مبارك باد ورودش

بنام او

اين روزها اين قدر درگير برخي از اجرائيات شده ام كه حساب روزها هم از دستم در رفته.

دم ظهر بود كه داشتم تند تند لباس مي پوشيدم، براي رفتن به جلسه اي. تلويزيون هم روشن بود و ديدم كه نماز ظهر را به طور زنده از حرم حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله عليها ) پخش مي كنند. دوربين روي پرده اي كه داخل رواق نصب شده بود، زوم كرد و شروع به حركت كرد:  23 ربيع الاول ...

نا خودآگاه گفتم واي امروز 23 ربيع الاوله. سالروز ورود حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها به قم.

يادش بخير . چند سال پيش چنين روزي را، زائر كريمه اهل بيت بودم . و چه برنامه زيبايي دارند اين قمي ها. با پاي پياده و شاخه هاي گل به دست، از گوشه و كنار قم حركت مي كنند و به حرم مي ايند و حرم را گل باران مي كنند و بعد چه دلنشين روضه ورود حضرت زينب  سلام الله عليه را به شام و كوفه مي خوانند.

راستش، آن روز را هيچ وقت فراموش نمي كنم. 23 ربيع الاول چند سال پيش را. آن روز را كه زائر و ميهمان خواهر امام رضا عليه السلام بودم و قمي ها را مي ديدم كه گل به دست به پيشواز ميهمان گران قدر شان مي روند ...

امروز كه گذشت روز خجسته اي بود. مباركمان باد.

 

 

تاملات5 ـ فتنه ها

 

چند شب پيش با يكي از دوستان در مورد بعضي از اتفاقات اخير، صحبت مي كردم. جمله اي گفت كه نا خودآگاه ياد كلام امير المومنين علي عليه السلام افتادم. ياد حكمت اول نهج البلاغه. گذاشتمش اينجا تا هم تذكري باشد براي من و هم نكته اي باشد براي ديگر دوستان.

پيش تامل و پس تامل و تحليل و تفسير هم، همه در خود جمله هست.

 

 

 

 

عرض تقصير به آستان آن نازنين مكتب نرفته

 

به نام حضرت دوست.

تقديم به آستان آن نازنين مكتب نرفته

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجّل فرجهم

 

 مهربان من!

 عرض تقصير به درگاهت آورده ام. اينك با دستاني خالي و صورتي سياه برخواسته از گرد جهالت و شرمسار از آنچه كه بايد باشم و نيستم، و از آنچه كه نبايد باشم و هستم، در پيشگاه با عظمت تو ايستاده ام.

در پيشگاه با عظمت تو سروركائنات، تو پيشواي خوبي و خوبي ها، تو امام مهرباني ها و تو رسول مهر و محبت، و چه بي مقدارم در برابر عظمت تو، كه در اين بي مقداري محض، نيز بي ارزش تر از هر ذره اي ام، اما اينك دل خوشم به اوج مهرباني و لطف تو و مگر نه آنكه در پيشگاه عظمت اقيانوس كرامت، شايسته آن است كه بي تكلف تر از هر وقتي خويشتن خويش را در دامان مهر و كرامتش، غوطه ور سازيم. 

مي دانم، همه را مي دانم. مي دانم كه تو رسول اخلاق بودي و من فاصله ام با بهشت اخلاق فرسنگ هاست. مي دانم تو پيامبر خوبي ها بودي و من كجا و خوبي كجا! مي دانم، آمده بودي تا من و امثال من اينگونه كه هستيم، نباشيم. مي دانم آمدي تا از ميان مزبله هاي عفن و لجن زارهاي بدبوي جهالت و تغافل، دري به سوي آبي بيكران آرزوها بگشايي و ما را از اين مرداب دنائت نجات بخشي، اما امروزه من، به سان سبزه لجن زار، غوطه ور اين مرداب پستي و دنائتم.

 مي دانم، آمدي با پيامي سرشار از  مهر و محبت، پيام دوست داشتن و لطف كردن، آئين دوست داشتن و مهر ورزيدن، اصلا تو رسول عشق بودي و هستي و واي بر امروز من كه هوس را به جاي عشق راهنماي خود كرده ام و واي از اين كوره راه كه در آن ره مي سپارم و واي بر من از تيرگي اين مسير جهالت!

