژل مو را تبلیغ می کرد. همیشه خودش را جای آن هنرپیشه می گذاشت و آرزو داشت روزی مثل او باشد ، حتی تا قبل از آشنایی با فلسفۀ تفاوت (!) تکیه کلام های این هنرپیشه را تکرار می کرد. در عکس ها هنرپیشه در حالی که زیر پوش رکابی و شلوار، از همین مدلی که او دیروز خریده بود به تن داشت، مشغول ژل زدن موهایش بود .

   شلوار را به پا کرد و رو به آینه ایستاد. جعبۀ استوانه ای ژل را برداشت . خیل سریع پمپی رویش را فشار داد و مقداری ژل در کف دست دیگرش ریخت. بی آنکه درپوش جعبه را بگذارد خیلی سریع دو دستش را به سرش مالید و تند شروع به چنگ زدن موهایش کرد .

   برس را برداشت و موهایش را که خیس تر شده بودند، شانه کرد. مدل موهایش نیز مدل موی همان هنر پیشه بود. با دقت و البته مهارت به تار موهای جلوی سرش پیچ و تاب داد. خود را در آینه دید و ناگهان با خود گفت: تفاوت !

   بی آنکه بیاندیشد انگشتانش را در بین موهایش فرو برد و شروع به بهم زدن مدل موهایش کرد . باید مدلی دیگر به موهایش مي داد و این بار بلند و البته با آهنگی خاص گفت: تفاوووت ، تفاوووت.

   45 دقیقه ای می شد که مقابل آینه ایستاده بود. چربی ژل و کرم صورت، دستانش را کاملاٌ چرب کرده بود. دستانش را که شست، دوباره به اتاقش برگشت. تی شرت اش را از روی تخت برداشت و خیلی سریع به تن کرد. باید زودتر راه می افتاد.

   ساعت 45 :6 بود. یک ربع از موعد قرار گذشته بود و او 5 دقیقه زودتر هم  به میدان رسیده بود اما هنوز خبری نبود. چند باری اطراف میدان را خوب دید زد.

   جمعیت به طور مداوم و باسرعت درحال حرکت و جابجایی از سمتی به سمتی دیگر بودند. برای اولین بار بود که دیر می کرد. نگران شده بود، اما با خودش گفت: این هم شاید یک نوع تفاوت باشه. تفاوت! تفاوت!

   .... یک ساعت گذشته بود ، اما خبری نشد. با چشمانش دور میدان را به دنبال تلفن کارتی گشتی زد و خیلی سریع به سمت گوشه ای از میدان قدم برداشت. کارت را داخل تلفن قرار داد و سریع شماره گرفت .

ـ بله بفرمائید.

ـ ببخشید مریم خانم هستند؟!

ـ بله ؟

ـ می شه صداشون کنید؟

...

ـ چرا نیومدی؟ !

   ـ ببین! نمی دونم چطور برات توضیح بدم. امیدوارم بتونی بفهمی.  برای من تو زندگی تفاوت یک اصله! احساس می کنم که با تو نتونم اون تفاوت رو حس کنم. واسه همین رفتم سراغ یکی دیگه. امیدوارم که بتونی درکم کنی ....

......

   خورشید رفته رفته غروب می کرد و سرعت وزش باد هم زیاد شده بود. خداحافظی نکرده گوشی را گذاشت و بی هدف به راه افتاد. حتی صدای بوق تلفن که هشدار می داد کارت تلفن را برنداشته، او را به خود نیاورد .

باد همچنان می وزید اما ژل هایی که دیگر روي سرش خشک شده بودند، مانع از پرواز تار موهایش می شدند.

 

 

اينجاست طبيبي ...

 

   شايد، روز به روز كه مي گذرد از تو دورتر مي شوم اما دل خوشم به ريسمان محبتي كه يك سرش بسته به مشبك هاي ضريح تو!!!

اينجاست طبيبي كه ندارد نوبت ...

...

اوقات فراغت و سیاست های متولیان فرهنگی!!!

 

    با تعطيلي مدارس و آغاز تعطيلات تابستان، آن چه بيش از همه در سطح شهرها به چشم مي آيد، تراكت ها وبنرها وپرده ها وپوسترهايي است كه خبر از برگزاري كلاس هاي آموزشي مختلف درطول تابستان مي دهند. كلاس هايي كه از شير مرغ تاجان آدمي زاد وازنحوه صحيح راكت پينگ پنگ به دست گرفتن تاشيوه هاي جديد آپولو هوا كردن را به انسان كه البته نه، به جوانان و نوجوانان مي آموزد! زهي خيال باطل!!!

   حال بماند كه خيلي از اين كلاس ها تنها وتنها به منظور پركردن صفحاتي چند از برگه هاي بي شماري كه قرار است در روزهاي پاياني تابستان به عنوان گزارش كار و عملكرد ، اين طرف وآن طرف ارائه شوند، طراحي و برپا مي شوند. حال درگوشي يك چيزرا بشنويد و  قول بدهيد كه جايي هم نگوييد كه خيلي از اين كلاس ها و طرح ها از روي پوستر تبليغاتي وپرده هاي اطلاع رساني جلوتر نرفته و اصلا به مرحله اجرا وعملياتي شدن نمي رسند. اگر تا همين جا حساب كنيد، دستتان خواهد آمد كه كلي بودجه از جيب من وشما و از حساب ذخيره ارزي!!! خرج كاغذ وپودر ورنگ و پارچه وبنر و داربست شده والبته هيچ ثمري نداشته است...از اين دردهاي جان كاه بگذريم كه انگار خوب شدني نيست-

   سوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه برپايي اين همه كلاس آموزشي براي چيست؟

