به سمت بالکن رفت و در حالی که حوله را روی طناب آویزان می كرد، سرش را تند تند به چپ و راست حرکت می داد. نسیم ملایمی می وزید و موهای بلند و خیسش را نوازش می داد .
با دست میله های جلوی بالکن را محکم گرفت و پاهایش را کمی عقب داد و از همان جا خيره ي خیابان شد. چشم هایش را بست و سرش را رو به آسمان گرفت. اشتیاقی عجیب وجودش را فرا گرفته بود. در 17 سالگی احساس مردانگی می کرد و در روياهايش آینده را می دید. باد می وزید و موهای بلند و خیسش را به پرواز در می آورد .
عقربه های ساعت 5 عصر را نشان می داد. تا 30 :6 یک ساعت ونیم باقی مانده بود. نیم ساعتی را باید صرف رسیدن به میدان می کرد و تنها یک ساعت فرصت برای مهیا شدن داشت.
در حالی که سعی می کرد با 2 دست، خیسي موهایش را کم کند وارد اتاقش شد و در را از پشت بست. رو به آینه ایستاد و خود را برانداز کرد .
" یه آدم همیشه باید متفاوت باشه. این تفاوت رو هم باید تو همه چیز زندگی اش رعایت کنه. از نوع حرف زدن تا لباس پوشیدن و مدل مو."
دوباره این جمله را زیر لب زمزمه کرد و بلند گفت: تفاوت، تفاوت خدایا ! این متقاوت بودنش کشته منو! و بلند آه کشید.
به سمت کمد لباس رفت. درش را گشود. شلوار بگ آبی رنگی را كه دیروز خریده بود، بیرون آورد و بی آن که در کمد را ببند، دوباره خودش را برانداز کرد. با اینکه شلوارهای زیادی داشت، اما برای رعایت همان تفاوت هم که شده این مدل را خریده بود. زیر لب زمزمه کرد: تفاوت، اون هم تفاوت 28000 تومانی.
عادتش بود و البته لذت هم می برد. هر وقت که می خواست برای رفتن به مهمانی یا مراسمی خودش را آماده کند، اول شلوارش را به پا می کرد و بعد رو به آینه می ایستاد. دلیلش هم عکس های هنر پیشه مورد علاقه اش در یک مجله مُد بود که یک نوع ژل مو را تبلیغ می کرد. همیشه خودش را جای آن هنرپیشه می گذاشت و آرزو داشت روزی مثل او باشد ، حتی تا قبل از آشنایی با فلسفۀ تفاوت (!) تکیه کلام های این هنرپیشه را تکرار می کرد. در عکس ها هنرپیشه در حالی که زیر پوش رکابی و شلوار، از همین مدلی که او دیروز خریده بود به تن داشت، مشغول ژل زدن موهایش بود .
شلوار را به پا کرد و رو به آینه ایستاد. جعبۀ استوانه ای ژل را برداشت . خیل سریع پمپی رویش را فشار داد و مقداری ژل در کف دست دیگرش ریخت. بی آنکه درپوش جعبه را بگذارد خیلی سریع دو دستش را به سرش مالید و تند شروع به چنگ زدن موهایش کرد .
برس را برداشت و موهایش را که خیس تر شده بودند، شانه کرد. مدل موهایش نیز مدل موی همان هنر پیشه بود. با دقت و البته مهارت به تار موهای جلوی سرش پیچ و تاب داد. خود را در آینه دید و ناگهان با خود گفت: تفاوت !
بی آنکه بیاندیشد انگشتانش را در بین موهایش فرو برد و شروع به بهم زدن مدل موهایش کرد . باید مدلی دیگر به موهایش مي داد و این بار بلند و البته با آهنگی خاص گفت: تفاوووت ، تفاوووت.
45 دقیقه ای می شد که مقابل آینه ایستاده بود. چربی ژل و کرم صورت، دستانش را کاملاٌ چرب کرده بود. دستانش را که شست، دوباره به اتاقش برگشت. تی شرت اش را از روی تخت برداشت و خیلی سریع به تن کرد. باید زودتر راه می افتاد.
ساعت 45 :6 بود. یک ربع از موعد قرار گذشته بود و او 5 دقیقه زودتر هم به میدان رسیده بود اما هنوز خبری نبود. چند باری اطراف میدان را خوب دید زد.
جمعیت به طور مداوم و باسرعت درحال حرکت و جابجایی از سمتی به سمتی دیگر بودند. برای اولین بار بود که دیر می کرد. نگران شده بود، اما با خودش گفت: این هم شاید یک نوع تفاوت باشه. تفاوت! تفاوت!
.... یک ساعت گذشته بود ، اما خبری نشد. با چشمانش دور میدان را به دنبال تلفن کارتی گشتی زد و خیلی سریع به سمت گوشه ای از میدان قدم برداشت. کارت را داخل تلفن قرار داد و سریع شماره گرفت .
ـ بله بفرمائید.
ـ ببخشید مریم خانم هستند؟!
ـ بله ؟
ـ می شه صداشون کنید؟
...
ـ چرا نیومدی؟ !
ـ ببین! نمی دونم چطور برات توضیح بدم. امیدوارم بتونی بفهمی. برای من تو زندگی تفاوت یک اصله! احساس می کنم که با تو نتونم اون تفاوت رو حس کنم. واسه همین رفتم سراغ یکی دیگه. امیدوارم که بتونی درکم کنی ....
......
خورشید رفته رفته غروب می کرد و سرعت وزش باد هم زیاد شده بود. خداحافظی نکرده گوشی را گذاشت و بی هدف به راه افتاد. حتی صدای بوق تلفن که هشدار می داد کارت تلفن را برنداشته، او را به خود نیاورد .
باد همچنان می وزید اما ژل هایی که دیگر روي سرش خشک شده بودند، مانع از پرواز تار موهایش می شدند.