ببخش! مرا ببخش! اي مهربان دل من! اي عطوفت محض! اي كرامت تمام و اي لطف سرشار! اي نازنين دل من! اي خوب، اي ماه، اي خورشيد، اي اقيانوس، اي كهكشان و اي آرزوي سپيده دمان من!

مرا ببخش! كه بر جبين تو عرق شرم مي نشانم، و ننگي ام برتو در ميان امتت! مرا ببخش اي رسول مهرباني كه جام مهر تو را چشيده  و پيمانه به ضرب جهالت شكسته ام! بگذر از من كه تو خورشيدي و من كمتر از ذره ام و راستي كه خورشيد را بود و نبود ذره اي چه بيفزايد و يا چه بكاهد؟! و اين ذره است كه در اوج بي مقداري خود، محتاج گوشه اي از اشعه زندگي بخش خورشيد است و اينك اين منم، ذره اي بي مقدار تر از مقدار، از ميان پيروان تو، از جمع امت تو، نيازمند تر از هر وقتي به اشعه گوشه نگاهت، به مهر و محبتت، به لطف و كرامتت و مگر نه اينكه هميشه و همه وقت شناور درياي لطف توايم!

مرا ببخش، تو را بهعطوفتت، تو را به بازي مهربانانه ات با كودكان مدينه، تو را به لبخندي كه هميشه بر گوشه لبانت، خورشيد چهره ات را ديدني تر از هر وقتي مي كرد، تو را به گوشه جگر و پاره دلت، ببخش!

مي دانم، تو مي خواستي من، اينجا نباشم، اما نشد. تو مي خواستي كه من اينگونه نباشم، اما نشد. شرمسارم. دل شكسته ام. و خود از حال زارم شكايت دارم و كدامين شانه است كه شكوه ام را به محبتي پذيرا باشد و لطافت كدامين دستان است، كه اشك ديدگانم را فرو بنشاند.

نگار من! نازنين مكتب نرفته ام! ساقي من! تشنه ام امشب، تشنه تر از هر وقتي! به جرعه اي ميهمانم كن كه تشنه و تشنه ام. آخر من ...

اين دردهاي ناگفته را بگذارم براي دلم كه تو همه را ناگفته و نا ننوشته مي داني!

محتاجم! محتاج گوشه نگاه عفو و بخششت!!

يا رسول الله!!

 

 

تعطیلات هم تموم شد!

 

1- امروز سیزدهمین روز بهار است، و 13 روز از سال 86 سپری شد. دیر زمانی نخواهد گذشت که سال 87 را به یکدیگر تبریک خواهیم گفت و برای هم آرزوی موفقیت در این سال خواهیم کرد.

و البته دیر زمانی نخواهد گذشت که برای هم فاتحه خواهیم خواند. من مدت هاست که پشت این شیشه دود گرفته، حضرت عزرائیل را منتظر، می بینم. راستش، چند بار هم دعوتش کردم که داخل اتاق بیاید و دقیقه ای مهمانم باشد، اما هر وقت به بهانه ای نپذیرفت و البته همیشه سر آخر، شنیده ام که زیر لب زمزمه می کند: بالاخره روزی، خواهم آمد.

و البته که آن روز نزدیکِ نزدیک است.

 

2- برادر کوچک تری دارم که برای خودش یک پا فیلسوف است.سال پنجم ابتدایی است.  گاه گاهی فلسفه هایی از زبانش جاری می شود که شنیدنی است و صدالبته فهمیدنی!! امروز بعد از ظهر برگشت و گفت: 18 روز تعطیلی گذشت ( از 5 روز قبل از سال نو تعطیل بودند) و هیچ کاری نکردم، جز مردم آزاری و چه زود گذشت. از فردا هم باید بریم مدرسه!

آری! تعطیلات گذشت و ثمره ای برایمان نداشت جز.......... بگذریم !!!

 

3- عصر روز شنبه برای جلسه ای دعوتم کرده بودند. خیلی وقت بود، دوستان خوبم رو ندیده بودم . بیشتر به نیت صله و رحم رفته بودم، اما خب از جلسه و صحبت های سخنران هم استفاده کردم. خیلی ها رو دعوت کرده بودند که البته تعداد جوون های جلسه خیلی کم بود. درگوشی به یکی از بچه ها گفتم: میانگین سن حاضرین تو جلسه چقدره؟! برگشت و خیلی محکم گفت: 150 سال!!

