درد
1- هوا بس ناجوان مردانه گرم است و گرمای نا جوان مردانه اش برای امثال من که کمی تا قسمتی تپل تشریف داریم، بدجوری دلچسب شده است(!)
2- روز های خیلی سختی را سپری می کنم. به جرات می توانم اذعان کنم که چنین حالاتی را در 8 سال اخیر تحمل نکرده ام. گاه گاهی در خلوت هایم دل قرص می شدم که صبورم و البته از صابرین، اما این روزها خدای صابرین بدجوری شیر فهمم کرده که نه جانم! تو حالا حالاها کار داری! برو شیرتو بخور عزیز!
سختی پیشامدها آن چنانند که گاه چنان عنان از کف می دهم که خود نیز گاها نمی فهمم که چه می کنم و چه می گویم. گویی مست شده ام، بد مست بد مست!! شاید اگر چند ماه پیش تر نصیحت مصلحان را آویزه گوش می کردم و کمی هم به آن می اندیشیدم، حال چنین وضعی پیش نمی آمد.
خلاصه فشاری را که تحمل می کنم، شاید پیش تر یک بار آن هم همزمان با فوت ........ تحمل کردم . آن روزها که یار صمیمی و مهربانم، رفت و مرا با کوله باری از خاطرات زیبا تنها گذاشت، آن چنان دردی را روی شانه هایم تحمل می کردم که وصف ناشدنی است. دردی که در طول این سالیان نبودن او جز بر روی سنگ مزار خاطراتش و با کلام اشک و جز برای او نگفته ام. دردی که وقتی دیگران در مقابل صبوری ظاهری ام، متعجبانه و البته با یک حس هم دردی تهوع آور می گفتند که احسنت مرد! صبر کن و نذار روزگار بشکندت! در دل به کلامشان می خندیدم که باید نگذارم که روزگار بشکندم و حال آن که من سخت شکسته ام .
دردی که با گذشت روزهای فراوان هنوز زنده است و گرم .
دیشب دوباره یاد آن روزهای سخت افتادم و البته در تاریکی و تنهایی اتاقم تا صبح به یادش بیدار بودم . حتی تلفن نیمه های شب دوستی عزیز، نیز نتوانست، لحظه ای از یاد این درد جانکاه بکاهد.
و این روزها! حس و حالم دوباره درست مانند آن روزها شده است. کاش که دست ولایتی بیاید و مانند آن لحظات ناب،آرامشی خدا گونه نصیبم کند.
و به راستی چرا من این حرف های ناگفتنی را که تا به حال برای هیچ دوست و برای هیچ سنگ صبور نداشته ای، نگفته ام، این جا می نویسم. نمی دانم. شاید کسی نخواند، اما ...
عزیزان دل ! اگر این زخمه های دل را می خوانید دعایم کنید که مدت هاست رنگ زیبای خدا از آسمان خلوتم رخت بر بسته است.
3- چه درد بزرگی است
درد داشتن
نه ! نه! درد داشتن
درد بزرگی نیست!
درد را نگفتن
چه درد بزرگی است.
و فاجعه اینجاست
که درد را بگویی
اما کسی نباشد که بشنود.
یکی بیاید و
مرا از زیر این آوار
به درآورد.
4- تمام دردها و بلاهایی که این روزها بر سرم می آید همه ناشی از گوش ندادن به توصیه دوستانی است که مشفقانه حرف می زدند اما من گوش ندادم . و البته بی توجهی به کلام حضرت امیر پیرامون دوست جاهل !!
5- و اکنون من! ایستاده ام در ابتدای پله های نردبانی که چندی پیش از روی پله های طبقه نمی دانم چندمش به زمین افتادم و استخوان هایم شکست.
و من دوباره قصد بالا رفتن دارم و به راستی که چه احمقی ام من!!!
6 – اینجاست طبیبی که ندارد نوبت هر دل که شکسته تر بود پیش تر است
این جور وقت ها راهی نمی ماند. باید شال و کلاه کرد و زد به جاده ها: این قدر به مشهد اومدم، جاده ها باهام رفیق شدند...
7 – خدا ما رو روز ازل امام رضایی کره
قربون اون خدا برم، عجب خدایی کرده
اون آقایی که با نگاش همه میشن خرابش
قرار و وعده گاه ما تو صحن انقلابش
باران عدل