   متوليان امر ومتصديان امور از برگزاري اين همه-لطفاًًً دست هايتان را تاجايي كه برايتان مقدور است به دو طرفتان باز كنيد- كلاس هاي رنگ و وارنگ به دنبال چه چيزي هستند؟ آيا پذيرفتن اينكه هدف ما افزايش سطح آگاهي و توانمندي هاي فرزندان اين مرزوبوم است !!! ساده انگاري نيست؟؟؟

   اگر اين طور است كه حضرات ميفرمايند، پس چرا برآيند اين همه كلاس هاي گوناگون واين همه طرح و برنامه ريز و درشت و اين همه اردوهاي تفريحي و ورزشي وعلمي آن قدر كم است كه آخر تابستان هيچ نهاد وارگان فرهنگي متولي ومتصدي در امر طاقت فرساي برپايي اين همه كلاس واردو در گزارش كار و عملكرد درخشانش از ميان آن همه كاغذ سفيد  كه براي گزارش  كار حرام مي كند، حتي به اندازه يك وجب هم به ارائه آمار هاي كيفي نمي پردازند؟ گزارش هايي كه تا دلتان بخواهد پر است از آمار هاي عددي ورقمي كه هم من مي دانم وهم شما كه چقدر صحيح اند وقابل اعتناء! كه مثلا چند نفر در كلاس احكام حضور يافته اند وچند نفر را برده ايم سينما وچند تااردو رفته ايم به دل كوه ها وجنگل هاي بكر ودست نخورده وسر آخر هم كلي جدول پشت سر هم رديف مي كنند كه ببينيد ما براي جوانان آينده ساز اين كشورچقدر خرج كرده ايم!!

كلاس ها و برنامه هاي تابستاني نيازند و صدالبته مبرم. ولي نه كلاس هاي پدربابايي وهردم بيلي كه تنها براي رفع مسئوليت وارائه به مقام بالايي و گاهاً هم براي پز دادن والبته پوززني به راه مي افتند وهمان طور كه به راه افتادند، همان طورهم تعطيل مي شوند.

   اگر هدف گزاري صحيح با توجه به برنامه كوتاه، بلند وميان مدت براي برپايي اين كلاس ها صورت گيرد، آن گاه تا حدودي مي توان به نتيجه داشتن اين بزم رنگي!!! اميد داشت.

   اينكه فلان طرح تابستاني چقدر توانسته به غناي فكري جوانان شركت كننده در طرح بيفزايد، يا اينكه تا چه ميزان پاسخ گوي آن بُعد از نيازهاي او بوده ودر افزايش سطح فكري و انديشه او مفيد بوده، همه وهمه سؤالاتي است كه اگر متوليان برپايي اين كلاس ها به آن ها دقت و توجه داشته باشند، مي توان به آن ها اميد بست.

تابستان وقت فراغت و فرصتي است با آزادي زمان بيشتر و انسان در فرصت هاي فراغت بايد خوب تر ديدن وخوب تر شنيدن را و بهتر انديشيدن را بياموزد.

   حال بايد ديد كه طرح هاي تابستاني حضرات به چه ميزان در بهتر وخوب تر شدن نحوه ديدن، شنيدن وانديشيدن شركت كنندگان، مفيد و اثر گزار خواهد بود!!!

 

 پا نوشت:

------------------------------------------

* متن فوق را برای شماره تیر ماه یکی از نشریات نوشته بودم که حالا در اوج !!!! فعالیت کانون ها و کلاس های تابستانی اینجا می گذارم.

 

از رضا امیرخانی تا کچلی

 

   یکشنبه " رضا امیرخانی" به دعوت خانه سوال گیلان مهمان ما بود.

دم ظهر یک کارگاه کوتاه نویسندگی با او داشتیم و عصر هم 2 ساعتی پیرامون نقد ادبیات انقلاب و نیز در مورد " بی وتن " در جمع تعدادی از دوستان صحبت کرد.

شخصیتش درست عین کتاب ها و رمان هایش صمیمی و دوست داشتنی است و البته کمترین شباهت ممکن را حداقل به " ارمیای بی وتن " داشت.

با محمد بردیمش سر مزار میرزا! از سنگ قبر قدیمی مزار میرزا پرسید و البته که جواب من هم معلوم!

. . .

* * *

   امشب جایی مهمان بودم. آخر شب که بر می گشتم خانه، هوس فالوده بستنی کردم.

پیرمرد بستنی فروش آشنا بود و پدر یکی از دوستان خیلی خیلی قدیمی! دوستی از دوران ابتدایی!

یاد آن دوران افتادم. یادی که همیشه برایم با حسرتی تلخ همراه است. حسرتی که البته تلخ است و آزار دهنده!

 

* * *

   از یکی از معصومین روایت است که می فرمودند:  نشانه مومن به زیادی نماز و روزه و چه می دانم جای مهر روی پیشانی و پینه ی دست و پا نیست. مومن امانت دار است و البته وفا کننده به عهد!

حالا شده داستان این حوالی!

شاگردهای یکی از حضرات آقایان ( البته به ادعای خود شاگردان این حضرت آقا) خشتک جماعت را بادبان کرده اند و صلوات بر خواهر و مادر ملت فرستاده اند، آن وقت ...

دیشب یکی می گفت فلانی آمده، می خواهند برایش کلاس بگذارند. دلم افتاد. خدا نگه دارما و نگه دار خلق الله باد!!!

ای لعنت خدا بر شیطان رانده شده!! بگذریم آقا...

 

* * *

   مدتی بود که هواسم به خودم نبود و در آینه دقت نکرده بودم.

کچل شده ایم فطیر آقا!! این را همین امشب فهمیدم.

 

* * *

   ... و خدا را شکر!