لطافت صبحگاهی
این روزها، صبح زود بیرون زدن و تو خیابون های یخ زده، قدم زدن اونقدر لذت بخشه که قابل وصف نیست.
سرمای روزهای آخر پائیز که آماده تحویل پست به جناب زمستونه، دم دمای صبح اونقدر رویایی و دوست داشتنیه که آدم اصلا دوست نداره آفتاب طلوع کنه، اما وقتی اولین اشعه های پر نور این نارنج همیشه درخشان به سر و روی آدم می خوره، لذت در فضای صبحگاهی به اوج خودش می رسه.
از مه صبحگاهی هم هیچی نمی گم که اصلا گفتنی نیست، چشیدنیه!!
زندگی با همه مصائب و رنج هاش هنوز که هنوزه زیباست، اما ما، واقعا کم کاری می کنیم.
امروز سر صبح یاد نیما افتادم. یاد نیما و خدای شبنم صبحگاهیش... بگذریم .
این روزها آسمون اونقدر صافه که از همین شهر ما درفک از یه طرف و کوه های برف نشسته شفت و امامزاده ابراهیم ازطرف دیگه مثل آینه معلومند، صاف صاف.
آخ بدجوری به سرم زده که یه کوهپیمایی دبش بزنم تو رگ! خلاصه اگه از این به بعد، دیدید که دیگه خبری ازم نیست، بدونید یا از کوه پرت شدم پائین، یا همونجا یخ زدم و بای بای!!
خبر استانهای دیگه رو ندارم، اما اگه تو گیلان زندگی می کنید، صبح های زود این روزهای آخر پائیز رو از دست ندید.
فعلا
باران عدل