 

چند روز وسط تعطیلات، بعداز ظهرها رو با عزیزی جلساتی داشتم، که خیلی خوب بود. 2 تا از بستگان هم از سفر زیارتی برگشته بودند، که چند روزی رو هم با برنامه ها و کارهای مربوط به اونها مشغول بودم. به بعضی از فامیل ها که کمتر فرصت سر زدن دست می داد، سر زدم و لحظات خوبی رو هم با بعضی از بچه ها سپری کردم. به ویژه با یکی از بچه ها که بعد سفر مشهد، چنان زیر و بر شده که اصلا گفتنی نیست. فقط همین قدر بگم که نماز شباش این قدر دیدنیه که آدم از دیدنش سیر نمی شه! خودش می گه که انگار یه آتیشی به دلش افتاده که زیر و برش کرده! خلاصه دغدغه های خیلی خوشکلی داره که صد البته واسه من جز حسرت چیزی نداره!!

در کل زود گذشت، اما زیاد هم بد نگذشت!

 

  مثل همیشه کلی کار عقب مونده دارم. دو تا متن که باید می نوشتم، و قولی که به یکی از بچه ها بابت مقاله ای در نقد عملکرد دولت در سال گذشته دادم که البته هیچ کدومشو انجام ندادم، تنظیم یه سری از فیش ها و پاک نویس بعضی از نوشته ها و چند تا کار دیگه... تا آخرِ شب 13 فروردین یه 7 ساعتی وقت دارم، ببینم چند تاشو می تونم انجام بدم، شاید هم هیچ کدومشو...

 

ماهی شده بود باورش، تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهی ها، شاه ماهی میشه همسرش

ماهی باورش نبود، تور اگه بندازن سرش

نگاه سرد ماهی گیر، میشه نگاه آخرش

 

ـ کجا می ری پیرزن؟

ـ می خوام برم یوسف بخرم!

ـ یوسفو هم وزنش جواهر و طلا می دن! تو چی آوردی؟!

ـ دو تا کلاف نخ آوردم!

ـ به تو که نمی فروشن!!

ـ می دونم. اما می خوام به یوسف ثابت کنم که منم خریدارشم. برای عزیز مصر هم وزن یوسف طلا دادن چیزی نیست، اما من هر چی داشتم، جمع کردم و آوردم، چیزی جز این دوتا کلاف ندارم. همه هستی من همینه!!

...

تکلیف ما رو روشن کن!

 

8 ـ تمام شماره های دلم مال شماست، آقا: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

 

 

قاصدک انتظار

 

جمعه روز جهانی توست در تقویم
که ما برای تو تعطیل کرده ایم آقا
امام جمعه دنیا، تو را خدا دیگر
بیا تمام کن این انتظار را

 

***

من ذخیره خدا در روی زمين و انتقام گيرنده از دشمنان او هستم .(تفسير نور الثقلين ، ج 2 ، ص 392 ) من آخرين جانشين پيامبر هستم ، و به وسيله من است که خداوند بال را از خاندان و شيعيانم دور می سازد. (بحار الأنوار ، ج 52، ص 30 ) من و تمامی پدرانم ... بندگان خداوند عز و جل هستيم. (بحار الأنوار ، ج 25، ص 267) من باقيمانده از آدم و ذخيره نوح و برگزيده از ابراهيم و خلاصه محمد ( درود خد بر همگی آنان باد) هستم. (بحار الأنوار ، ج 52، ص 238 ) وجود من برای اهل زمين سبب امان و آسايش است ، همچنان که ستارگان سبب امان اهل آسمانند. (بحار الأنوار ، ج 78، ص 380 ) من صاحب حقم ... (بحار الأنوار ، ج 51، ص 320 ) من مهدی هستم ، منم قيام گر زمان ، منم آنکه زمين را آکنده از عدل می سازد ، آنچنان که از ستم پر شده بود. (بحار الأنوار ، ج 52، ص 2)  نفع بردن از من در زمان غيبتم مانند نفع بردن از خورشيد هنگام پنهان شدنش درپشت ابرهاست و همانا من ايمنی بخش اهل زمين هستم، همچنانکه ستارگان ايمنی  بخش اهل آسمانند. (بحار الأنوار ، ج 53، ص 181)

 

اگر شيعيان ما - که خداوند آنها را به طاعت و بندگی خويش موفق بدارد - در وفاي به عهد و پيمان الهی اتحاد و اتفاق می داشتند و عهد و پيمان را محترم می شمردند ، سعادت ديدار ما به تأخير نمی افتاد و زودتر به سعادت ديدار ما نائل می شدند. (الإحتجاج للطبرسی، ج 2، ص 499) ما در رعايت حال شما کوتاهی  نمی کنيم و ياد شما را از خطر نبرده ايم ، که اگر جز اين بود گرفتاريها به شما روی می آورد و دشمنان شما را ريشه کن می کردند . پس از خدا بترسيد و ما را پشتيبانی کنيد. (بحار الأنوار، ج 53، ص 175) هر يک از شما بايد به آنچه که او را به محبت ما نزديک می سازد عمل کند ، و از آنچه که مورد پسند ما نيست و ما را خشمناک می سازد دوری جويد. (الإحتجاج للطبرسی ، ج 2 ، ص 324 ) برای زود فرارسيدن فرج ( و ظهور ما ) زياد دعا کنيد ، که آن همان فرج و گشايش شماست. (کمال الدين للصدوق ، ج 2 ، ص 485) و اما در پيشامدها و مسايل جديد به راويان حديث ما مراجعه کنيد ، زيرا که آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.(بحار الأنوار، ج 53، ص 181 ) خداوندا ! وعده ای را که به من داداه ای ، برآورده کن و امر قيام مرا تمام فرما . قدمهايم را ثابت بدار و در سايه قيام من ، جهان را پر از عدل و داد کن. (بحار الأنوار ، ج 51، ص 13 )

 

***

امشب یکی از دوستان برایم پیغام فرستاد که:

قاصدک بهار 86 هم آمد، ولی خبری از یاور دل های منتظر نیاورد.

به امید آنکه در یکی از برگ های تقویم 86 نوشته شود: تعطیل، ظهور مهدی موعود (عج الله تعالی فرجه الشریف)

 

***

آغاز امامت و ولایت ذخیره الهی، بهار آفرینش، تنها حاضر عالم، حضرت بقیت الله الاعظم، صاحب العصر و الزمان امام مهدی (عج الله تعالی فرجه) بر همه منتظران و موعود خواهان عالم مبارک...

 

 

بهار 2

 

چه رسمی داری ای دور و زمونه

که هر روزت یه جور عاشق کشونه

 

بهار فصل رجعت دوباره آدم ها به اصل و ریشه خودشان است. هر کس در فرصت های کوتاه و گاه ثانیه ای خلوت گونه این روزها، به گذشته می اندیشد و آینده، به باسیدهایی که باید می شدند و نشدند و شدن هایی که باید بشوند. و البته گاهی آه سوزان حسرت بر زبان می آید...

بگذریم.

بهار همیشه برای من با یک خاطره و یک تصویر همیشگی همراه است. هر وقت نام بهار می آید، ناخودآگاه به یاد این صحنه می افتدم.

خانه مادر بزرگم، در یکی از روستاهای اطراف شهر است. خانه ای دارد که به قول محلی ها " تلار " دارد. بخواهم به فارسی معنی کنم، یک جور طبقه دوم برای خانه و یک چیزی در همین معناها... سالها پیش، اول و یا دوم فروردین به همراه خانواده در تلار خانه مادر بزرگ نشسته بودیم و حیاط خانه و مزرعه و درخت های تازه سبز شده را می دیدیم و البته لذت می بردیم.

که پدرم ناگهان زیر لب زمزمه کرد: " بهار هم آمد " و دیگری از جمع مان بی اختیار فورا زمزمه کرد: " بهار آمد، امّا او که باید می آمد، نیامد... "

و حال سالهاست که بهار این حوالی بی رنگ و بوی او می آید و می رود، ولی هنوز از او خبری نیست.

اما خوب می دانم که در بهاری نه چندان دور، زمین بوی او خواهد گرفت و با گل حضور او گلستان خواهد شد...

 

بهار

 

 

 

بهار

فلسفه ساده ای دارد

برای آنکه بدانیم

زمین عرصه کوچ است

و غفلت،

آه! غفلت

چه دریغ مطولی دارد.

 

-------------------------------------------

ـ عکس فوق رو همین امروز تو حیاط خونه یکی از آشنایان گرفتم.

ـ شعر: مرحوم سلمان هراتی