1- امروز سیزدهمین روز بهار است، و 13 روز از سال 86 سپری شد. دیر زمانی نخواهد گذشت که سال 87 را به یکدیگر تبریک خواهیم گفت و برای هم آرزوی موفقیت در این سال خواهیم کرد.
و البته دیر زمانی نخواهد گذشت که برای هم فاتحه خواهیم خواند. من مدت هاست که پشت این شیشه دود گرفته، حضرت عزرائیل را منتظر، می بینم. راستش، چند بار هم دعوتش کردم که داخل اتاق بیاید و دقیقه ای مهمانم باشد، اما هر وقت به بهانه ای نپذیرفت و البته همیشه سر آخر، شنیده ام که زیر لب زمزمه می کند: بالاخره روزی، خواهم آمد.
و البته که آن روز نزدیکِ نزدیک است.
2- برادر کوچک تری دارم که برای خودش یک پا فیلسوف است.سال پنجم ابتدایی است. گاه گاهی فلسفه هایی از زبانش جاری می شود که شنیدنی است و صدالبته فهمیدنی!! امروز بعد از ظهر برگشت و گفت: 18 روز تعطیلی گذشت ( از 5 روز قبل از سال نو تعطیل بودند) و هیچ کاری نکردم، جز مردم آزاری و چه زود گذشت. از فردا هم باید بریم مدرسه!
آری! تعطیلات گذشت و ثمره ای برایمان نداشت جز.......... بگذریم !!!
3- عصر روز شنبه برای جلسه ای دعوتم کرده بودند. خیلی وقت بود، دوستان خوبم رو ندیده بودم . بیشتر به نیت صله و رحم رفته بودم، اما خب از جلسه و صحبت های سخنران هم استفاده کردم. خیلی ها رو دعوت کرده بودند که البته تعداد جوون های جلسه خیلی کم بود. درگوشی به یکی از بچه ها گفتم: میانگین سن حاضرین تو جلسه چقدره؟! برگشت و خیلی محکم گفت: 150 سال!!
4ـ چند روز وسط تعطیلات، بعداز ظهرها رو با عزیزی جلساتی داشتم، که خیلی خوب بود. 2 تا از بستگان هم از سفر زیارتی برگشته بودند، که چند روزی رو هم با برنامه ها و کارهای مربوط به اونها مشغول بودم. به بعضی از فامیل ها که کمتر فرصت سر زدن دست می داد، سر زدم و لحظات خوبی رو هم با بعضی از بچه ها سپری کردم. به ویژه با یکی از بچه ها که بعد سفر مشهد، چنان زیر و بر شده که اصلا گفتنی نیست. فقط همین قدر بگم که نماز شباش این قدر دیدنیه که آدم از دیدنش سیر نمی شه! خودش می گه که انگار یه آتیشی به دلش افتاده که زیر و برش کرده! خلاصه دغدغه های خیلی خوشکلی داره که صد البته واسه من جز حسرت چیزی نداره!!
در کل زود گذشت، اما زیاد هم بد نگذشت!
5ـ مثل همیشه کلی کار عقب مونده دارم. دو تا متن که باید می نوشتم، و قولی که به یکی از بچه ها بابت مقاله ای در نقد عملکرد دولت در سال گذشته دادم که البته هیچ کدومشو انجام ندادم، تنظیم یه سری از فیش ها و پاک نویس بعضی از نوشته ها و چند تا کار دیگه... تا آخرِ شب 13 فروردین یه 7 ساعتی وقت دارم، ببینم چند تاشو می تونم انجام بدم، شاید هم هیچ کدومشو...
6ـ
ماهی شده بود باورش، تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهی ها، شاه ماهی میشه همسرش
ماهی باورش نبود، تور اگه بندازن سرش
نگاه سرد ماهی گیر، میشه نگاه آخرش
7ـ
ـ کجا می ری پیرزن؟
ـ می خوام برم یوسف بخرم!
ـ یوسفو هم وزنش جواهر و طلا می دن! تو چی آوردی؟!
ـ دو تا کلاف نخ آوردم!
ـ به تو که نمی فروشن!!
ـ می دونم. اما می خوام به یوسف ثابت کنم که منم خریدارشم. برای عزیز مصر هم وزن یوسف طلا دادن چیزی نیست، اما من هر چی داشتم، جمع کردم و آوردم، چیزی جز این دوتا کلاف ندارم. همه هستی من همینه!!
...
تکلیف ما رو روشن کن!
8 ـ تمام شماره های دلم مال شماست، آقا: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی